چهارگانه ی دکتر سین – هفت

Leave a comment

بارها تصور کردم بعد از ماه ها تکست داده و حالم رو پرسیده. سعی کردم عکس العملم رو تصور کنم. شکی نیست که برای چند ثانیه نفسم رو حبس می کنم و قلبم شروع می کنه با شدت زدن و صورتم داغ و قرمز می شه. ولی سعی کردم تصور کنم که چیکار می کنم. طبق معمول در کمتر از یک دقیقه که اندازه ی یک سال می گذره جواب می دم، یا صبر می کنم نصف روز بعد جواب بدم، یا اصلن جواب می دم ” شما؟ شماره تون رو ندارم رو گوشیم”. 
 
جمعه صبح آفتابی و خنکم رو نشستم پشت کامپیوتر چای سبز و عسل می خورم که تکست میاد “لندن نمیای احتمالن؟” خنده ام می گیره. از این که بعد از نه ماه درست امروز باید تکست بده و همچین سوالی باید بپرسه. هیچ کدوم از اتفاق هایی که فکر می کردم نمی افته. فقط لبخند می زنم و جواب می دم “اتفاقن امشب دارم میام”. قطعن اگر کسی نگاهم کنه می بینه موهای قرمزم برق برق می زنه و ازم اشعه های خورشید داره خارج می شه.

سال بعد این موقع اول راهم

2 Comments

توی شرکت سر و صدا راه انداختم. گفتم من هم آدمم، به من هم توجه کنید، حق من را هم بدهید.. و جواب داد، بخشی اش. به من بیشتر توجه می کنند، به من بیشتر کار می دهند، از من بیشتر توقع دارند. در عوض برای شش ماه اول سال “فراتز از انتظار” ارزیابی ام کردند. من هم گول خورده ام. خوشحال تر شده ام. با نفرت سر کار نمی روم. حتا گاهی فکر می کنم شاید توی همین شرکت بمانم و به قول رییسم رشد کنم، بماند که خودش هم نمی داند باید بعد از رشدم به کجا برسم. آخر سال تقاضای اضافه حقوق زیادی خواهم داد، اگر قبول کردند می مانم، اگر نه…
 
می توانم برگردم ایران. برگردم و نه تنها رشد نکنم، که همه ی چیزهایی که فراری ام داده بودند را بغل کنم و همه با هم فرو برویم. برگردم و چه کنم چه کنم هایم تمام شود. بچه بیاورم و بنشینم بچه هایم را بزرگ کنم. حتا سر کار هم نروم. دغدغه ی پول هم نداشته باشم. خودم و بچه هایم را بپیچم لای پر قو و سالی دو سه بار سفر خارج ببرم شان. سالی یکی دو بار هم حتا شاید سفر دو نفری رومانتیک برویم بچه ها که کمی از آب و گل در آمدند. اعتراف می کنم کم وسوسه برانگیز نیست.
 
می توانم بالا – پایین ها و قهر – آشتی ها و دوری – نزدیکی ها را تمام کنم و بگویم ” بیا با هم باشیم”. همان طور که همه ی این سال ها وسوسه شده ام بگویم و ترسیده ام و پشیمان شده ام. می توانیم با هم شروع کنیم ساختن. خانه ی کوچکی بگیریم و بساط مان را پهن کنیم بالاخره. همه ی ظرف و ظروف لنگه به لنگه مان را دور بریزیم و با هم برویم ایکه آ ظرف و ملافه و حوله ی جدید بخریم. می توانیم آخر هفته ها را برویم سفر و من مجبور به هیچ برنامه ریزی ای نباشم. می توانیم با هم بخندیم. باز هم با هم بخندیم. 
 
می توانم بار و بندیلم را به حراج بگذارم، بمانم با یک چمدان کابین. راه بیفتم بروم سفر. بروم جنوب اسپانیا، توی یکی از خانه هایی که اندرونی کاشی کاری شده و حوص دارد یک اتاق بگیرم و زبان بخوانم. زبانم که راه افتاد بروم سمت آمریکای جنوبی. گشت بزنم، بی هدف. بعد بروم دوستانم توی آمریکا را ببینم. سری به ایران بزنم، برگزدم جنوب اسپانیای گرم آفتابی عزیزم. و قصه همین جا تمام شود فعلن.
 
