آخرای فیلم مادر به دخترش می گه که خیلی بهش افتخار می کنه و تشویقش می کنه که بره دنبال زندگیش و فرصت هاش رو از دست نده… من خب لبخند بزرگی روی لبمه از این که دختره انقدر موفق شده و در همون حال اشکم سرازیره که چرا هیچ وقت پدر و مادر من بهم افتخار نکردن…

به گذشته که نگاه می کنم کم موفقیت پیدا نمی کنم. قبلن هم گفتم که در خانواده ی ما مهمترین ارزش تحصیلاته، که من عالی ترین مدارجش (!!) رو طی کردم. اما نمی دونم کجای کار ایراد داشت که این هیچ وقت دلیل نشد پدر و مادرم به من افتخار کنند. بعد هم در تمام مراحل از ایران رفتن، درس خوندن، کار پیدا کردن، شرایط زندگی رو بهتر کردن، پدر و مادر رو به سفر دور اروپا بردن، باز هم هیچ کدوم باعث نشد حتا یک بار هم بگن که به من افتخار می کنن. به جاش تا دلتون بخواد غصه خوردن از شرایط من!!! که چرا یک خونه ی بزرگ و یک ماشین آنچنانی و یک شوهر پولدار و یک دوجین بچه ی مامانی ندارم.

درسته که تحصیلات ارزشه، اما به شرطی که تهش برسه به ابتدای جاده ی معلوم الحالی که می رسوندت به جاهایی که همه باید برن، ازدواج، بچه، خونه، ماشین، یه خونه ی دیگه، یه ماشین دیگه، حالا مبلمان جدید، سالی یه سفر خارج که جا نمونی از قافله، مهمونی های هفتگی، میز 57 جور غذا روش چیده شده…

پدر و مادر عزیزم، این من نیستم! سال های سال هم که غصه بخورید چیزی عوض نمی شه. من زدم به بیراهه و هیچ راه برگشتی به جاده ی شما برای خودم باقی نذاشتم. خوشحال می شدم اگر یک روزی اینو متوجی می شدین. خوشحال می شدم اگر یک بار، فقط یک بار، از ته دل می تونستین بهم افتخار کنید و اینو بهم بگید. خوشحال می شدم اگر قبول می کردید ممکنه با هم فرق داشته باشیم، ممکنه ایده آل هامون عین هم نباشه، ممکنه من مجبور نباشم همون راهی رو برم که شما و میلیون ها آدم دیگه به نظرتون راه درسته. اما می دونم که هیچ کدوم اینا اتفاق نمی افته. من همچنان تنها راه خودم رو می رم و شما همچنان عمرتون رو به غصه خوردن برای من می گذرونید. من با این وجود هم دوستون دارم، با همه ی چیزایی که در وجودتون قبول دارم و قبول ندارم. کاش شما هم می تونستید منو همین جوری قبول کنید که هستم.