“Little girl” & “Grown-up” – 4

Leave a comment

I set the alarm and the little girl lays the phone next to her pillow. The grown-up makes sure that it’s on silent.

“Little girl” & “Grown-up” – 3

Leave a comment

The little girl is drawing, the grown-up is reading a book, and i’m cooking rice. “Ding Diiing”.. And we all run to the phone.

“Little girl” & “Grown-up” – 2

Leave a comment

The little girl is asking if she would see you soon. The grown-up replies that she has to wake up early in the morning and turns off the light.

“Little girl” & “Grown-up” – 1

1 Comment

The “little girl” of four years ago begs me to tell you she misses you, but the “grown-up” of today tells her to finish up her dinner and watch a cartoon.. I don’t know what to do with them..

چهارگانه ى دكتر سين – هشت و نيم

Leave a comment

طبق معمول نيم ساعت زود مى رسم. سه چهار سال پيش اگر بود همانجا جلوى در مترو كوله به دوش نيم ساعت مى لرزيدم از سرما. همان طور كه سه چهار سال پيش اگر بود همان دو روز پيش همه ى قرارها با دوستهايم را به هم مى زدم دم آخرى كه يك ساعت هم شده با او باشم. اما سه چهار سال پيش نيست و هيچ قرارى را به هم نزده ام و سه ساعت قبل از فرودگاه رفتن وقت دارم ببينمش. پيغام مى دهم كه توى فلان كافه ام و قهوه ام را دو دستى مى چسبم كه لرزش دستهايم كم شود. طعم چرب و غليظ فندقش كه پخش مى شود حالم جا ميايد و رد رُژ لبم مى ماند روى در ليوان قهوه. لب هايم را فشار مى دهم روى هم و چشم مى دوزم به در كافه. 
يازده و بيست و شش دقيقه است كه نگران مى شوم. واتس اَپ مى گويد سه دقيقه پيش آنلاين بوده، يعنى پيغامم را حتمن ديده. اما اگر برود دم در مترو و من نباشم و بهانه بياورد كه “آمديم نبوديد” چه؟ منِ امروز به منِ سه چهار سال پيش توضيح مى دهد كه اهميتى ندارد. تو گفته اى توى فلان كافه اى، او هم ديده. اگر بروى دم در مترو و بيايد توى كافه چه؟ به اين فكر كردى؟ خودت را مسخره كرده اى يا..؟ منِ سه چهار سال پيش قهوه را تا ته سر مى كشد و تلاش مى كند منطقى باشد.
يازده و سى و شش دقيقه در كافه باز مى شود و مى بينمش. همان قدر بلند، كمى لاغرتر، با همان موهاى نرم آشفته و كمى نگران. دو سر قطر يك مربعيم، بدون هيچ مانعى بين مان. نمى بيندم، دورترها را نگاه مى كند. انتظار ندارد زن سى و خورده اى ساله اى كه با كت و موهاى قرمز درست رو به رويش نشسته من باشم. دنبال دخترك سه چهار سال پيش مى گردد. دست تكان مى دهم، باز هم نمى خواهد ببيند. بلند مى شوم و فاصله ى چهار قدم بلند بين مان را توى بازوهاى متعجبش تمام مى كنم. مى گويد فرق كرده اى. مى گويم فرق كرده ام.