سال بعد این موقع یکی از این ها را انتخاب کرده ام. سال بعد این موقع اول راهم.

visit – four

1 Comment

توی قطار نشسته ایم که می گوید شاید جای درستی نباشد، اما باید با من حرف بزند. در مورد نامه ی هزار سال پیش، همه ی واقعیت های تلخی که توی نامه برایش نوشته ام. می خواهد حلالیت بطلبد، آنجور که خودش می گوید. می خندم که “ای بابا..”. می گوید بهتر از این بلد نبوده، مگر خودش چند ساله بوده که من دنیا آمده ام، مگر چه از زندگی دیده بوده، چه می دانسته. هر کار کرده به نظرش بهترین بوده. نمی دانسته من چه حسی به کارهایش داشته ام، به نظر من چقدر اشتباه کرده بوده در تربیتم. می گوید نمی خواهد این ها در وجود من بماند. می گویم این حرف ها لازم نیست. گذشته ها گذشته. برای من واقعن گذشته وجود ندارد. مهمانی ای همین یک ربع پیش تمام شد، برای همیشه تمام شد. یک لحظه هم توی ذهن من مرور نمی شود. مسافرتی که هفته ی قبل تمام شد، برای همیشه تمام شد، با همه ی خوب و بد هایش. هر چه هم مربوط به سی سال و بیست سال و یک سال قبل بوده تمام شده است. من یک کلید دارم در مغزم که خاطرات را خاموش می کنم. برایش توضیح می دهم “afford” کردن یعنی چه و می گویم نمی توانم afford کنم دلتنگی و خاطرات و هر چه مال گذشته است را. تمام می کنم. هر لحظه لحظه ای که گذشت را تمام می کنم. خوب و بدش را نمی دانم، اما این طور شده ام در این سال ها. که اگر غیر از این بود دوام نمی آوردم. 
نگاهم می کند. از دور، خیلی دور، از پشت همان دیوار سنگی که از وقتی به یاد دارم دورم کشیده ام و هیچ وقت راهش نداده ام داخل و می گوید “خوش به حالت”.

visit – three

3 Comments

روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون.
 
ساعت یک ربع به دوازده شب سوم سفر است. من باید یک ربعی باشد که خوابیده ام، اما دارم خیارشور خورد می کنم توی سالاد الویه. فردا قرار است برویم پارک جنگلی و باید ناهار ببریم. ظرف های شام را هم من شسته ام. سالاد شام را هم من درست کرده ام، حالا هم مشغول سالاد الویه ام. فکر می کنم به لحظه لحظه های سفر که با چربی ظرف ها ریخته اند توی فاضلاب و حالا دارند قاطی سیب زمینی های این سالاد الویه ی آشغالی توی مشتم له می شوند. فکر می کردم سفر همه اش بیکینی خواهد بود و کلاه حصیری و عینک آفتابی و موخیتو و لب دریا. بعدش هم بدنی برنزه و موهایی قرمز روشن شده. فکر می کردم مدام تاپاس های هیجان انگیز خواهیم خورد و بستنی و آبمیوه های استوایی. ولی سه روز اول سفر را گیر کردیم در مرغ و گوشت و پیاز و سیب زمینی خریدن و پلو و خورش پختن و ظرف های بی پایان شستن. دریغ از یک اشعه ی باریک آفتاب یا یک اسکوپ بستنی. 
 
روز چهارم سفر است که ژاکت و موبایلم را بر می دارم و می زنم بیرون. عصبانیم. مثل قدیم ها از دست مادرم عصبانیم. نه، نه مثل قدیم ها. قدیم ها من آدم ضعیفه بودم و نهایتن ممکن بود بروم توی اتاقم عصبانیت بکشم. حالا او آدم ضعیفه است و از آدم ضعیفه بودنش خوب سوء استفاده می کند، دقیق و به جا. از این خیرخواهی هایی دارد که من را به مرز سر کوبیدن به دیوار می رساند. از این آدم فدارکارهاست که به فکر همه است جز خودش. از این ها که گوشت های توی بشقاب خودش را می گذارد توی بشقاب دخترش. که نوشیدنی سفارش نمی دهد و گرسنه اش نیست و فقط چند قاشق از غذای پدرم می خورد که صورت حساب زیاد نشود. که ته مانده ی شام را صبحانه می خورد که دور نریزدش. و همه ی این رفتارهایش من را منفجر می کند. نمی شود حرفی بهش بزنی. به آدم خوبه ی داستان چه می شود گفت؟ چه ایرادی می شود گرفت؟ من فقط می توانم ژاکت و موبایلم را بردارم و بزنم بیرون و آنقدر بمانم که پدر بیاید به دلجویی. و سرش داد بزنم که آمده ایم تعطیلات. که همه ی سال این شرکت کوفتی را تحمل می کنیم که توی تعطیلات اندک پولی که بهمان داده است را بریزیم دور. که بس کنید، یاد بگیرید خوش باشید و لذت ببرید… چه فایده که پدر خودش هم یک عمر این حرف ها را توی دلش نگه داشته و جرأت نداشته بگوید.
 
