دو ساعت زودتر تعطیل شده ایم که تعطیلات عید پاک را بیشتر کنار خانواده هایمان باشیم. قدم زنان سمت ایستگاه اتوبوس می روم و از تصور سه روز و دو ساعت تعطیلی اضافی در ابرها سیر می کنم که ماشینی سر پیچ کنارم ترمز می کند. همکارم است که در شهر ما زندگی می کند. چون مجبور شده سر پیچ بایستد و من را دیده، در رودربایستی گیر می کند و می گوید می تواند برساندم شهر. من هم که نیم ساعت زودتر رسیدن هم برایم غنیمت است رودزبایستی اش را نادیده می گیرم و سوار می شوم و تشکر می کنم.
جاده شلوغ است. حتمن همه دارند می روند مسافرت یا می روند کنار خانواده های شان باشند. همکارم غر می زند از شلوغی جاده. من هی می گویم دو ساعت زودتر تعطیل شده ایم، اشکال ندارد. از آن نیم ساعت اضافه تر حرفی نمی زنم، چون مال او نیست، فقط مال خودم است!
جاده که خلوت تر می شود ماشین بزرگی جلوی ما در لین سبقت آرام آرام می راند. همکارم کمی بد و بیراه می گوید و من دوباره تئوری دو ساعت زودتر تعطیل شدن را تکرار می کنم. می گوید با این وضعیت که چیزی از دو ساعت باقی نمی ماند. زیادی شلوغش کرده، اما من مجبورم حرفش را تأیید کنم. بالاخره بعد از مدت زیادی حرص و جوش خوردن و چراغ زدن و WTF گفتن، ماشین جلویی کنار می کشد و همکار پایش را روی گاز می گذارد و احساس می کنم نفس راحتی می کشد.
سر چهارراه بعدی با این که چراغ سبز است ماشین ها ایستاده اند. من هم دیگر به بد و بیراه گفتن افتاده ام. از نیم ساعت من که هیچ باقی نمانده! دو تا پلیس ماشین های ردیف جلو را رد می کنند و به ماشین های ردیف ما دوباره ایست می دهند. خانم پلیس دستش را بلند می کند و علامت می دهد که بزنیم کنار.
دستش را از شیشه ی سمت من می آورد داخل، خودش را معرفی می کند و با همکار دست می دهد و گواهی نامه اش را می خواهد. همکار دست می دهد، خودش را معرفی می کند و کیف پولش را در می آورد. دو سه تا کارت را در می آورد که گواهی نامه نیست. همه ی کارت ها را در می آورد، نیست! من زیر چشمی نگاهش می کنم و توی دلم التماس می کنم گواهی نامه اش را پیدا کنم. یاد روزی می افتم که سر ناهار تعریف می کرد هر وقت پلیس متوقفش می کند گواهی نامه اش همراهش نیست. همه ی کیف را بیرون ریخته، اما از گواهی نامه خبری نیست. سرم را کج می کنم و به خانم پلیس نگاه می کنم که از پشت عینک آفتابیش با آرامش حرکات عصبی همکار را دنبال می کند. همکار مشتی کاغذ از نمی دانم کجا پیدا می کند و لا به لایشان می گردد و نهایتن گواهی نامه ی صورتی اش را پیدا می کند. من چشم هایم را می بندم و آرام نفسم را بیرون می دهم. 
خانم پلیس نگاهی به گواهی نامه می اندازد و نگاهی به من و می پرسد “با این خانم چه نسبتی دارید؟” همکار توضیح می دهد که فقط همکاریم و فقط راهمان یکی بوده و ایشان تصمیم گرفته اند من را، آن هم نه تا خانه، فقط تا سر جاده برسانند. و ایشان خودشان دوست دختر دارند و اتفاقن دوست دخترشان هم من را می شناسد. نمی دانم خانم پلیس راضی شده یا نه، نگاهی به من می اندازد و می گوید “یقه ی لباست هم که باز است، ناخن هایت هم که لاک دارد، آرایش هم که داری.” بعد دستور می دهد کیفم را بدهم بگردد “هوم… می شه بپرسم کاندوم توی کیف شما چه می کنه؟” آی پدم را باز می کند و می گیرد جلویم. بی هیچ حرفی رمزش را وارد می کنم. “wordpress application؟ وبلاگ هم می نویسی؟” بعد هم دفترچه یادداشتم و آی پدم و فلش مموری ام را ضبط می کند. “کارت شناسایی!” جعبه ی فلزی کوچک کارت هایم را باز می کنم و کارت اقامت پنج ساله ام را می دهم دستش. نگاهی به عکسش می کند، کارت را پانچ می کند، می گیرد جلوی صورتم و می گوید “اخراجی…”
خانم پلیس گواهی نامه را می دهد دست همکارم، این بار را می بخشدش برای سرعت غیر مجاز و برای هر دومان آرزوی آخر هفته ی خوبی می کند.