آقای کوندرای عزیز

گفتن ندارد که عاشقانه نوشته هایت را می پرستم. جاودانگیت را چند بار خوانده باشم خوب است؟ 10؟ 15؟ شاید بیشتر حتا. هر بار هم چیزهای تازه کشف می کنم. هر بار هم با یکی از شخصیت ها همذات پنداری می کنم. بگذریم…

نکته چیز دیگریست…

وقتی زندگی عجیب می شود، وقتی روابط پیچیده می شوند، وقتی احساسات ضد و نقیض می شوند، انگار افتاده ام وسط یکی از داستان های تو. و این طور وقت هاست که آرزو می کنم می توانستم همه ی این پیچیدگی های عجیب را روی کاغذ بیاورم.

حالا شهامتش را پیدا کرده ام که شروع کنم. نه تنها بعضی لحظه ها، که کل زندگی را به مثابه داستان های میلان کوندرا ببینم. و هر آنچه می بینم اینجا خواهد بود.

آقای کوندرای عزیز، دوستت دارم!