می گویم خیلی از نمایشگاه لذت بردم، خیلی تأثیر گذار بود. شعری می دهد دستم و می گوید بخوانم تا بیشتر تحت تأثیر قرار بگیرم. انگلیسی خفنی است که خیلی نمی فهمم. همین ها بهانه می شود که نیم ساعتی حرف بزنیم و همه ی چیزهای معمول راجع به زندگیم را بداند. من هم که اصولن اهل سوال کردن نیستم. سر آخر می گوید اگر وقت داشتم قهوه ای بخوریم با هم. می گویم حتمن و می روم. جدی نمی گیرم…

از آن طرف ها رد می شوم که تصمیم می گیرم دوباره سری به نمایشگاه بزنم. دوباره همان قدر لذت می برم. در اتاقک آخر نمایشگاه دارد شعری که به من داده بود را برای جمعی از بازدیدکنندگان می خواند. می ایستم و گوش می کنم. هنوز هم هیچ نمی فهمم، اما مثل این که رپ بخواند، تند و تند جمله ها را پشت هم ردیف می کند، با آن لهجه ی زیبایش. صبر می کنم تا شعر تمام شود و سوال های جماعت هم تمام شود و می روم سراغش. می گوید خوشحال شده که دوباره مرا دیده. یاد آوری می کند که قرار بود قهوه ای بخوریم با هم و شماره ی موبایلش را می نویسد روی کارت ویزیتش و می دهد که تماس بگیرم. من هم کارت ویزیتم را می دهم که باشد! و راه می افتم طرف خانه. جدی نمی گیرم…

حوصله ام سر رفته و هیچ کاری ندارم. فکر می کنم شاید بد نباشد واقعن برویم قهوه ای بخوریم. برایش پیغام می فرستم. می گوید گرفتار یک شام است و ساعت 9 شب آزاد می شود. خیلی دیر نیست؟ خیلی دیر نیست. می روم برنامه ی اتوبوس ها را چک کنم، اسمش را می نویسم در گوگل. همان نصف صفحه ای می آید که در بروشور نمایشگاهش است: دکتر سین (حتا ننوشته دکترا در چه زمینه ای)و اندکی سوابق کاری. در هر وبسایتی که نامش آمده، همان متن نصفه صفحه ای هم هست، نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر. چتر بزرگم را برمی دارم و راه می افتم. باران ریزی می آید…

وقتی می بینمش دست می دهیم و چتر را از من می گیرد بالای سرمان. می پرسد راه برویم؟ راه برویم. شروع می کند از شهر کوچک مان تعریف کردن. از من سوال کردن و باز سوال کردن و باز سوال کردن. می نشینیم، راه می رویم، حرف می زنیم. هیچ از خودش نمی گوید. من هم هیچ نمی پرسم. آخر شب که سوار اتوبوس می شوم می گویم اگر فردا وقت داشت می توانم ساحل را نشانش دهم…

فردا وقت دارد. می رویم ساحل. راه می رویم و باد می خوریم. می گوید برویم بالای اسکله. می گویم سرد است. می گوید برویم. می رویم. چشم هایم را نمی توانم باز نگه دارم از شدت باد، اما می رویم تا ته اسکله. زیباست آن ته، آب، تاریکی، باد… و همان جاست که بغلم می کند. گرم، محکم، قابل اعتماد. سرم فقط تا روی سینه اش می رسد. من سست می شوم، گم می شوم در آب و تاریکی و باد. و جريان گرمى از پوست گونه ام شروع مى كند به ذوب كردنم، آنقدر كه جز بخار آبى رنگى از من نمى ماند! از خودش جدایم می کند،  بخار آبى ناپديد شده است. با چشم های روشن ماتش نگاه می کند که یعنی برویم. می رویم…

روز بعد پرواز دارد. نمی بینمش. می گوید بر می گردد. باور می کنم…