معقول ترين آدم دنيا كه ايميل مى دهد برويم يك فيلم با هم ببينيم، خيلى ساده جواب مى دهم كه گرفتارم. كمى خوشحال مى شوم كه “هويت سازى” ام اندكى موفق بوده و كمى ناراحت كه فرصت يك فيلم بينى با همراه را از دست داده ام. من اصولن تنهايى فيلم مى بينم، حوصله ندارم هفته اى دو سه بار از مردم درخواست كنم با من به سينما بيايند و آنها مطمئن نباشند و بخواهند ببينند چطور مى شود و سر آخر هم حوصله نداشته باشند.
معقول ترين آدم دنيا دوباره كه بعد از يكى دو ماه ايميل مى دهد برويم يك فيلم ديگر با هم ببينيم، من مسافرت هستم. به معقول ترين آدم دنيا مى گويم كه وقتى برگردم دو سه روزى برنامه ام خالى است. مى گويد فلان روز، فلان ساعت، فلان سينما، فلان فيلم، و بعدش هم شام مى خوريم. يا همان روز، كمى ديرتر، آن يكى سينما، آن يكى فيلم. مى گويم فيلم دوم را ديده ام، اما بدم نمى آيد دوباره ببينم و خواهش مى كنم او انتخاب كند. و او انتخاب مى كند.
من، البته كه هيجان زده هستم و نگران كه چطور با معقول ترين آدم دنيا برخورد كنم. تنها چيزى كه قرن هاى نورى با من فاصله دارد معقول بودن است در اين شرايط.