مثل خیلی خانواده های دیگر، مادر روابط درخشانی با فامیل پدر نداشت. آنطور که تعریف می کرد احترامش را نگه نمی داشتند. مادر هم که از خانواده ای محترم و مودب، برایش سنگین بود این بی احترامی ها. پدر ظاهرن طرف فامیلش را می گرفت، بی دلیل. مادر شاکی می شد که چرا پدر حمایتش نمی کند. پدر اما لزومی نمی دید، جور بی خیالی بود نسبت به همه ی اینها. تند و تند هم دست مادر و بچه ها را می گرفت و می بردشان خانه ی این فامیل و آن فامیل. از آنجا که هر رفتی آمدی به دنبال دارد، بقیه ی وقت ها هم مادر در کنج آشپزخانه بود به غذاهای جورواجور برای فامیل پدر پختن و سفره ی آنچنانی انداختن. فامیل ها هم که می آمدند و می خوردند و می رفتند و احترام مادر را هم نگه نمی داشتند! همینها شد که کم کم مادر سعی کرد روابطش را با فامیل های پدر کمتر کند. یکی یکی با فامیل های پدر قهر کرد. پدر شاکی بود. جان پدر به فامیل هایش بند بود؛ نمی توانست بدون این رفت و آمدها راحت نفس بکشد. بد اخلاقی می کرد، دعوا می شد… با یک فامیل آشتی می کردند، با یکی دیگر قهر می کردند. بچه ها هم که بزرگ تر شدند کلن خودشان را از این بازی ها کشیدند کنار، دور فامیل و فامیل بازی را خط کشیدند، راحت. فقط مادر مانده بود و قهر و آشتی ها و پدر شاکی از فامیل تکه پاره شده اش.

داستان همین طور کجدار و مریز ادامه داشت تا روزی که معجزه ی زندگی پدر اتفاق افتاد. و آن روزی بود که پدر فیس بوک را کشف کرد! بچه ها شوکه شدند وقتی دیدند پدر ادشان کرده، برای پست هایشان کامنت می گذارد، فعالانه پست می گذارد و فعالانه پیگیری می کند که بچه ها نظر بدهند. کم کم تعداد دوستان پدر بیشتر و بیشتر شد. از بچه ها شروع شد و همکارهای سابق و خواهر / برادر زاده ها تا رسید به عموزاده ها و همسرهایشان و بچه هایشان و همسرهای بچه هایشان… پدر بالاخره همه ی فامیل از دست رفته اش را از هر گوشه ی دنیا جمع کرد توی صفحه ی فیس بوکش. با دقت تمام احوالشان را جویا می شود، برای تولد تک تک شان تبریک می فرستد، از عکس هایشان تعریف می کند، قربان صدقه شان می رود. پدر این روزها جور عجیبی خوشحال است. هیچ کس مزاحم فامیل بازی اش نمی شود. صبح چشم باز نکرده می رود توی جمع بزرگ فامیل هایش و شب تک تک شان را می بوسد و به خواب می رود. از مادر خبر چندانی در دسترس نیست. احتمالن اقلن بی احترامی در حضورش نمی شود، مجبور نیست میز بچیند هم از این سر تا آن سر پذیرایی. بچه ها هم که هر کس گوشه ای سرش به زندگی خودش. پدر یکی دو بار تلاش کرد دعوتشان کند به مهمانی های فامیل های مجازیش، موفق نشد. ولی دیگر خیلی اهمیتی نمی دهد. خودش همه ی فامیلش را دارد و همین برای خوشحالیش کفایت می کند.