آشنا كه شديم او شانزده ساله بود و من بيست و يك ساله. همه ى اين هشت سال را او درس خوانده و من زندگي را  چرخانده ام. امسال كه درسش تمام شد عجله داشت كار پيدا كند. بهش گفتم عجله نكن، آرام باش، برو براى خودت شش ماه دنيا را بگرد و برگرد.

هشت سال زمان زيادى است، حتمن بر مى گردد…