يكى از الگوهاى رفتارى تكرارشونده ام را كشف كرده ام. نه اينكه كاملن نسبت بهش بى اطلاع بوده باشم، فقط كامل تر شكل گرفته. مى شود تصوير كاملى ازش درست كرد و در حالت ايده آل تحليلش كرد.

پروسه از آنجا شروع مى شود كه تصميم بگيرم از كسى خوشم بيايد. بله، من اصولن جذب آدم ها نمى شوم، تصميم مى گيرم كه جذبشان شوم. بعد اين آدمى را ممكن است خيلى هم جذاب نبوده باشد در ذهنم پررنگ و پررنگ تر مى كنم. بعد ناگهان به اين نتيجه مى رسم كه عاشق اين آدم شده ام، در حاليكه آدم مورد بحث كوچك ترين اطلاعى هم از جريانات ذهنى و احساسى من ندارد. براى من طبيعى است كه وقتى از كسى خوشم آمد، او هم همين احساس را به من داشته باشد. و از آنجا كه تنها اتفاقى كه در كل ماجرا افتاده يك پروسه ى ذهنى شخصى است، انتظارات من برآورده نمى شود، يعنى آدم مورد نظر هيچ عكس العملى مطابق انتظارات من نشان نمى دهد. بعد من احساس سرخوردگى مى كنم و به اين نتيجه مى رسم كه قبل از اينكه خيلى دير شود بايد كارى كنم. همين مى شود كه شروع مى كنم به ارتباط برقرار كردن با آدم مورد نظر. اما از آنجايى كه هم روابط اجتماعى ام خيلى توسعه يافته نيست، هم احساس كمبود وقت مى كنم، اين ارتباط برقرار كردن را به طرز گاه مفتضحانه اى انجام مى دهم. من اصولن آدم مكالمه شروع كردن نيستم، آدم سوال كردن نيستم، آدم بحث را دست گرفتن نيستم. اين است كه حتا وقتى شروع به برقرارى ارتباط مى كنم، بعد از مدتى انگار وسط بيابان مانده ام، هيچ پيدا نمى كنم. بعد يا ساكت مى شوم، يا سوال هاى بى ربط غير دنباله دار مى پرسم. معمولن آدم ها (كه اكثرن روابط عمومى شان از من بهتر است) كمى بحث را دست مى گيرند و ادامه مى دهند و من را هم درگير مى كنند. اما نهايتن، فكر مى كنم موقعيت خسته كننده مى شود. در نتيجه آدم هاى مورد نظر بى خيال رابطه مى شوند. من كه حالا حريص تر شده ام و احساس خطر هم كرده ام كه همه چيز در حال از دست رفتن است و وقتم هم كمتر و كمتر مى شود، شروع مى كنم به دست و پا زدن. گاهى اصل ماجرا كلن از ياد مى رود. خيلى يادم نمى آيد كه چرا جذب اين آدم شده بودم، فقط مهم اين است كه يك جورى به خودم ثابت كنم اين آدم به من علاقه دارد. بله خب، خنده دار است، حتا احمقانه است. انقدر با تلاش هاى بيهوده شلوغش مى كنم كه طرفم فرصت نفس كشيدن پيدا نمى كند. سعى مى كند دورتر شود، فرار كند، به هواى تازه برسد، و من كه عصبى و عصبى تر مى شوم، فضا را تنگ تر مى كنم. و اين چرخه انقدر ادامه پيدا مى كند كه آدم خفه شده ى فرارى علنن اعلام كند كه دست از سرش بردارم، يا چنان گم و گور شود كه به هيچ وجه نتوان پيدايش كرد. اينجا هم كه معلوم است مرحله ى افسردگى و من هيچ چيز خوشايندى ندارم و اصلن زندگى چيز مزخرفى است شروع مى شود… اين مرحله اصولن با تصميم جديدى مبنى بر خوش آمدن از آدم ديگرى پايان مى يابد!