معقول ترين آدم دنيا تنهاست. غر نمى زند از تنهاييش، اما ته حرف هايش مى شود فهميد كه تنهاست. مى گويد در اين شهر نمى شود عاشق شد. شايد راست بگويد. شايد مشكل من و ما نباشد، مشكل اين شهر باشد.
تئورى “زندگى كولى وار” من را قبول دارد، تأييدش مى كند. ولى يك جورى كه انگار كنار آمده با اين وضع. مى گويد اينجا جاى زندگى ايده آلش نيست، اما مزاياى زيادى دارد.
معقول ترين آدم دنيا انتظار زيادى از اطرافيانش ندارد. كلن اَرام و زلال است. مثل من متلاطم و جنگنده و كف آلود نيست. به هر حال ده سال بزرگ تر است از من! شايد من هم ده سال بعد يكى از معقول ترين آدم هاى دنيا شوم.
كمى ترسناك است… ده سال بعد، همين قدر تنها… فقط در صلح تر با تنهايى؟!