» تو چند تا دوست صمیمی داری؟
– تا دوست صمیمی رو چی تعریف کنی.
» یه کسی که همه ی حرفات رو بهش بگی.
– ام… فکر کنم یکی… تو ایران. دوست قدیمیمه. معمولن خیلی چیزا رو بهش می گم.
» همین؟
– خب یه چیزایی رو هم به خواهرم می گم. یه چیزایی رو هم به تو می گم… آها، یه دوست دیگه هم توی آمریکا دارم.
» چرا همه چی رو به من نمی گی؟
– خب همه چی که به تو مربوط نمی شه. یه چیزایی هست که اصلن مال ایرانه، یه چیزایی هست که مربوط به خانواده امه مثلن که فقط با خواهرم می شه راجع بهشون حرف زد. 
» ولی تو یه دوست صمیمی دیگه هم داری که همه چی رو بهش می گی. 
– هاها… کی؟
» داریم جدی حرف می زنیم. نمی دونم کیه و سوال من هم همینه.
– نه، جدی من دوست صمیمی دیگه ای ندارم.
» چرا، داری، همین جا هم هست.
– اگه اینطوره که تو باید بدونی کیه.
» نه، فقط می دونم اینجاست و تو همه چیت رو بهش می گی.
– داری گیج می کنی منو. درست بگو بفهمم چی می گی.
» نه، ولش کن… اصلن مهم نیست. اصلن من آدم مزخرفی هستم.
– بگو ببینم، چه ات شده تو؟
» خب عمدی که نبود، من همین جوری تصادفی دیدم.
– چی رو؟!!!
» ایمیلش رو. آی پدت همین طوری روی میز بود و من ایمیلش رو دیدم. جوابش به تو که وقتی از دست پدر و مادرت عصبانی بودی نوشته بودی.

کم کم تصویرها جلوی چشمم شکل می گیرن… با پدر و مادرم حرفم شده. مثل همیشه و بیشتر از همیشه عصبانیم. مثل همیشه شروع می کنم عصبانیتم رو نوشتن و می فرستمش برای دوست در آمریکام! و مثل همیشه به انگلیسی! و دوست آمریکام مثل هیشه با نهایت آرامش و مهربونی جواب می ده. آی پد رو گذاشتم روی میز و همین طور که صبحانه ام رو آماده می کنم ایمیلش رو دوباره و چندباره می خونم. احتیاج دارم به حرف هاش که آروم بشم…
به این فکر می کنم که این چند روزه چقدر عذاب کشیده. چقدر جلوی خودش رو گرفته که چیزی به من نگه. چقدر همه ی آدم های اطراف مون رو تصور کرده که دارن برای من حرف هایی به این مهربونی می نویسن. چقدر درد کشیده… بهش توضیح می دم، با اینکه اصولن اهل توضیح دادن نیستم. می گم این دوست خاص “غیر فرشته است و بشر”. می گم هیچ چیزی نیست که نگرانش کنه. می گم آروم باشه. بغلش می کنم. نازش می کنم. می بوسمش… و می دونم که این آخر رابطه است.