صبح روز پنجم همین حرف ها را رقیق شده به مادرم می گویم. این که آمده ایم مسافرت که خوش باشیم نه هی بیار و بردار و بشور و بپز کنیم. که وقتی می گویم مهمان منند حتمن فکر هزینه هایش را کرده ام. که چرا زمان با هم بودن مان را پای طرف شویی تلف کنیم. عکس العملش گریه است، همان طور که انتظارش می رفت. پختن ها و شستن ها ناراحتش نمی کند که، خیلی هم خوشحال است که می تواند برای ما غذای خانگی بپزد، این رفتار من است که ناراحتش می کند، که انتظارش را ندارد. معلوم است که ندارد. من ِ آن وقت ها جرأت این رفتار ها را نداشته که. هی سرش را پایین انداخته و لبهایش را جویده است که حرفی نزند. معلوم است حالا یک از خانه بیرون زدن می شود آخر دنیا. پدر دخالت می کند که بیاییم از این به بعدش را خوش بگذرانیم.
 
حالا از من می ترسند. می خواهند چای بخورند هم با من چک می کنند. کلن رابطه های خانوادگی مان بر پایه ی ترس است، طرفینش عوض می شوند فقط.

Life Is Elsewhere

3 Comments

داشتم فکر می کردم روزی که خواستم از این شرکت برم، توی جشن خداحافظیم، سه چهار دقیقه ای فارسی صحبت کنم. وقتی همه متعجب شدن به اندازه ی کافی و شروع کردن به “هَه .. هَه..” گفتن، به انگلیسی بگم فقط می خواستم بدونید هر بار من جای شما ایستاده بودم و یکی از شماها جای من حرف می زد من چه حسی داشتم. 
داشتم فکر می کردم یه ایمیل خداحافظی بفرستم برای کل شرکت و از تک تک همکارام یاد کنم:
 
ف. که از وقتی بهش گفتم لیوان کثیفا رو روی این پیشخون نذار، ببر آشپزخونه ی پایین، دیگه بهم سلام نکرد.
ن. که هر بار براش کاری کردم از و. تشکر کرد و رفت.
س. که هر بار اومد تو دفتر ما از چهار نفر بقیه پرسید از سوپر مارکت چیزی نمی خوان و منو کلن ندید.
ل. که هر بار بهش سلام کردم اتفاقی گوشاش سنگین شد.
د. که حتا وقتی حالم رو می پرسید احساس می کردم داره توبیخم می کنه که چرا زود جواب نمی دم.
الف. که هر بار ناهار سالاد داشتم (چیزی حدود دو روز در هفته، ضربدر پنجاه و دو هفته، ضربدر چهار سال) از من پرسید که آیا پاپریکا دوست ندارم.
و. که هر بار به ماستم نمک زدم، به سیب زمینی ام فلفل زدم، زردآلو خوردم یا انار، جوری نگاهم کرد که انگار حوا هستم در حال گاز زدن سیب.
ک. که هفته ای دو بار از من پرسید در طول روز چه کار می کنم، نه اینکه منظورش این باشه که کاری نمی کنم، فقط از روی کنجکاوی.
س. که روزهای اول شروع کارم کم نگذاشت و هر چقدر تونست جلوی هفت هم اتاقی دیگه مون اشتباهاتم را بلند بلند داد زد.
ش. که هر سال دم کریسمس پرسید آیا کریسمس رو با خانواده ام خواهم بود و جواب شنید ما کریسمس نداریم. و پرسید سال نو رو چی. و جواب شنید سال نوی ما اول بهار است. و گفت ها، گفته بودی قبلن.
ر. که وسط زنجیره ی ایمیل ها یکهو حواسش نبود و من رو از سی سی حذف می کرد و بعد شاکی می شد چرا من خبر نداشتم چه اتفاقی افتاده.
ت. که هر بار من مریض بودم ایمیلی سر هم می کرد و همه ی تیم مدیریت و هر کس دیگری که می تونست رو در سی سی می گذاشت که چون امروز فلانی در شرکت نیست…
اس. که هر بار براش گزارشی فرستادم داد م. چکش کنه و گفت به من اعتماد نداره.
و رییسم و همکارهای دوسال اخریم که هیچ کدوم از جلسه ها رو به من خبر ندادند و در هیچ کدوم از کنفرانس کال ها من رو دعوت نکردند و هیچ وقت به خودشون زحمت ندادند به من هم خبر بدهند دو روز، یک هفته، سه هفته در دفتر نخواهند بود. که هی به زبون خوشون با خودشون حرف زدند و وسطش یکهو نظر من رو پرسیدند. که به من یاد دادن که از مریضی شون شاد بشم چون حتا شده یک روز کمتر می بینم شون. به من یاد دادن چطور می تونم از کسی نفرت داشته باشم اما بهش لبخند بزنم. که ادعاکنم آدم صادق و رکی هستم، اما کلفت ترین و بی خالت ترین ماسک ها رو به صورتم بزنم.

