Wish i were there

1 Comment

من خيلى آدم رابطه هاى از راه دور نيستم. كسى كه دور مى شود سختم است رابطه مان را حفظ كنم. يك جورهايى از دل برود هر آن كه فيلان مى شود. احتمالن براى محافظت از خودم است. جديدن براى توجيه همه ى كارهاى خوب و بدم برچسب “براى محافظت از خود” مى زنم و خيالم را راحت مى كنم. كسى نمى تواند به محافظت از خودم ايراد بگيرد. چه كارى در دنيا مهم تر از اين؟ حتا بعضى وقت ها براى محافظت از خودم در برابر خودم مجبورم يك كارهايى بكنم، مثل اين كه چسب زخم بزنم دور شست هايم كه پوست شان را نكنم. بنابر اين واضح است كه براى آسيب نديدن از رابطه هاى از راه دور كلن رابطه هاى اين شكلى را كمرنگ مى كنم توى ذهنم. انگار هيچ وقت نبوده اند. انگار مثلن ماجرا را توى يك سريال طولانى ديده ام و تمام شده. پرونده ى رابطه را مى بندم و جايى توى انبارى چند طبقه زير زمين مدفونش مى كنم. اگر جايى با كسى صحبت اين رابطه ها بشود، تنها چيزى كه براى گفتن دارم اين است كه سه سال است از فلانى بى خبرم، چهار سال است بى خبرم، پنج سال است بى خبرم.. و همين جور فقط سال روى سال جمع مى شود. ولى به هر حال اوضاع خوب است. من و آدم هاى رابطه هاى قديمى هر كدام زندگى خودمان را داريم، سرمان گرم مشكلات خودمان است، كار و تفريح و عشق و رابطه هاى در حال حاضر خودمان را داريم. مشكل آنجايى بيرون مى زند كه مادر دوست قديميت از دنيا مى رود. سه شبانه روز بايد فكر كنى كه چطور تسليت بگويى. زنگ بزنى؟ ايميل؟ پيغام فيس بوك؟ وال فيس بوك؟ پيغام وايبر؟ اصلن چه بگويى؟ ونهايتن مثلن پيغام فيس بوك مى فرستى كه خيلى ناراحت شدم و كاش كنارت بودم و قوى باش و اين كليشه ها.. مشكل بدتر وقتى سرت خراب مى شود كه هين دوست شش ماه بعدش ازدواج مى كند و در حالى كه پروسه ى تصميم گيرى قبلى را تكرار مى كنى و نهايتن پيغام فيس بوك مى فرستى كه خيلى خوشحال شدم و كاش كنارت بودم و شاد باشى، تازه فيس بوك هجو ماجرا را نشانت مى دهد. نشانت مى دهد كه شش ماه قبل عينن بر عكس همين عبارت ها گفته بودى. گاهى اين داستان تا سال ها با تولد بچه و طلاق و فوت پدر و اينها ادامه پيدا مى كند. و من به تناوب خوشحال و ناراحت و ناراحت و خوشحال مى شوم و متاسفم كه كنار دوست قديميم نيستم، در حالى كه هر دو خوب مى دانيم پرونده ى دوستى گذشته هاى مان يك جايى زير زمين گنديده، فقط تلاش داريم بويش بلند نشود.

