” در ایران “

می گه: شما ها چرا تا می رسین خونه می رین تو اتاقتون و درو می بندین؟ مگه ما آدم نیستیم که یه ساعت هم بشینین کنار ما؟

می گه: خب چه اشکالی داره با دوستاتون که می رین سینما ما هم باهاتون بیایم؟ عارتون می شه ما رو هم با خودتون ببرین؟

می گه: ناسلامتی فامیلن… انقدر ارزش ندارن که سالی یه بار هم نمی خواین برین عید دیدنی؟

می گه: چیه اون تلفن رو چسبوندی به گوشت پچ پج می کنی؟ ما نامحرمیم نباید بشنویم؟

می گه: شماها نمی خواین هیچ کس از زندگی تون سر در بیاره. مگه ما حسودیم که از ما قایم می کنین؟

“در خارج از ایران “

می گه: کاش بیای ببینیمت، دلمون خیلی تنگ شده…

می گه: چرا انقدر دیر به دیر تلفن می زنی؟

می گه: گهگاهی یه تلفن به فامیل بزن، خوشحال می شن ببینن تو از اونجا به یادشونی.

می گه: بالاخره اسکایپ نصب کردیم و دوربین گرفتیم، تو چرا آنلاین نمی شی حرف بزنیم؟

می گه: می رسی خونه اسکایپت رو روشن بذار که همین جوری که کاراتو می کنی ببینیمت.

می گه: تو که اونجا کسی رو نداری، ما باید هی باهات حرف بزنیم که از تنهایی در بیای.

می گه: کاش می شد این آخر عمری بیایم پیش تو، دور هم جمع شیم، تو هم دیگه تنها نباشی!