وارد خانه كه مى شويم نوبت من است جا بخورم. نشيمن پر از گيتار است و يك قفسه پر از سى دى يكى از ديوارها را كلن پوشانده. مى پرسم موزيسين هم هستى؟ مى گويد عشقم است. توى كاناپه ى نرم شيرى فرو مى روم. قهوه نه، يك ليوان آب. مى گويم به نظر خوشحال تر مى رسى، رها تر، “اينجا”تر. قبلن ها حرف كه مى زديم ذهنت جاى ديگرى بود. مى گويد به نظر سخت تر مى رسم و با ثبات تر و عاقل تر. داستان كارش را تعريف مى كند كه بعد از اين همه سال مجبور شده از صفر شروع كند، داستان كسى كه سال ها كنارش بوده و رفته است تا مدتى از هم دور باشند و براى رابطه شان تصميم بگيرند، داستان سفرهاى بى شمارش از مكزيك گرفته تا افغانستان، داستان بند موزيكش.. من داستانم يك كلمه است “بورينگ”. مى گويد تو هويتت را با موانع پيش رويت تعريف كرده اى، با جنگ هايت، با تلاش براى آزاديت، با رسيدن به جايى كه آرزويش را داشته اى. حالا كه مانعى نيست، كه چيزى ندارى برايش يا عليهش بجنگى، گم شده اى. هويتت را پيدا نمى كنى. از دست موانع كمكى بر نمى آيد، چون نابودشان كرده اى. حالا كارت سخت تر است، بايد علايقت را پيدا كنى. از تحليلش خوشم مى آيد. نه، از بيانش خوشم مى آيد. مى گويم تئورى را خوب بلدم، اما در عمل كم آورده ام. قرار نيست تراپيست من باشد، سرش را با موسيقى بلوزش تكان مى دهد و از اعضاى بندش مى گويد.
كمى بيشتر از يك ساعت وقت داريم. مى گويم راه برويم؟ جا مى خورد و قبول مى كند. عينك نارنجى ام را بالاى سرم مى گذارم و مى خواهم بلند شوم كه بغلم مى كند، قوى و محكم. من نرم نمى شوم، ذوب نمى شوم، بخار نمى شوم. بى حركت مى مانم. ترجيح مى دادم راه برويم و دم ايستگاه مترو روى پنجه ى پايم بلند شوم و ببوسمش و بروم. ولى روى اين كاناپه ى نرم شيرى توى بازوهايش بى حركت مانده ام و فكر مى كنم. بايد زودتر تصميمم را بگيرم تا موقعيت مسخره نشده. سرم را به سمت راست مى چرخانم و مى بوسمش. مغزم فرمان مى دهد بازى را ادامه بده، بدنم لج مى كند. من از دست همه شان عصبانيم كه توى چنين موقعيتى گذاشتندم و هيچ كدام انقدر قوى نيستند كه تكليف را مشخص كنند. نمى دانم دخترك سه چهار سال پيش كجا غيبش زده. دارد انتقام مى گيرد از هر دوى ما كه اين همه سال توى سرش زده ايم. او و بدنم هنوز درگيرند ولى با هم كنار نمى آيند. مغزم همه ى قدرتش را جمع مى كند و دستور ادامه ى بازى را فرياد مى كشد. بدنم مجبور است اطاعت كند. دستم چپم عينك نارنجى را از روى سرم كنار مى اندازد و دور گردنش حلقه مى شود.