روزگاری مریضی مان ماجراها داشت، حالا فقط می افتیم توی خانه

3 Comments

برام توی فیس بوک پیغام گذاشته و تولدم رو تبریک گفته. تشکر که می کنم می پرسه “وایبر داری حرف بزنیم”؟ شماره ام رو بهش می دم و شماره اش رو می گیرم. اما می گم که سرم درد می کنه و اگه می شه بذاریم فردایی وقتی حرف بزنیم. از تلفنی حرف زدن به اندازه ی کافی بدم میاد، چه برسه که بخوام بعد از شش-هفت سال با همکلاسی قدیمیم صحبت کنم. 
سه هفته گذشته و احساس می کنم تا ابد که نمی شه معطلش کنم و بالاخره باید یه روزی بهش زنگ بزنم. رو وایبر پیغام می فرستم “هستی زنگ بزنم”؟ و دو دقیقه بعد خودش زنگ می زنه. هنور آمریکاست، هنوز همون شرکت کار می کنه، بچه ی دومش تا یکی دو ماه دیگه دنیا میاد و مامانش رفته پیشش و بله، مامانش اینا هم خوبن، خواهرش هنوز ایرانه، یاد دور همی هامون به خیر و همین حرفای معمول. خوشبختانه از من فقط راجع کارم می پرسه و وارد جزئیات نمی شه و من مجبور نیستم همه ی پیچیدگی های رابطه ی عجیبم رو براش توضیح بدم. آخر سر می پرسه آیا ورزش می کنم که برای سردردم خوبه و من جوابم نه است. می گه یوگا خیلی کمکم خواهد کرد و درد مچ دست خودش بعد از سال ها با یوگا از بین رفته و مجبور نیستم حتمن کلاس برم، می تونم ویدیوهای آنلاین رو بذارم و تو خونه تمرین کنم و به محض این که تلفن مون تموم شد سه تا لینک برام می فرسته که تو خونه یوگا کار کنم.
ساعت کوک می کنم روی شش که بدون هیچ تاخیری از همون فردا صبح یوگا رو شروع کنم. صبح توی تاریکی و خوابالودگی موبایل رو نگاه می کنم و می بینم هفت و بیست دقیقه است. اصولن این ساعت سر کوچه ام، روان به سمت ایستگاه اتوبوس. این دومین باره که موبایلم یا زنگ نمی زنه یا من صداش رو نمی شنوم یا هر چی. نشانه ی خوبی نیست. گلوم درد می کنه و تنم خسته است. تند تند یه جیزی می خورم و یه لقمه نون و پنیر و یه لیوان چای بر میدارم و می رم که به قطار بعدی برسم. 
طبق معمول هر صبح هدفونام رو فرو می کنم تو گوشم، ساعت کوک می کنم، کلاهم رو می کشم روی چشمام و چشمام رو می بندم. ساعت که زنگ می زنه هنوز به ایستگاهی که باید رسیده باشیم نرسیدیم. احتمالن قطار دیرتر راه افتاده. تکونی به خودم می دم و صاف می شینم. قطار می ایسته و راننده اعلام می کنه که چراغ قرمزه و باید چند دقیقه ای اینجا وایستیم. خمیازه می کشم و سرم رو فروتر می کنم تو شال گردنم. راننده دوباره اعلام می کنه تو ایستگاه بعدی یه بسته ی مشکوک پیدا شده و پلیس همه ی راه ها رو بسته. فعلن باید منتظر باشیم. موبایلم رو از جیبم می کشم بیرون و به رییسم پیغام می دم که قطارم مشکل پیدا کرده دیر می رسم. دلم می خواد قطار تا ابد وایسه همون جا و من باز کلاهم رو بکشم روی چشمام و بخوابم. ولی راننده هر سه دقیقه یه بار اعلام می کنه که تو ایستگاه بعدی یه بسته ی مشکوک پیدا شده و پلیس همه ی راه ها رو بسته و معذرت خواهی می کنه که باید منتظر بشیم. بعد از بیست دقیقه پیغام راننده عوض می شه، قطار باید برگرده چون تا اقلن دو ساعت بعد قرار نیست راه باز بشه. به رییسم پیغام می دم که من باید برگردم با این قطاره و نون و پنیرم رو در میارم و مشغول گاز زدن می شم. 
یک ساعت بعده و رسیدم سر جای اولم. فکر می کنم کاش همون صبح که حالم خوب نبود ایمیل می دادم که مریضم و از خونه نمی رفتم بیرون. به رییسم پیغام می دم که من بعد از ظهر می رسم شرکت. می گه “با اتوبوس بیا خب”. انگار که به عقل مونث خارجی خودم نمی رسیده. می گم کل جمعیت قطار خودم و قطارهای بعدش صف کشیدن تو ایستگاه اتوبوسی که هر نیم ساعت یه بار یه دونه اش میاد. “برم از خونه کار کنم”؟ می گه “تو که از خونه به سرور دسترسی نداری، چیکار می خوای بکنی”؟ می گم یه کاری می کنم دیگه بالاخره. “میل خودته، می تونم الان برم خونه و شروع به کار کنم، می تونم علاف شم تا ظهر و بعد بیام”. می گه “یه تاکسی بگیر بیا، بهت احتیاج داریم اینجا”. 
