دور از گیت خروجی به یکی از ستون ها تکیه می دهم، دست به سینه و چشم هایم را ریز می کنم. گرمم است. شال و کلاهم را باز می کنم. وحشت دارم از دیدنش. عکس العمل اش را نمی دانم. گرمم است. پالتویم را در می آورم. بی خودی قضیه را بزرگ کرد. چه فرقی می کند من را فرودگاه ببیند یا جای دیگر. بعد من از کجا می فهمیدم کجای این شهر است. از کجا پیدایش می کردم. گرمم است. ژاکتم را در می آورم. لباس هایم را روی کوله ام انبار کرده ام روی زمین. دست به سینه، با چشم های ریز ایستاده ام.

یک ماه و نیم تمام جواب پیغام هایم و تلفن هایم را نمی دهد. گهگاه می گوید باید حضوری حرف بزنیم، همین. کی؟ کجا؟ چه حرفی؟ یعنی به همین راحتی است که بیایی و با یکی بخوابی و بروی؟ تمام؟ بعد تکلیف همه ی آن حرف های قشنگ چه می شود؟ قبول، من احمق بودم… چرا تمامش نمی کنی؟ چرا نمی گویی دیگر نمی خواهی مرا ببینی؟ چرا هی می گویی باید حرف بزنیم؟ روزی که بی خبر رفتی فرودگاه و دیگر جواب مرا ندادی باید حرف می زدیم. روزی که من از احساس حماقت می خواستم خودم را بالا بیاورم. که هی برای تو نوشتم و به خودم لعنت فرستادم، هی به تو زنگ زدم و از خودم متنفر شدم، هی به تو فکر کردم و زار زدم، هی رفتم ساحل و دندان هایم را روی هم فشار دادم و دست هایم را مشت کردم و ناخن هایم را فرو کردم کف دستم. حالا خبر داده های یک شنبه میایی و قرار است با من تماس بگیری. من احمقم دکتر، اما دیوانه هم هستم! من می آیم فرودگاه و نمی گذارم گم و گور شوی.

کلاه آبی ماتش را می بینم و زیر آن صورت جدی بدون لبخندش. دفعه ی پیش هم همین قدر شکسته بود صورتش؟ سرش را بالا گرفته. نگاه کوتاهی به اطراف می اندازد که راهش را پیدا کند. برای رسیدن به ایستگاه قطار مجبور است از جلوی من رد شود. نگاهم بدون پلک زدن دنبالش می کند. با قدم های بلند نزدیک می شود. یک لحظه نگاهش برمی گردد سمت راست و چشم های خیره ی مرا می بیند. راهش را ادامه می دهد، اما نگاهش می ماند روی چشم های من. من تکان نمی خورم. می دانم ابروهایم در هم کشیده شده. او هم با همان صورت جدی نگاهم می کند و بالاخره می ایستد. من تکان نمی خورم. می آید به سمتم. مثل دو سگ شکاری به هم خیره شده ایم. می ایستد و بازوهایش را باز می کند. من تکان نمی خورم. به سمتم می آید و من دست به سینه را بغل میکند. سگ شکاری زوزه ای می کشد و لابلای مسافرها گم می شود. سرم را از روی سینه اش بلند میکنم، خودم را از  بغلش بیرون می کشم، روی پنجه هایم بلند می شوم، دست هایم را حلقه می کنم دور گردنش و می بوسمش.

زانوهایم را جمع کرده ام بغلم و روی مبل گوشه ی اتاق نشسته ام تا کارش تمام شود. یک ساعت است؟ دو ساعت؟ بیشتر؟ از پشت لپ تاپش تکان نخورده است. کل مجله ها و تبلیغات و اطلاعات توریستی شهرم را که روی میز است مطالعه کرده ام! بلند می شوم، پشت گردنش را می بوسم و می روم دستشویی. بیرون که می آیم روی تخت دراز کشیده. می خواهد پشتش را ماساژ دهم. تی شرتش را در می آورم. نه، این ماهیچه های ریز برجسته و این پوست صاف کشیده نمی توانند مال این آدم باشند. فقط به گردن که می رسم پوست کمی شل شده است و من عجیب عاشق همین گردن شده ام! پشت گردنش را می بوسم و کنارش دراز می کشم…

غر می زند، عصبی است… می گوید می دانسته اگر من را ببیند نمی تواند جلوی خودش را بگیرد. می گوید حالا دیگر برای کار فردایش تمرکز ندارد. می گوید من نباید می رفتم فرودگاه. باید می گذاشتم کارهای فردایش را آماده کند و شب با هم شام می خوردیم و حرف می زدیم. می گوید من باید بروم تا به کارهایش برسد! عملن بیرونم می کند!

می روم سینما. ساندویچ می خرم و می روم سینما. فیلم را دیده ام قبلن! باید وقت تلف کنم تا کارش تمام شود و حرف بزنیم. باید فکر کنم به حرف هایی که قرار است بزنیم. یک جمله بیشتر به ذهنم نمی رسد: “من عاشقت شده ام!”

بقیه ی ماجرای دکتر سین مثل فیلم های مزخرف بازاری است. دکتر سین دوست دختری داشته به مدت هزار سال و درست وقتی تصمیم می گیرند از هم جدا شوند من را می بیند و درست بعد از این که برای دیدن دوباره ی من می آید تصمیم می گیرند دوباره با هم باشند و درست از حالا به بعد من و دکتر سین فقط می توانیم دوست های معمولی هم باشیم و دکتر سین خوشحال می شود دوست معمولی من باشد… و من درک می کنم (چه غلط دیگری ممکن است بتوان بکنم؟!) و شام مهمانش می کنم و دیگر توی اتاقش راهم نمی دهد!