The last Wednesday of October

1 Comment

This cold grey depressing dusk of the last Wednesday of October was the last time I saw Hermes; the handsome French guy, with a unique rich voice and bright shining eyes.

He joined the company at the end of the spring. There were rumours of how handsome he was and how the girls would probably fight for him. I was not supposed to be one of those girls, as I was 10 years older than him. I was just allowed to be curious to see him. The day finally came and the only thing I remember is that exceptional voice. I didn’t even hear his name when he was shaking hand with me. I was charmed with that deep strong voice coming from somewhere above. Yes, he was tall, much taller than me.

Then I saw him the same day at the train station. There I could finally focus and learn his name, Hermes, and you don’t pronounce the H, since it’s French. We were getting the same train and even the same bus afterwards. We were actually living at a two-minute walking distance of each other. How impossible, yet amazingly true!

Hermes was the whole meaning of that summer. He was the real sun, shining next to me in the train. Those short talks were the sweetest moments of the day. I needed to hear that voice talking and laughing to fuel up for the rest of the day, to be happy, to be alive. He was encouraging me to join a circus to add some fun to my life, or to become a food critique or movie critique, basically anything than the slave of a company. Hermes was young, incredibly young, overflowing with the youth energy, full of exciting ideas, ready to “suck the marrow out of life”. I wish I were young enough to be able to fall for him, to go crazy about him, to leave everything behind and follow him to his fancy dream and make something extraordinary out of my life.

Today I saw Hermes for the last time. I wanted to hold him tight and freeze the time at that cold gloomy train station. I wanted to keep his tall, strong, joyful, lively, young presence next to me forever. But he had a whole promising life in front him and I didn’t have the smallest right to waste a minute of it. We just said goodbye and everyone walked to his side of the platform. I tried to hold my tears and kept repeating to myself that the life would go on… the fucking boring empty cruel life would go on…

5

2 Comments

جمعه شبه و حوصله ام سر رفته. طبق معمول فیس بوک رو بالا پایین می کنم. می گه پنج تا پیغام نخونده دارم. مدت هاست که اینو می گه و من اهمیتی نمی دم. حتمن پبغامایی بوده که تو ایمیلم گرفتم و لزومی نداشته جوابی هم بدم و همون جور نخونده مونده تو فیس بوک. از اونجایی که هیچ کاری ندارم پیغام ها رو باز می کنم که ببینم این نخونده ها کجاست، بلکه اون عدد پنج ناپدید بشه بعد از ماه ها. 
 
از دوستای دبیرستانمه، یه جایی همین نزدیکاست الان. آخرین چیزی که فرستاده عکس دختر دو ماهشه. من قربونش رفتم که و آرزو کردم خوب باشن. ازش می پرسم چطوره و دختر خوشگلش چه می کنه. 
 
از صمیمی ترین دوستای دبیرستانمه و از معدود ماندگان در ایران. می پرسم چطوره، زندگی خوبه؟ 
 
بعد یکی از بچه های لیسانس، بعد یکی از بجه های فوق، بعد یکی از بچه های شرکت قدیمی، هر کی یه گوشه ی دنیا. همه ی دوره ها و چارگوشه ی دنیا رو که پوشش می دم باز ادامه می دم به پیغام های قدیمی رو خوندن. یکی هست با یه اسم عجیب، ازش تشکر کردم که این همه وقت گذاشته و منو گردونده و خیلی بهم خوش گذشته. هیچ ایده ای ندارم کیه. حتا عکسش رو هم که می بینم هیچی یادم نمیاد. پیغام ها مال تابستون دو سال پیشه. خوب که فکر می کنم بیروت بودم اون موقع و دخترک هم خونه ای دوستم بوده. هنوز هم عکسش آشنا نیست برام. کلی پیغام هست از ” فیس بوک یوزر”. کسایی که دیگه تو فیس بوک نیستن. از رو پیغاما سعی می کنم حدس بزنم کی بودن. اکثرشون رو یادم نمیاد. یکی شون حتا آدرسش رو برام فرستاده بوده و امیدوار بوده همو ببینیم. هیچ نمی دونم کی بوده و آیا دیدمش هیچ؟ کلی تبریک تولد خصوصی هست. اونایی که به هر دلیلی رو والم تبریک نگفتن و برام پیغام فرستادن. اونی که تصمیم گرفته بودم دیگه دوس دخترش نباشم برام یه ” سانگ” اسپانیایی فرستاده و درست بعد از اون، در حالی که من داشتم “شب به خیر” می نوشتم براش، اومده در خونه ام و نامه ای که توش نوشته که دیگه نمی خواد ببیندم رو انداخته توی خونه. پیغام ها با همون شب به خیر من برای همیشه تموم شده. 
 