گلوم درد می کنه. یه بشقاب سالاد رو یک ساعت و ربع طول می کشه تموم کنم. خوابالودم، تنم خسته است و سردمه. می گم “انگار دارم مریض می شم”. همکارم می گه “منم همین طور”. می خوام بگم تو یه هفته است مریضی و اصلن شاید منم ویروسای تو رو گرفته باشم که هر دو و نیم دقیقه یه بار با سرفه و عطسه و فینت پخش می کنی رو میز من. چیزی نمی گم ولی. فرو می رم تو ژاکتم و کارم رو می کنم. می خوام برم به رییسم بگم یه لپ تاپ بدین من که اگه مریض شدم بتونم از خونه کار کنم. حالشو ندارم. از جام نمی تونم بلند شم. رأس ساعت پنج شال و کلاه می کنم و می گم “امیدوارم فردا ببینم تون”. ده دقیقه ی تا ایستگاه قطار قد یک شبانه روز کش میاد. خودم و کاپشن سنگینم و همه ی وسایل دیگه ای که ازم آویزونه رو لخ لخ می کشم تا ایستگاه و قطار که میاد می افتم رو یه صندلی و خوابم می بره.
لرزم بیشتر شده و استخوونام درد می کنه. سرم سنگینه و گلوم آتیش گرفته انگار. باید دو تا کوچه رو رد کنم و دو تا طبقه رو برم بالا و بیفتم روی تخت. یادم می افته صبح پاکت شیر رو گه هنوز یه لیوانی تهش مونده بود انداختم تو سطل آشغال، چون تاریخ مصرفش تموم می شد امروز. نون هم نداشتم هیچی. هیچی نداشتم. به خودم گفتم جای دو تا کوچه سه تا کوچه رو رد می کنی و می رسی به سوپر مارکت و نون و شیر می خری بعد می ری خونه. پاهام نمی کشید. گفتم اگه الان نری خرید دیگه معلوم نیست کی بتونی بری. الان تو خیابونی هنوز، راحت تره. بعدن از خونه نمی تونی دربیای. فرقش ده دقیقه هم نیست، یه نون و یه پاکت شیر و یه تکه مرغ. با حسرت نگاه می کنم به پله های جلوی خونه و می رم سمت سوپر مارکت. با شیر و نون و مرغ که میام بیرون نفسم بالا نمیاد دیگه. کشون کشون پله ها رو می رم بالا و می خزم زیر پتو.
سردمه و تنم شده یه چوب خشک پر از درد. پوست صورتم مثل سمباده شده و دهنم باز نمی شه از خشکی. باید یه لیوان آب بخورم. توان این که پتو رو کنار بزنم ندارم. تصور می کنم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، مور مورم می شه از سرما. می دونم به آشپزخونه نمی رسم، همون وسط راه از حال می رم، یا یخ می زنم. گلوم می سوزه و سرفه ام بند نمیاد. باید یه لیوان آب گرم بخورم، ولی همین سخت ترین کار دنیاست. هیچ وقت نمی تونم از پسش بر بیام. 
بعد از پنج روز میام بیرون که یه چیزایی بخرم. هوا سرد نیست. حتا کمی آفتابیه، بارون هم میاد. نور چشمام رو می زنه، حتا با عینک آفتابی. هوای تازه جاری می شه تو گلوم و سرفه می کنم باز. یهو دقت می کنم به این که دارم راه می رم، دارم می رم جلو تو خیابون. یه پا می ره جلو، اون یکی می مونه عقب. بعد درست در لحظه ی مناسب اونی که عقب مونده بود بلند می شه میاد جلو و اولیه جا  می مونه. گیج می شم. چطور می فهمن کی باید بلند شن کی جا بمونن؟ چطور می تونن این شکلی من خسته ی بی حال رو جلو ببرن؟ 
به خونه که می رسم انگار مهم تزین دستاورد زندگیم رو به دست آوردم. یه بشقاب میوه می ذارم جلوم و برای یه لحظه می ترسم. مثل میلیون ها آدم دیگه که احتمالن در این شرایط ترسیدن. از ضعف، از تنهایی، از ناتوانی، بیشتر از همه از ناتوانی. فکر می کنم شاید دیگه دوره ام گذشته. شاید باید تسلیم بشم دیگه. باید آروم بگیرم، قرار بگیرم، رسوب کنم. شاید باید برگردم به همه ی چیزایی که ازشون فرار کردم، خانواده، قبیله، مردم… شاید خسته شده باشم واقعن. 

