به نظر می رسد داستان دختر منتظر شاهزاده با اسب سفید در این زمانه، دز این اروپا و درمیان آدم های خیلی تحصیل کرده، هنوز هم محبوب است. هنوز هم کم نیستند آدم هایی که باور داشته باشند دختر باید بنشیند تا شاهزاده ای با اسب سفید بیاید سراغش. بعد تحویلش نگیرد، بعد شاهزاده هی ناز بکشد و هی التماس کند بلکه بعد از مدت ها دختر بالاخره رضایت دهد به دیداری چیزی. بعد هم دوباره برگردد بالای برج و بنشیند پشت پنجره و منتظر شود که شاهزاده دوباره روزی با اسبش از آن اطراف گذری کند و باز همان داستان ناز و عشوه. هیچ هم مهم نیست دل دختر چه می خواهد. اگر خدایی ناکرده یک وقت دختر دهان باز کند که “ای شاهزاده، فردا من می روم جنگل قدم بزنم، تو هم قدم رنجه کن و بیا” شاهزاده و اسبش با هم رم می کنند و به تاخت می روند و باد هم به گردشان نمی رسد. (این اصطلاح را از داستان های صمد بهرنگی یاد گرفتم در عالم بچگی، هیچ هم نمی فهمیدم یعنی چه). بعد که از کوه ها و دشت ها و دریا ها گذر کردندو به شهری آن سر دنیا رسیدند و مطمئن شدند دست دختر هیچ جوری از توی برجش به آنها نمی رسد، نفسی از سر راحتی می کشند که “خوب شد به موقع نجات دادیم خودمان را، این دختره یک چیزیش می شد”.

آهای شاهزاده های محترم اسب سوار که همه ی دنیا را از بالای اسب تان می بینید، که یک سره اصرار دارید ثابت کنید آدم بسیار مهمی هستید چون کار مهمی دارید و ورزش می کنید و یک لحظه بدون موسیقی نمی توانید زندگی کنید و شب ها قبل از خواب حتمن باید یک فیلم ببینید و هر دو هفته یک بار اسب تان را بار می زنید و می روید کشور های همسایه و انقدر دوست اطراف تان دارید که نمی دانید به کدام برسید و باز هم از همه مهم تر، کار بسیار مهمی دارید که هیچ وقتی برای رسیدن به خودتان و تفریح برای تان باقی نمی گذارد و همه اش ذهن تان را مشغول می کند… فقط می خواهم بگویم هیچ کدام این ها حق را به شما نمی دهد که از دختران انتظار داشته باشید بنشینند پشت پنجره تا شما کی هوس کنید نگاه شان کنید. آقایان شاهزاده ی اسب سوار، چشم هایتان را باز کنید، دنیا عوض شده است. کم نیستند دخترانی که اسیر برج شان نباشند، چه بسا سریع تر از شما هم بتازند. هی، نترسید! باور کنید دختران اسب سوار پدیده های خیلی عجیبی نیستند. قبول، با تصور شما فرق دارند، خیلی هم فرق دارند، اما باور کنید ترسناک نیستند، خطرناک نیستند، بلایی سرتان نمی آورند. کمی درنگ کنید، شاید مصاحبت شان آنقدر ها هم وحشتناک نباشد. انقدر زود قضاوت نکنید. شاید بشود کمی وقت گذراند با اینها.

حیف که تا من اینها را بگویم، شما همین که “دخترانی که اسیر برج شان نباشند” را شنیدید، با اسب تان رم کرده اید و به تاخت رفته اید و باد هم به گردتان نمی رسد.