شنبه صبح اونایی که براشون پیغام فرستاده بودم جوابمو دادن. یعضی در حد خوبم تو چطوری، بعضی این که بدی نیستم، روزگار سختیه… برای دسته ی اول می نویسم که منم خوبم و شاد باشین و اینا. دسته ی دوم اما موردهای دوست داشتنیم هستن. نه این که خوشحال بشم که خوب نیستن، چون باب مکالمه رو باز گذاشتن. براشون می نویسم که منم منطقن خوبم، اما هنوز سرگردون. در جواب برام از زندگی شون می گن، از این که چرا روزهای سختی می گذرونن. من براشون می نویسم که فرق نداره کجای دنیا باشیم، اینا دردای مشترکه. برای هر کدوم می نویسم اذبیاتم فرق می کنه با اون یکی، کلماتم، لحنم. کم کم حوشم میاد از این بازی. خوشم میاد که زندگیم رو از زاویه های مختلف نگاه کنم و بنویسم. خوشم میاد ببینم آدما مشتاقن برام حرف بزنن و بگن حال شون بهتر شده. خوشم میاد بگن دوست دارن بیشتر راجع بهم بدونن. و یک شنبه شب که می شه شروع می کنم نگران شدن..می ترسم زیاده روی کرده باشم. می ترسم آدما احساسی بهم پیدا کنن که نباید. می ترسم خودشون رو مجبور کرده باشن راجع به زندگی بورینگ من بخونن. می ترسم با حرفای قشنگم بهشون امید واهی داده باشم. می ترسم فکر کنن چرا این دختره هر چی می نویسیم جواب می ده زودی. می ترسم به زودی برام آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگی کنن و نه تنها پیغام هام رو جواب ندن که بندازنم تو گروه “هیدن” و “آنفالو” ام هم بکنن که دیگه هیچی ازم نشنون. 
 
نمی فهمم چرا بعد از ماه ها و حتا سال ها شروع کردم حال یه سری آدما رو پرسیدن، هی خودمو سرزنش می کنم که این چه کاری بود بهو زد به سرت بکنی، هر فکر می کنم کاش جمعه شبم رو می رفتم سینما، سریال می دیدم، زود می خوابیدم حتا تا درگیر این بازی نشم. تنها فایده اش اینه که دیگه اون پنج از روی پیغام های فیس بوک ناپدید شده.

“Little girl” & “Grown-up” – 5

Leave a comment

The little girl is going to take a shower and slides the phone into her bath-robe’s pocket. The grown-up frowns while saying that it’s humid in there.

“Little girl” & “Grown-up” – 4

Leave a comment

I set the alarm and the little girl lays the phone next to her pillow. The grown-up makes sure that it’s on silent.

“Little girl” & “Grown-up” – 3

Leave a comment

The little girl is drawing, the grown-up is reading a book, and i’m cooking rice. “Ding Diiing”.. And we all run to the phone.

“Little girl” & “Grown-up” – 2

Leave a comment

The little girl is asking if she would see you soon. The grown-up replies that she has to wake up early in the morning and turns off the light.

“Little girl” & “Grown-up” – 1

1 Comment

The “little girl” of four years ago begs me to tell you she misses you, but the “grown-up” of today tells her to finish up her dinner and watch a cartoon.. I don’t know what to do with them..

Older Entries

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 81 other followers