تنها مدرکی که ثابت می کند کل ماجرا یک رویا نبود، کارت ویزیتی است که نام، آدرس دفتر کار دکتر سین در کشوری دیگر، ایمیل کاری و شماره موبایل دست نویسش روی آن به چشم می خورد. گهگاه برایش پیغام می فرستم، جواب می دهد. اوایل تشکر و خیلی خوش گذشت و تعارفات معمول. بعد، الان مرکز شهر بودم یادت کردم و ساحل بودم جایت خالی بود و اینها. بعدتر دلم تنگ شده و کاش دوباره بیایی و تو که گفتی میایی و این حرف ها. سر آخر، من احساس عجیبی نسبت به تو دارم و از همان لحظه ی اول فهمیدم دارد اتفاقی می افتد و دیگر دوریت را طاقت ندارم و این بی تابی ها. دکتر سین آدم تحصیل کرده ی جا افتاده ای است و پاسخ هایش همه به جا. بی یک کلام کم و زیاد. وقتی گفته است می آید، می آید. چند وقت دیگر در شهر ما جلسه ای چیزی دارد و می آید.

صبح ها روزم را با پیغام دکتر سین شروع می کنم که “امروز چطوری؟” و گزارش مفصلی در جواب می فرستم. چطور می توانم باشم؟ در آسمان ها. و شب ها با این پیغام به خواب می روم که “به زودی می آیم و برایت قصه ای می گویم که تا به حال نشنیده باشی.” و نصفه شب ها با وززز کوتاه موبایل در کنارم بیدار می شوم، می بینیم که “به تو فکر می کردم” و لبخند می زنم و دوباره می خوابم. برای هیچ آخر هفته ای برنامه ریزی نمی کنم که اگر ناگهان تصمیم گرفت بیاید وقتم آزاد آزاد باشد. و آخر هفته که شد از بیکاری می روم ساحل قدم زدن و مرکز شهر چرخیدن و خاطرات آن دوشب را هزار باره مزه مزه کردن.

می گویم هر روزی میایی بیا، غیر از پنج شنبه. من باید جمعه صبح خیلی زود سرکار باشم. می گوید سعی می کند. چهار شنبه می شود و من هنوز بی خبرم که چه روزی می آید. شب پیغام می دهد که پنج شنبه عصر می رسد! دندان هایم را فشار می دهم روی هم که به درک! بیایم فرودگاه؟ نه، 9 شب مرکز شهر می بیندم! من از پنج عصر لباس پوشیده و آماده ام که مبادا لحظه ای دیر تر از ساعت 9 برسم. همان موقع است که  خبر می دهد از پروازش جا مانده است! موبایل را پرت می کنم و می زنم زیر گریه. وززز می کند. پرواز بعدی را می گیرد. 9 شب می رسد. بخواهی یا نخواهی می آیم فرودگاه!

به یکی از ستون های نزدیک گیت خروجی تکیه داده ام. یخ کرده ام و همه ی تنم می لرزد. کارت ویزیت را توی جیب پالتویم لمس می کنم که باورم شود قضیه هنوز واقعی است. یکی یکی مسافرها را چک می کنم. یعنی واقعن پرواز بعدی را گرفته؟ یعنی می شناسمش هنوز؟ آخرین باری که دیدمش وسط دریا بود و من بخار شده بودم! می بینمش، با آن کلاه بافتنی آبی مات. لبخند می زنم. بازوهایش را باز می کند و توی بغلش گم می شوم. (من دلم می خواهد چهارگانه ی آقای سین همین جا تمام شود!)

سوار قطار شده ایم. حتا صدایم هم می لرزد وقتی حرف می زنم، برای همین بیشتر لبخند می زنم تا حرف. یک سره سوال می کند طبق معمول. دستش را می اندازد دور شانه ام، لابد برای این که کمتر بلرزم. می گوید نباید فرودگاه می رفتم. لبخند می زنم. می گوید اما خوشحال است که رفته ام. لبخند می زنم. هیچ نمی گوید و می بوسدم…

از ایستگاه قطار راه می افتیم سمت هتلش، خیلی دور نیست. نمی لرزم دیگر. همه ی سوال هایش را جواب می دهم و یک لحظه که فرصت می دهد می پرسم “امشب بمونم پیشت؟” وسایل فردایم همه توی کوله پشتی ام است! می گوید که فکر می کند در موردش! دوباره شروع می کنیم سوال و جواب بازی تا برسیم به هتلش. نمی دانم باید خندان کنارش بمانم تا چک این کند، بنشینم روی یکی از مبل های راحتی توی لابی، بیرون هتل بمانم اصلن… این جور آداب اجتماعی را هیچ وقت یاد ما نمی دهند! می رویم بالا، وسایلش را می گذارد. بغلش می کنم. می بوسدم و می گوید گرسنه است. برویم شام بخوریم… شام را یادم نیست چه می خورم با شراب سفید، و بازویش را می گیرم و قدم زنان برمی گردیم.  بعد محو است، تار است، مبهم است. لباس هایم را در می آورد، لباس هایش را در می آورم. بدنش جوان و ورزیده است، به سنش نمی خورد. دلم می خواهد کارت ویزیت دم دستم باشد تا باور کنم همه چیز واقعی است… بلند می شود سراغ لپ تاپش! من می خوابم، گیج، 4 ساعت وقت دارم بخوابم… بغلم می کند، بیدار می شوم. شروع می کند دوباره، من هیچ حسی ندارم دیگر. او هم ندارد انگار. دراز می کشیم رو به سقف. 2 ساعت وقت دارم بخوابم. می رود پشت لپ تاپش باز. نگاهش می کنم عین 2 ساعت را و لباس هایم را می پوشم و می روم. پیغام می دهم که کارم ساعت 5 تمام می شود، می بینمش؟ ساعت 4 پیغام می دهد که فرودگاه است.