لابه لاى داستان هايم گم شده ام. انقدر ننوشتم شان كه دارند از توى مغزم مى بلعندم. مغزم انگار تهى شده و صدايشان مى پيچد، تكرار مى شود، هزار بار توى اين كره ى توخالى.

خودم را لازم دارم، خلوت خودم را. بايد به داستان ها بگويم كمى امانم بدهند. هه… به همين خيال بايد باشم… خرگوش سفيد ساعت به دست عجله دار را كه دنبال كردى و از سوراخ كه رد شدى، خيلى چيزها دست تو نيست ديگر. مبهوت رنگها و حجم ها و شخصيت هاى عجيب مى شوى و نمى فهمى سر از كجا در آوردى!
بايد دُم اين داستان ها را بگيرم و يكى يكى بيرون شان بكشم. بعد حتمن پيدا مى شوم