زندگى نرم و آرام جريان دارد، سبز كمرنگ و آفتابى. همه چيز منظم، ساعت كار، ساعت حركت اتوبوس ها، ساعت شام، برنامه ى آخر هفته، برنامه ى تعطيلات تابستان، برنامه ى تعطيلات تا ژانويه ى سال بعد حتا. با اين جريان اگر حركت كنى همين طور نرم و ملايم پيش مى روى، بدون اين كه لازم باشد ركاب بزنى، بدوى، حتا تكانى بخورى. بيست و هشتم هر ماه حقوقت را مى ريزند به حسابت، همان روز اجاره را واريز مى كنى به حساب صاحب خانه. دو روز بعدش هزينه ى بيمه از حسابت كم مى شود و كارت سينما. يك هفته بعد هزينه ى موبايل، دو هفته بعد
هزينه ى برق و گاز و اينها. هيچ لازم نيست نگران هيچ كدام باشى، همه حساب شده و منظم و خودكار.
نشسته ام توى اتوبوس و فکر می کنم چند وقت است که عمیقن خوشحال نبوده ام، عمیقن هیجان زده نشده ام، هیچ حس عمیقی نداشته ام؟ چند وقت است که در جریان نرم و آرام زندگی غوطه ورم؟ چند وقت است که زمان را گم کرده ام؟ هی رفته ام سر کار، خانه، سوپرمارکت، مهمانی، مسافرت ، بی اینکه هیچ فرقی حس کرده باشم. یاد “آن روزها” می افتم. آن روزهایی که یک گنداب بدبو بود، که دست و پا می زدم نجات پیدا کنم از فرو رفتن. آن روزها که عصبانیت بود، افسردگی بود، غصه بود.. اما چیز دیگری هم بود که فقط به “آن روزها” تعلق داشت. اسمش را گذاشته بودیم “لحظه های ناب”. شاید زیاد نبودند این لحظه ها، اما بودند. جریان کند و سنگین و خفه کننده ی زندگی پیش می رفت که ناگهان لحظه ای پررنگ می شد، می درخشید. که همه ی وجودت درگیرش می شد. مثل هوای تازه ی صبح های بهاری سرشارت می کرد برای یک لحظه هم که شده. با تک تک سلول هایت حس می کردی کل سال های زندگیت می ارزد به تجربه ی این لحظه. آماده ای برای همیشه نا-وجود شوی، انقدر که که غنی، عمیق و پر رنگ این لحظه را زندگی کرده ای… این چیزی است که این روزها مطلقن پیدا نمی شود. کل جریان زندگی سبز کمرنگ است و بس، بی هیچ جرقه ای، هیچ درخششی، هیچ چگالی بیش از حد معمولی. “لحظه های ناب” من گم شده اند و من دچار “سبکی تحمل ناپذیر هستی” شده ام.