برای شام دعوتش کرده ام. خوشم می آید از آدم هایی که هنر آشپزی را می فهمند، اگر خودشان آشپز ماهری باشند هم که چه بهتر. برای همین وقت می گذارم و سه جور پیش غذا و یک غذای اصلی و یک دسر درست می کنم. خانه تمیز و گرم، میز چیده شده، شمع ها گوشه و کنار و اتاق و من: خوشحال، کمی هیجان زده، کمی مضطرب؛ رقابت این بار بر سر آشپز بهتر بودن است.

می رسد با یک بطر شراب سفید (یادش بوده است که شراب سفید را ترجیح می دهم). می گوید از صبح بطری را گذاشته توی کوله اش و همین که تمام روز بطری شرابی را به همراه داشته که شب به من تحویلش دهد همه ی روزش را ساخته است. برایش یک بطر شراب قرمز باز می کنم (یادم هست که شراب قرمز را ترجیح می دهد). بساط موسیقی را هم به پا می کند و مراسم شام دو و نیم ساعته مان را شروع می کنیم… عالی است، یکی از بهترین شام های دو نفره ای است که داشته ام. به دقت می چشد، به دقت نظر می دهد، به دقت تعریف می کند. من: راضی از خودم. در میانه ی چشیدن ها از خودش می گوید، از من می پرسد، داستان تعریف می کند، برنامه ی شام های بعدی را مرور می کند… دو ساعت و نیم زود می گذرد، خیلی زودتر از آن که باید. می گوید فقط سیگارش را کم دارد. سیگارش را فقط بعد از شام های عالی می کشد و همیشه هم همراهش نیست. می گویم سوپرمارکت نزدیک است. می گوید فقط سیگار دست-پیچ خودش! کم کم ساز رفتن کوک می کند که فردا 9 صبح باید یک گزارش تحویل دهد و باید 7 صبح سر کار باشد تا گزارشش را تمام کند، که نمی تواند به اندازه ی کافی بخوابد، که هشت ساعت خواب مذهبش است و اگر هشت ساعت نخوابد می میرد، که الان تا راه بیفتد و برسد دیر شده است و صبح بد بیدار می شود و همه ی روزش خراب می شود و کاش اقلن سیگارش همراهش بود و کاش آخر هفته بود و نباید به رفتن فکر می کرد و هی دارد از هشت ساعت خوابش کمنر و کمتر باقی می ماند و این عصبی اش می کند و همین باعث می شود دیرتر خوابش ببرد و فردایش خراب تر شود و … که من ناخودآگاه می گویم “می توانی فردا صبح بروی” و بی لحظه ای درنگ جواب می دهد “قبول”! و تومای درون من حتا فرصت نمی کند کلمه ای بگوید که چه فرقی می کند امشب و فردا رفتن، ماندن که هشت ساعت خواب را خیلی کمتر می کند! من: آرام، مطمئن. البته که تا صبح ده بار بیدار می شوم و سرم را زیر بالش فرو می کنم که صدای نفس کشیدنش را نشنوم و تومای درونم عاقل اندر سفیه زهرخند می زند.

 ——————–

وسط روز است که پیغام می فرستم می خواهم آخر هفته ببینمش. جواب می دهد که جمعه و شنبه گرفتار است و شاید یک شنبه. پیفام می فرستم که برای صبحانه بیا. جواب می دهد که پس هشت ساعت خوابش چه؟ می گویم “بعد از صبحانه می خوابی”. می گوید “دیشب هم که همین را گفتی ;) “.

آخر روز است. در راه خانه ام که پیغام می دهد “اگر وقت داری کمی گپ بزنیم”. من این “کمی گپ بزنیم” ها را می شناسم، ترسناکند و هیچ وقت عاقبت خوبی ندارند.

 ——————–

“من فکر می کنم که باید با تو رو راست باشم”. من: پوزخند، اعتماد به نفس. تقریبن به بقیه ی حرف هایش گوش نمی کنم. سر جمع صحبتش این است که من زیادی شلوغش کرده ام. که او آدم انقدر رابطه نیست. که خیلی درگیر کارش است و اصلن وقت ندارد برای این همه رابطه. که سعی کرده این را در پیغام هایش مودبانه برساند… و این وسط ها یک چیزهایی می گوید راجع به دخترهایی که دنبال شان بوده، که عاشق شان بوده و تحویلش نگرفته اند. من: متفکر. می گوید خیلی سخت است همه ی اینها را توضیح دادن، برای همین است که آدم ها اصولن به جای توضیح دادن ناپدید می شوند. تشکر می کنم که ناپدید نشده و توضیح داده است. می گوید برای من هم باید سخت باشد، چون لبخند نمی زنم. نه، چیزی پیدا نمی کنم برای لبخند زدن. می گویم “زندگی خودت است”. بلند می شویم، مثلن همدیگر را بغل می کنیم و هر کدام یک سمت می رویم.

من: بغض، خشم، قدرت. به لحظه ای فکر می کنم که گفتم “می توانی فردا صبح بروی” و مهر پایان زدم روی کل رابطه. که چیزی باقی نگذاشتم برای دویدن و نرسیدن. که چگالی رابطه انقدر زیاد شد که مثل یک سیاه چاله خودش را بلعید. به لحظه ای فکر می کنم که خواستم رابطه ادامه پیدا کند، اما “خواستن” حقم نبود، باید “درخواست” می کردم. به لحظه ای فکر می کنم که گیج شده است از حجم اتفاقات ورای انتظارش. به لحظه ای فکر می کنم که انگار انگشتانم را از دور گلویش باز کرده باشم و بتواند نفس بکشد، به هوای سردی که عمیق در ریه هایش فرو می دهد، دمی نگه می دارد و بعد با صدا آزادش می کند و به بخاری که جلوی دهانش شکل می گیرد. و به سیگاری که بعد از آن می پیچد، حتا اگر شام نخورده باشد و به این که سعی می کند همه ی بیست و چهار ساعت گذشته را فراموش کند.

من: قوی تر از همیشه، محکم تر، راضی تر. می روم که زخم های سطحی ام را مرهم بگذارم. می دانم که خیلی زود خوب می شوند. این بار خودم بودم، خود خودم، بی هیچ زره و نقابی و جالب این که این بار کمتر از همیشه زخم خورده ام.

شاهزاده ی کوچک سرزمین های گرمسیری، سفر به سلامت…