متشکرم از همه تون که باعث شدید من درجا نزنم، اسیر نمونم، نگندم و مطمئن بشم باید حرکت کنم، جلو برم. که زندگی جای دیگری است.

visit – two

4 Comments

 

می شینه لبه ی تخت و دو تا کارت عروسی نشونم می ده که “اینا تو وسایلت بود، آوردم ببینم می خوای شون یا بتدازم شون دور”. یه نگاهی میندازم و می گم “طلاق گرفتن”و هر دو رو میندازم تو پاکت کاغذ باطله ها. می گه “اینم هست، اگه بدونی هر بار می خونمش چقدر گریه می کنم”. نامه ایه که هزار سال پیش براش نوشتم. اولین و آخرین باریه که حرفای دلم رو بهش گفتم، گفتم چقدر مادری نبوده که با ذهنیت من از مادر تطابق داشته باشه، چقدر هیچ وقت بهش نزدیک نبودم و اعتماد نکردم، چقدر هیچ وقت حمایتم نکرده، گفتم دوستش هم دارم، چهار تا ورق کلاسور حرف زدم. سرسری نگاهی بهش میندازم و میگم “ای بابا.. چه چیزایی نوشتم”. می گه “بده بخونمش باز”. می گم “نمی خواد باز گریه می کنی”. از دستم می گیره و شروع می کنه به خوندن. می گه “بیا راجع بهش حرف بزنیم”. می گم “ول کن مادر، راجع به چی چیش حرف بزنیم”. می رم اون ور تخت ولو می شم به توییت خوندن. صدای اولین فین که میاد می گم “اونو ولش کن، بیا بهت یاد بدم با آیپد کار کنی”. جواب نمی ده. فین فین هاش بیشتر می شه کم کم. فیس بوکم رو بالا پایین می کنم. واسه یکی تولدت مبارک می نویسم. صدای فین فین بعدی که میاد با صدای بلند می گم “بهت گفتم اونو بذار کنار، ولش کن دیگه”. یه برگ دستمال کاغذی از جعبه ی زیر پاتختی بیرون می کشه و اشکاشو پاک می کنه. نامه رو میذاره تو پاکت زرد رنگش. میاد رو تخت می شینه کنارم و می گه “خب”. می گم “خب چی”؟ می گه “آیپد رو یادم بده“.

It’s over

1 Comment

یک روز هم برمی داری یک ایمیل می فرستی به بهترین دوستت، که یک سال و نیم است از دستت عصبانیم، خیلی زیاد. که رابطه مان دارد آزارم می دهد، فرسوده ام می کند. که نمی خواهم در این رابطه باشم برای مدتی.
 
یک روز هم بهترین دوستت جواب می دهد این رابطه تمام شده و متاسف است که تمام شده. می گوید از تو و از عدم صداقتت در رابطه می ترسد. از این که یک سال و نیم دلخوری را نشان نداده ای.
 
یک روز ملایم بهاری دوستی چهارده – پانزده ساله تان متوقف می شود.
یک روز کلن حساب دوستی های متوقف شده ات از دستت در می رود.

Older Entries

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 77 other followers