صدای مادر گزفته است. از گلویش فقط استیصال در می آید. من حرفی ندارم.

پدر تلاش می کند بخندد. از سرعت کم اینترنت می گوید. من از سفر اسکی ام می گویم.

—————————–

من دلتنگم.

من ناتوانم.

من همه ی این چیزها را نمی فهمم.

من دلم می خواهد پدر و مادرم را ببینم و نبینم که شکسته شده اند.

من دلم می خواهد با پدر و مادرم که حرف می زنم هی برنامه ی سفر بگذارند برای دیدن من.

من حتا دیگر نمی خواهم پدر و مادرم به من افتخار کنند.

من حتا حاضرم هر روز از دست شان عصبانی شوم.

من فقط دلم می خواهد پدر و مادرم خوشحال باشند کمی…