عصر شنبه یا نهایتن صبح یک شنبه بود که تصمیم گرفتم تمومش کنم. نه اینکه تصمیم آنی باشی، ذهنم همه اش درگیرش بود. دوشنبه به دلیلی که یادم نیست نمی تونستیم همدیگه رو ببینیم و چهارشنبه من کلاس داشتم. برای همین به خودم گفتم تا پنج شنبه صبر می کنم.

دوشنبه احساساس آزادی مطلق می کردم. هزاربار خواستم زنگ بزنم یا ایمیل بزنم و بگم که من تصمیم گرفتم تمومش کنیم. اما باز یادم می افتاد قراره تا پنج شنبه صبر کنم. یه دلیل دیگه اش هم این بود که می خواستم فکر کنم که در جواب “چرا” یی که مطمئنن می پرسید چیزی برای گفتن داشته باشم.

سه شنبه با هم بودیم. معمولی. شام خوردیم، نشستیم پای اینترنت و بعد هم خوابیدیدم. من هزار بار دیگه به خودم یادآوری کردم که قراره تا پنج شنبه چیزی نگم. در عوض باید به این فکر کنم که کی و کجا بهش بگم. توی خونه اش؟ بعد منو میندازه بیرون، یا خودم باید برم، یا باید بمونم… توی خونه ی من؟ ول می کنه می ره یه دفعه؟ پس خیلی شب دیروقت نباید بگم که بتونه برگرده خونه اش؟ ول نمی کنه بره؟ همون جا روی تخت کنار من می خوابه یا می ره روی کاناپه؟ توی خیابون؟ اگه یهو بلند حرف بزنه و شکل دعوا بشه چی؟ تو یه کافه؟ کلیشه!

چهارشنبه بعد از کلاسم استرس گرفتم که وقتم داره تموم می شه. یه جورایی هم دلم می خواست برای آخرین شب کنارش باشم. خودم رو به زور نگه داشتم توی خونه و سعی کردم دلایلم رو مرور کنم: من می خوام تنها باشم یه مدت، بدون تعهد به کسی… می خوام تجربه کنم، خطر کنم حتا… من از اولش هم گفته بودم که قابل اعتماد نیستم، گفته بودم never love a wild thing… من دلم می خواد آدما منو به عنوان خودم بشناسم، نه به عنوان یکی که به تو وصله…

پنج شنبه مرکز شهر همدیگه رو می بینیم. چرخ می زنیم و مغازه ها رو می گردیم بی هدف. هر لحظه تصمیم می گیرم که بهش بگم. اما چی بگم آخه؟ لعنتی، اینو یادم رفته بود بهش فکر کنم! تموم شد؟ بیا تمومش کنیم؟ من تصمیم گرفتم تمومش کنم؟ اگه بگم بیا تمومش کنیم تو چی می گی؟ به نظرت وقتش نیست تمومش کنیم… وقت شام شده. یه جای نیمه فست فودی پیدا می کنیم و مشغول گاز زدن به ساندویچ هامون می شیم. خیلی مسخره است اگه وسط ساندویچ گاز زدن بهش بگم؟ بعد مجبور می شیم ساندویچ مون رو ول کنیم و بریم احتمالن. بعد از تموم شدن غذا چی؟ وقتی سیر و شل و بی خیالیم؟ هنوز لقمه ی آخر رو قورت نداده مجبور می شیم بلند شیم و بریم انقدر شلوغه و مردم چپ چپ نگاه می کنن که غذامون رو زودتر تموم کنیم.

پیاده راه می افتیم طرف کافه ای که هر هفته با بچه ها جمع می شیم. می گم بیا بریم بستنی بخوریم! آدم گاهی آخرین های احمقانه ای دلش می خواد! توی بستنی فروشی هم که قطعن چیزی نمی گم، چون حاضر نیستم لذت این آخری بستنی رو از خودمون بگیرم. می رسیم به کافه و یکی دو ساعتی با بچه ها می گیم و می خندیم. من همون جور که می خندم دلایلم رو مرور می کنم. فقط 2 ساعت از پنج شنبه باقی مونده و من یا تصمیمم رو اعلام می کنم، یا دیگه هیچ وقت نمی تونم اعلامش کنم…

توی استگاه اتوبوس ایستادیم. 10 دقیقه مونده تا اتوبوس برسه. روبروش می ایستم، توی چشماش نگاه می کنم و می گم “من می خوام دیگه دوست دخترت نباشم”… چشماش می لرزه، پلک پایینیش می لرزه و کمی هم گوشه ی لبش. من همین جور نگاهش می کنم که هیچی نمی گه و فقط پلک پایینش ریز ریز می لرزه. من انگار لبخند می زنم، مطمئن نیست، اما باید قیافه ی لبخند زنانی داشته باشم، اونجوری که نگاهم می کنه. می گه “باشه من می رم”. و می ره…