” با زنان دیگر نیز هرگز شب را نمی گذراند. زمانی که برای دیدارشان به خانه ی آنها می رفت کار آسان بود، زیرا هر وقت می خواست می توانست آنجا را ترک کند. اما زمانی که آنها به خانه ی او می آمدند کارش مشکل می شد چرا که باید به آنها توضیح دهد که بعد از نیمه شب باید آنها را به خانه برساند، زیرا نمی تواند در کنار آدم دیگری به خواب رود. هرچند این عذر او از حقیقت دور نبود، اما به عنوان دلیل واقعی چندان اصالت نداشت و او جرأت نمی کرد آن را به رفیقه هایش اعتراف کند: در لحظه ای که به دنبال عشق (!!!) می آمد، تمایل شدیدی برای تنها ماندن احساس می کرد. برای او نامطبوع بود که در دل شب کنار آدم بیگانه ای بیدار شود، از بیداری صبحگاهی زوج ها نفرت داشت، میل نداشت کسی صدای مسواک کردن دندان هایش را بشنود و از صفای صبحانه ی دونفره چیزی نمی فهمید.”

این “توما”ی میلان کوندرا است در “بار هستی”.

بارهای اول که کتاب را می خواندم کلی به این جمله ها فکر می کردم. توما را دوست داشتم، اما نمی فهمیدش در این جملات. برای من اتفاقن “در کنار آدم دیگری به خواب رفتن” بسیار هم لذت بخش به نظر می آمد. زمان لازم بود تا بفهمم دنیای توما با دنیای من متفاوت است. که او این ها را راجع به ادمی که عاشقش است نمی گوید. زمان لازم بود تا برسم به لحظه ای که احساس کنم تومای درونم بیدار شده.

من دلم نمی خواهد خواب شب هایم را با کسی قسمت کنم، دوست دارم توی اتاقم و روی تختم تنها بخوابم. دلم نمی خواهد صدای نفس کشیدن کسی را قبل از خواب کنارم بشنوم. دلم نمی خواهد خودم را جمع کنم و بکشم کنار تخت (گیرم که هر شب هم جمع شده کنار تخت بخوابم). دلم نمی خواهد ایمیل های آخر شبم را چک نکنم یا تند تند چک کنم که نورش کسی را اذیت نکند. دلم نمی خواهد کسی نصفه شب کنارم از خواب بپرد و یادش نیاید کجاست. دلم نمی خواهد کسی نصفه شب هوس بغل کردنم به سرش بزند، یا حرف زدن بدتر از آن، یا سکس بدتر از همه ی اینها! خواب شب من مال خودم است و من به طرز بیمارگونه ای از این مالکیت دفاع می کنم، از لحظه ای که تصمیم می گیرم بخوابم، تا وقتی صورتم را شسته ام یا دوش گرفته ام و لباس روز پوشیده ام. من دلم نمی خواهد زنگ صبح موبایلم را زود خاموش کنم چون کسی ممکن است بیدار شود. من دلم نمی خواهد سر صبح کسی با دهان بدبویش هوس کند توی رختخواب ببوسدم، یا احساس کند وظیفه دارد یک راند دیگر سکس شروع کند. من دلم نمی خواهد کسی صدای جیش صبحگاهی ام را بشنود، خودم هم از شنیدن چنین صدایی چندشم می شود. من دلم نمی خواهد سر صبح از کسی بپرسم می خواهد دوش بگیرد یا نه، می خواهد صبحانه بخورد یا نه، می خواهد بالاخره من را تنها بگذارد یا نه. من دلم نمی خواهد به کسی توضیح بدهم که حالم خوب است و خوشحالم و خیلی هم خوب خوابیده ام و خیلی هم لذت برده ام از همه ی شب.

من اما دلم می خواهد عاشق شوم… آن وقت تومای درونم می خوابد لابد و دوباره فکر خواهم کرد “در کنار آدم دیگری به خواب رفتن” بسیار هم لذت بخش است، مثل وقتی که توما ترزا را دید. مطمئن نیستم ولی… باید عاشق شوم اول.