چهارگانه ى دكتر سين – هشت

Leave a comment

پيغام مى ده “هنوز قراره بياى لندن امروز؟” يك ماه پيش بهش گفتم كه امروز مى رم لندن و گفته ببينيم همو. جواب مى دم كه تو فرودگاهم. مى گه هنوز قراره ببينيم همو؟ مى گم اگه وقت دارى يك شنبه. مى گه فكر كردم امشب مى رسى، دير. مى گم امشب مى رسم، خيلى دير. مى گه رسيدى خبرم كن شام بخوريم با هم. مى گم ديرتر از شام مى رسم. چيزى نداره بگه.

به بهانه ی آیفون شیش

Leave a comment

جيب شلوار مشكى ام كوچيكه و موبايلم توش جا نمى شه. تو شركت كه باشم گوشى رو مى ذارم تو جيب عقبش. يه بار هم با همين وضع نزديك بود گوشى رو تو توالت از دست بدم. تو خيابون كه باشم، اگه كاپشن تنم باش (كه نه ماه سال هست) ميندازمش تو جيب كاپشن. اما اگه سوييشرت تنم باشه (دو ماه و نيم سال) يا هيچى جز بلوز تنم نباشه (ماكسيمم دو هفته در سال)، اون وقت موبايل رو ميندازم تو ک.له ام. بعد هر وقت كه از اتوبوس يا قطار پياده مى شم، يا مى خوام ساعت رو چك كنم و دستم مى ره سمت جيب شلوارم و موبايل نيست، يك سكته ى كوچولو مى زنم. دستم مى ره تو جيب سوييشرت، بر مى گردم عقب رو نگاه مى كنم و اتوبوس رو مى بينم كه داره دور مى شه. مى بينم موبايلمو كه افتاده روى صندلى اتوبوس و يه خانوم پنجاه و خورده اى ساله ى مو كوتاه فرفرى عينكى ساك خريدش رو مى ذاره رو صندلى موبايلم و خودش مى شينه كنارش و شروع مى كنه به بررسى موبايل كه چه تر و تميزه و چه كاور ژله اى خوشگلى داره. دكمه گرده رو كه مى زنه عكس خاكسترى يه تك درخت ظاهر مى شه و اسم من و شماره تلفن هاى اضطراريم و اين كه گروه خونيم او مثبته و لنز هارد تو چشممه. اينا رو استاد وورك شاپ مديريت بحران مون گفته بود تو موبايلمون داشته باشيم. مى گفت اگه تصادف كنيم مى تونن به سرعت خون مناسب بهمون برسونن و به يكى خبر بدن. لنز هارد رو خودم اضافه كردم، چون كابوسم اينه كه برم تو كما و ماه ها لنزهام بمونه توى چشمم و از كما كه درميام كور شده باشم. مى بينم كه خانومه گوشيم رو با دقت مى ذاره تو جيب داخلى كيفش تا به پسرش نشون بده. تا اتوبوس بپيچه تو اولين خيابون بعدى يادم اومده كه موبايل رو انداخته بودم تو كوله ام و با عجله زيپ كوله رو مى كشم و مى بينم بله، نشسته همون جا.
مادرم مى گفت اين شوك هاى استرسى كه موبايل به آدم وارد مى كنه خيلى ضرر داره. همين كه حس مى كنى موبايلت تو جيبت نيست و يه سكته ى كوچولو مى زنى، همين كلى از عمرت كم مى كنه. این که احساس می کنی موبایلت ویبره کرده و با عجله برش می داری، اما هیچ خبری نیست.. این که هر سی ثانیه یه بار به بهانه ی ساعت چک کردن یه نگاهی به موبایلت میندازی.. مادرم می گفت شب ها هم موبایلت رو نذار کنار سرت. شاید این همه سردردت به خاطر این باشه، شایدها! اما من نمی تونم بدون موبایلم بخوابم. درست لحظه ای که دارم به خواب می رم باید برای آخرین بار ایمیل هام و فیس بوک و توییتر رو چک کنم. حتا نصفه شبا که بیدار می شم باید یه نگاهی به موبایلم بندازم و مطمئن شم پیغامی برام نیومده. هر چند تنها کسی که پیغام برام می فرسته همینیه که شبا کنارم خوابیده و موقع خواب به توصیه مادرم گوش کرده و موبایلش رو گذاشته توی اون یکی اتاق و احتمال این که بتونه برام پیغام بفرسته نزدیک صفره، مگر این که نصفه شب که بیدار می شه به جای دستشویی بره اون یکی اتاق و موبایلش رو برداره و واسه منى كه تو اين يكى اتاق خوابم پیغام بفرسته، که بعیده. علاوه بر این موبایلم صبح ها بیدارم می کنه. ساعت کوک می کنم رو شیش و شیش و پنج دقیقه. چون اسنوز تایم خودش نه دقیقه است اما اسنوز تایمی که من نیاز دارم پنج دقيقه. ساعت شیش موبایل زنگ می زنه، اسنوزش می کنم. شیش و پنج دقيقه زنگ مى زنه، شيش و نه دقيقه، شيش و چهارده دقيقه، هيجده دقيقه.. و گاهى همين طور تا نزديك هاى هفت پيش مى ره (نه خب، لطفن سعى نكنيد تصور كنيد كسى كه كنارم خوابيده چه حالى داره). به همين دلايل ساده امكان نداره كه موبايلم بيش از دو وجب از دسترسم دور باشه. اما به هر حال به مادرم مى گم چشم. آدم در سى و خورده اى سالگى بالاخره ياد مى گيره به والدينش بگه چشم. 

 

Older Entries

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 82 other followers