G.

1 Comment

ساعت ده صبح با جی تو یه ایستگاه قطار قرار دارم. طبق معمول زود رسیدم و شروع کردم گشت زدن تو مغازه های ایستگاه. نهایتن با یه بطری آب میام روی نیمکت جلوی برگر کینگ می شینم و پودر آی بی اس ام رو خالی می کنم تو بطری آب و هم می زنم و یه نفس سر می کشم. آشغالام رو می ذارم رو صندلی کناری و مشغول بازی با موبایلم می شم. حدود ساعت ده جی می رسه. ازش معذرت خواهی می کنم که صبح زود کشوندمش بیرون (می دونم همه مثل من مرض زود بیدار شدن ندارن). می گه خاطرم خیلی عزیز بوده که این موقع صبح اومده ببیندم. باور می کنم و خوشحال می شم. آشغالام رو بر می دارم و همون جور که دارم به جی جواب می دم که نمی دونم کجا و یه جایی همین نزدیکا قهوه ای چیزی بخوریم فعلن، چشمام رو می گردونم دور ایستگاه که سطل آشغال پیدا کنم. راه می افتیم طرف یه کافه همون نزدیکی که جی می گه چای های ارل گری معرکه ای داره. موقع سفارش دادن لحظه ای لازم نیست فکر کنم، چای ارل گری سفارش می دم، با عسل. و آشغالام رو ولو می کنم روی میز. 
جی می گه خب تعریف کن. شروع می کنم کل ماجراهای سفرم رو براش می گم. جی با دقت گوش می کنه، یا هیجان کامنت می ده؛ اما من خجالت می کشم از خودم که این همه حرف زدم. بهش می گم تو تعریف کن و هنوز دو جمله نگفته که می پرم وسط حرفش که کاملن می فهمم چی می گی، منم یه دوست داشتم… و باز یک ربع ساعت حرف می زنم. جی می خواد دوباره چای بگیره، چای منم ناپدید شده. ظاهرن وسط حرفام تونستم تمومش کنم. می گم بریم یه جای دیگه و می ریم کتاب فروشی محبوب جی که کافه هم داره. 
جی باید یکی دو تا کادو بگیره. من باید برم دکتر سین رو ببینم. جی می گه این دفعه که اومدی بیا پیش خودم. خودم می گردونمت، می برمت موزه، گالری، شاپینگ، رستوران های خوب، کافه های کیوت. و من به خودم قول می دم دفعه ی بعد شهر رو با جی بگردم. به جی می گم حتا دارم فکر می کنم شروع کنم اونجا دنبال کار گشتن. جی خوشحالی می کنه. دلم می خواد بشینیم تا شب با جی حرف بزنیم. زمان سبک و راحت می گذره اینجوری. ولی باید برم. به جی که می گم باید برم دکتر سین رو ببینم هیجان زده می شه. می پرسه هنوز عاشقشم؟ می گم نه دیگه، حتا خیلی حسی ندارم بهش، حتا خیلی دلم نمی خواد ببینمش. همدیگه رو بغل می کنیم. باز ازش تشکر می کنم که صبح زود اومده منو ببینه و باز می گه دفعه ی بعد باید برم پیشش و با هم شهر رو بگردیم. راه می افتم سمت ایستگاه مترو. جی می مونه کادوهاش رو بگیره.
راس ساعت دوازده می رسم ایستگاهی که باید دکتر سین رو ببینم. مثل همیشه هیجان دستاش رو حلقه کرده دور گلوم و داره فشار می ده. برای این که کاری کرده باشم کارت متروم رو شارژ می کنم. دوازده و پبج دقیقه. خبری نیست. یه پیغام می فرستم که من اینجام. جوابی نمیاد. دوازده و ده دقیقه. فکر می کنم چقدر باید صبر کنم؟ نیم ساعت؟ بیست دقیقه؟ یک ربع؟ با یک ربع موافق ترم. دوازده و ربع. پیغام می دم که یک ربع تاخیر داشتی، من رفتم. و بر می گردم تو ایستگاه مترو و زنگ می زنم به جی که هنوز تو کتابفروشیه و می گم من دارم میام. 
دیدن دوباره ی جی در اون لحظه بهترین اتفاقیه که می تونه بیفته. داره دنبال کادوهاش می گرده و مرتب از من معذرت خواهی می کنه که انقدر وسواس داره و انقدر طولش می ده. من اما از وسواسش دارم لذت می برم. از این که یه کسی هست که حواسش به جزئیاته، که می بینه، که درک می کنه. من دلم می خواد زمان تو همون کتابفروشی متوقف بشه و من کار دیگه ای نداشته باشم جز اینکه جی رو تماشا کنم که کادو و کاغذ کادو و پاکت انتخاب می کنه. من به این فکر می کنم که اگر تصمیم بگیرم بیام اینجا با جی یه خونه می گیریم. و من می ذارم همه ی خرده ریزهای خونه رو جی اتنخاب کنه و من فقط نگاهش می کنم موقع انتخاب خرده ریزها و بهش اطمینان می دم که وقت داریم، تا ابد وقت داریم دنبال خرده ریزهای غیر لازم بگردیم. که من لازم نیست به هیچ فرودگاهی و به هیچ پروازی برسم و قرار نیست هیچ کجا برم. همین طور توی شهر می گردیم و من مثل یه سابه فقط وسواس استثنایی و با شکوه جی رو تحسین می کنم. 

