در قسمت چهارم دختر که دارد دیوانه می شود از این که دکتر سین به اندازه ی نخودی هم تحویلش نمی گیرد، کوله اش را می اندازد روی دوشش و یک پرواز می گیرد به مقصد شهر دکتر سین در یک خارج دیگر.

دکتر سین وقتی می فهمد دختر آمده غر می زند که چرا دختر مرکز شهر هتل نگرفته و چرا راهش انقدر دور است. دکتر سین آدم گرفتاری است (گمان کنم یک جورهایی گرفتار نجات دادن دنیاست، که من البته می ستایم این تلاشش را). نمی تواند یک نصفه روز وقت بگذارد و برود دیدن دختر. پس از دختر می خواهد یک شنبه عصر، برای یک ساعت، برود دفترش.

دفتر دکتر سین در مرکز شهر است، دو طبقه ی کامل یک ساختمان پنچ طبقه، که روز یک شنبه ای خالی خالی است (غیر از اتاق دکتر سین البته). بالاخره که اتاق را پیدا می کند، دکتر سین دستش را دراز می کند و دختر با او دست می دهد و به دعوت دکتر می نشیند روی یکی از صندلی ها. دکتر روی دورترین صندلی نسبت به دختر می نشیدند و شروع می کند سوال های تکراری پرسیدن و توضیح این که فردا جلسه ی مهمی دارد و باید خودش را آماده کند! که یعنی چه؟ این که دختر گورش را گم کند زودتر. دختر بلند می شود. دکتر سین هم بلند می شود و بغلش می کند. دختر لیز می خورد و لبه ی میز کار دکتر می نشیند. دکتر موهایش را نوازش می کند. دختر پیشنهاد می دهد بروند شام بخورند با هم. دکتر (البته) می گوید که گرفتار است. دختر می گوید که این همه راه را به خاطر او آمده و او حتا یک ساعتی که قرار گذاشته بود را هم حاضر نیست وقت بگذارد. دکتر دوباره تکرار می کند که گرفتار است. دختر از لبه ی میز که بلند می شود، اشک هایش راه می افتند. دکتر بغلش می کند. از دکتر می خواهد که فقط یک شام با هم بخورند، همین. دکتر باز تکرار می کند که گرفتار است. دختر کوله اش را می اندازد روی دوشش، در را پشت سرش می بندد، از پله ها می رود پایین و اشک ریزان توی جمعیت یک شنبه عصر مرکز شهر گورش را گم می کند.

——————–

اگر حدس می زنید چهارگانه ی دکتر سین نمی تواند همین جوری تمام شود، حدس تان درست است! دختر هموز هم برای دکتر پیغام می فرستد که می خواهد ببیندش، که باید ببیندش. و آخرین بار وقتی دکتر پرسید که  چرا دختر انقدر اصرار دارد ببیندش، دختر جواب داد “می خواهم داستانم را تمام کنم”!