ده دوازده نفری نشسته ایم در رستوران که وارد می شود، با یک گیلاس شراب قرمز. 
پسری که آن سر میز نشسته را می شناسد و من را که این سر میزم و دختر کناری من. با پسر دست می دهد و من را بغل می کند. به جای اینکه از پشت من رد شود که دختر کناری را ببوسد، دستش را حلقه می کند دور کمر من و از پشت من خم می شود سمت دختر. 
من، هیچ چیز نمی شنوم و نمی بینم، حتا نفس نمی کشم. من، مجسمه می شوم این سر میز، با چشم های شیشه ای که ثابت مانده اند روی گیلاس شراب. هیچ کس پشت میز نیست جز یک مجسمه این سر و یک شاهزاده ی سرزمین های گرمسیری آن سر. شاهزاده گه گاه به مجسمه نگاه می کند و لبخند می زند و سرش را تکان می دهد، به نشانه ی حسرت؟ تمسخر؟ استیصال؟ تأسف؟ دلسوزی…؟ و لبش را می گزد، آن مدلی که در فاصله ی بین دو بوسه به چشم های طرفش نگاه می کند که یعنی “باور نمی کنم این لحظه را”! 
گیلاس که خالی می شود و روی میز فرود می آید، دور و برم پر از همهمه می شود. همه ی ده دوازده نفر با هم حرف می زنند. به شاهزاده ی آن سر میز لبخند می زنم و چنگالم را که معلق مانده بود توی بشقاب می گذارم. صندلیم را می دهم عقب و بلند می شوم… نه، چنگالم را می گذارم توی بشقاب و هیچ کار نمی کنم. شاهزاده شالش را دور گردنش می اندازد و از این سر میز شروع به خداحافظی می کند. همین ظور که نشسته ام همدیگر را نصفه نیمه بغل می کنیم. من دارم مجسمه می شوم باز که خودش را عقب می کشد و نگاهم می کند و لبش را می گزد و خداحافظی هایش را ادامه می دهد و می رود…
ده دوازده نفر سر میز که بلند می شوند پیشخدمت را صدا می کنند  که “این مجسمه سر میز ما جا مانده بود”.