من زياد ادعا مى كنم كه واقع بينم، كه پاهايم چسبيده به زمين، كه روزگار خيالبافى و روياپردازى را پشت سر گذاشته ام، متاسفانه يا خوشبختانه. درست است كه ايده آل گرا و كمال گرا هم هستم، اما ايده آل هايم هم درچارچوب واقعيت تعريف مى شوند.اين روزها سيلى هاى پياپى بود كه به صورتم مى خورد :”اين بود واقع بينى ات؟” خيالبافى كرده بودم، دچار توهمى شيرين شده بودم، خودم را گول زده بودم. انگار كه توى يك صندلى راحتى فرو رفته باشم، پتوى نازكى هم كشيده باشم رويم، چشمهايم آرام آرام گرم شده باشند و پلكهايم سنگين. بعد در همان حس سبكى بين خواب و بيدارى خيال هايم كش آمده باشند و با روياها قاطى شده باشند و من لبخند زنان در يك بى زمانى و بي مكانى ملايمى غوطه ور شده باشم كه ناگهان انگار پايم رفته روى چاله اى و سكندرى خورده ام و با تكان شديدى بيدار شده ام و حس كرده ام صورتم مى سوزد از سيلى اى كه نفهميده ام كى خورده ام.

جالب اينجاست كه دوباره روى همان صندلى به خواب رفته ام و همه ى داستان دوباره و چند باره تكرار شده است…  عادت كرده بودم كه آدم هاى اطرافم را “دوست” بنامم. كه به خودم و ديگران بگويم “دوستان خوبى” دور و برم دارم. كه فكر كنم چه خوشبختم با اين همه دوستان مختلف. بار اول كه همه ى “دوستانم” را دعوت كردم و دو سه نفرى بيشتر نيامدند، فكر كردم كه خب گرفتار بودند. بار دوم گفتم چه تلخ… بار سوم گفتم به درك، ديگر دعوت شان نمى كنم. اما نه همه ى اين ها و نه همه ى ديده نشدن ها و كنار گذاشتن ها آنقدر دردناك نبود كه كشف اين حقيقت وحشتناك كه من فقط توهم اين همه دوست در اطرافم داشتم. بعد فكر كردم كدام حركت اين آدم ها باعث شد نام “دوستى” روى رابطه هامان بگذارم؟ هيچ جوابى نبود. اين آدم ها هيچ وقت ادعاى دوستى نكرده بودند، هيچ وقت انتظار دوستى هم نداشته اند. فرهنگ حاكم بر جمع هاى ما فرهـنگ كولى وارى بوده است كه در آن آدم ها يك روز  هستند و روز بعد معلوم نيست كدام گوشه ى ديگر دنيا بساطشان را پهن مى كنند. نه تنها دل بستن و دل كندن معنايى ندارد، كه حتا آدمها هم چندان اهميتى ندارند. اين جمع بدون تك تك آدم هايش هم وجود دارد، چون هميشه آدم هايى هستند كه بسازندش. بود و نبود تو كوچكترين تاثيرى ندارد و اگر احساس مى كنى ديگران براى بودنت اهميت قائلند، روى صندلى راحتى خوابت برده است!
من فعلن بيدار شده ام و جاى ضربه ها بدجور درد مى كند و زمان زيادى شايد لازم باشد تا اين التهاب ها فروكش كند. سوزش پوست نازك و سرخ شده ام نمى گذارد خوابم ببرد، اما از آن دردناك تر حس بى اعتمادى غليظى است كه براى اولين بار به سراغم آمده است… دارم تلخ تر و تلخ تر مى شوم…