the original me

Leave a comment

The way you paint your nails, the way you color your hair, the way you eat berries and nuts as snacks, the way you brew your jasmine green tea and drink it with honey, the way you add avocados to your salad, the way you write with colorful markers, the way you wear light-filtering glasses, the way you drink 2 liters of water everyday, is not authentic, is not original, is only an imperfect copy of my innovative, unique, genuine ideas and behavior that simply makes me the one i am. You are no more than coward pathetic followers who need me to take the lead in making the strange and extraordinary stuff being accepted. Then you pretend to be the gods of change and start showing off your ridiculous silly copies.

I am so sorry for you all, since i am always way ahead of you, with a brilliant mind full of what you can never even imagine. And i keep surprising you everyday and enjoy seeing that disappointed look on your face.
At the end I am the free, brave, original one, only me.

Good old warrior

Leave a comment

باز اين بند و بساط زره و سپر و نيزه و كلاه خود رو از زير تخت كشيديم بيرون كه بريم به جنگ “حكم قضا” اين بار.

Agnes & Laura – two

1 Comment

بعد از سلام چطوری چه می کنی معمول حرف دیگری نداریم بزنیم. پشیمان می شوم که چرا به جای اینکه ایمیل بنویسم برایش شروع به چت کردم. می نویسم کارم خیلی زیاد است و منتظر تعطیلات آخر سالم. می پرسد تعطیلاتم کی شروع می شود. می گویم 10 روز دیگر. می پرسد چند روز، با مرخصی هایی که گرفته ام سرجمع یازده روز. می پرسد چه می خواهم بکنم، توضیح می دهم. می گوید ای ول! و باز حرف مان تمام می شود. من که نمی توانم از الان برنامه های عیدش را بپرسم. مسافرت هم که این وقت سال قرار نیست برود. بحث پدر و مادر را هم که نمی خواهم پیش بکشم. توی ایمیل قبلی یک جورهایی بهش رسانده بودم که مشکلاتت با آنها ربطی به من ندارد، من رفته ام که از این مشکلات دور باشم. فکر می کنم سر همین ایمیل هم از دستم ناراحت شده باشد. شاید برای همین سوال جواب های کوتاه می کند و حرف دیگری نمی زند. ولی حتا نمی توانم بپرسم که از دستم ناراحت است یا نه. جوابش هر چه باشد من باید توضیح بدهم و توجیه کنم، که از توانم خارج است. دارم زمین و زمان را زیر و رو می کنم که یک جمله پیدا کنم حرف را ادامه بدهیم و از این موقعیت مسخره خلاص شویم. می گویم امروز شش ساعت خانه تکانی کردم. می گوید خسته نباشی. ناگهان سوالی با دو بال شفاف و هاله ای طلایی از توی کله ام بیرون می آید و جاری می شود روی کیبورد “راستی سریال می بینی؟”. خودش است، همان کلیدی که یک ربع-بیست دقیقه دنبالش گشته بودم. می شود شروع یک مکالمه ی پر هیجان نیم ساعته. می پرسد یادم هست “لاست” را با هم توی هواپیما شروع کردیم؟ می گویم من همه اش نگران بودم مهمان دارها دعوای مان کنند و لپ تاپ مان را توقیف کنند که توی پرواز ماجرای سقوط هواپیما نگاه می کنیم. می خندد که دیوانه هایی بودیم ها. ار سریال هایی که دیده ایم حرف می زنیم. می گوید دارد “هانیبال” می بیند. می گویم من ترسناک نگاه نمی کنم. می گوید ترسناک نیست، هیجان انگیز است. می گویم این مدل هیجان را هم دوست ندارم. من اسم سریال هایی که اخیرن دیده ام را برایش می نویسم. می گوید یک سریال دیگر هم دیده که خیلی جالب بوده، اما این طور که به نظر می آید با روحیات من سازگار نیست. می گویم با صحنه های بکش بکش مشکلی ندارم خیلی، همین “گیم آو ترونز” که دیدم پر از کشتن های فجیع است. با شمشیر یکی را نصف می کنند و خون قل قل از جای نصف شدگی فواره می زند. می گوید “قوی شدی پس”. ناگهان زمان می ایستد. قوی شده ام پس؟؟ پوزخندی می زنم و فقط برایش تایپ می کنم “هه هه”.. برای همین است هیچ وقت خیلی حرف برای گفتن نداریم.

The last Wednesday of October

4 Comments

This cold grey depressing dusk of the last Wednesday of October was the last time I saw Hermes; the handsome French guy, with a unique rich voice and bright shining eyes.

He joined the company at the end of the spring. There were rumours of how handsome he was and how the girls would probably fight for him. I was not supposed to be one of those girls, as I was 10 years older than him. I was just allowed to be curious to see him. The day finally came and the only thing I remember is that exceptional voice. I didn’t even hear his name when he was shaking hand with me. I was charmed with that deep strong voice coming from somewhere above. Yes, he was tall, much taller than me.

Then I saw him the same day at the train station. There I could finally focus and learn his name, Hermes, and you don’t pronounce the H, since it’s French. We were getting the same train and even the same bus afterwards. We were actually living at a two-minute walking distance of each other. How impossible, yet amazingly true!

Hermes was the whole meaning of that summer. He was the real sun, shining next to me in the train. Those short talks were the sweetest moments of the day. I needed to hear that voice talking and laughing to fuel up for the rest of the day, to be happy, to be alive. He was encouraging me to join a circus to add some fun to my life, or to become a food critique or movie critique, basically anything than the slave of a company. Hermes was young, incredibly young, overflowing with the youth energy, full of exciting ideas, ready to “suck the marrow out of life”. I wish I were young enough to be able to fall for him, to go crazy about him, to leave everything behind and follow him to his fancy dream and make something extraordinary out of my life.

Today I saw Hermes for the last time. I wanted to hold him tight and freeze the time at that cold gloomy train station. I wanted to keep his tall, strong, joyful, lively, young presence next to me forever. But he had a whole promising life in front him and I didn’t have the smallest right to waste a minute of it. We just said goodbye and everyone walked to his side of the platform. I tried to hold my tears and kept repeating to myself that the life would go on… the fucking boring empty cruel life would go on…

Older Entries

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 87 other followers