منتظرم چراغ سبز شود که نگاهم می افتد به ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان و ناخودآگاه می گویم “نه”! بعد فکر می کنم شاید او نباشد. اما خودش است، مگر چند نفر این اطراف روی ویلچر می نشینند؟ به ایستگاه که می رسم با صدای زیر خش دارش ازم می خواهد ساعت رسیدن اتوبوس را از روی تابلو برایش بخوانم، قدش نمی رد خب. می گویم همین حالاها می آید. اصرار می کند که از روی تابلو ساعت دقیق را بخوانم و با ساعت موبایلش چک می کند که مطمئن شود همین حالاها می آید.

من می شناسم دختر را، او من را نه. من یک بار در یک ایستگاه اتوبوس دیگر همین نزدیکی ها دیدمش که یک ریز حرف می زد و شکایت می کرد از اتوبوس هایی که سروقت نمی آیند. و اینکه فقط بعضی اتوبوس ها سر وقت می آیند، اما اکثرشان سر موقع نیستند، غیر از فقط بعضی ها که سر موقع نیستند و چقدر این آزاردهنده است که اصولن اتوبوس ها سر وقت نیشتند و فقط بعضی های شان سر وقت هستند… اتوبوس هم که رسید پنج شش دقیقه طول کشید تا پله ی مخصوص ویلچرسوارها را برایش باز کنند. توی اتوبوس هم باز یک ریز حرف زد که چون من دور بودم و صدای او هم زیر خش دار، درست نشنیدم چه می گفت.

دختر روی ویلچر نشسته بود و منتظر بود همین حالاها اتوبوس بیاید و من ایستاده بودم کمی جلوتر و فکر می کردم یعنی اگر همین حالاها اتوبوس برسد، من باید ویلچر دختر را بلند کنم و سوارش کنم؟ دلم نمی خواست. دلم نمی خواست ویلچرش را بلند کنم. اگر سنگین بود چه؟ من که تا آن وقت ویلچر بلند نکرده بودم. دلم نمی خواست با صدای زیر خش دارش ازم تشکر کند، همان طور که دفعه ی قبل هزار بار از هزار نفر تشکر کرده بود. اتوبوس که پشت چراغ قرمز بود، آقای دیگری دوان دوان رسید به ایستگاه. نفس بلند راحتی کشیدم. اتوبوس که رسید برای یک لحظه شک کردم که سمت در جلو بروم یا در عقب که دختر پشتش نشسته بود. همان یک لحظه آقای دوان دوان هم شک کرد، اما من زرنگ تر بودم و یک قدم برداشتم سمت در جلو. آقای دوان ماند در عمل انجام شده و راه افتاد سمت در عقب. من چپیدم توی صندلی همیشگی ام و چشمهایم را بستم. می شنیدم که چهار چنج نفر دیگر از داخل اتوبوس، به همراه راننده هجوم برده بودند سمت در عقب و همه با هم کمک می کردند دختر سوار شود. دختر هی تشکر می کرد و من با اینکه چشمهایم را بسته بودم نمی توانستم از صدای زیر خش دارش فرار کنم.