چای نعنای تازه می نوشیم. خوبی چای نعنا این است که درونت را گرم می کند و ذهنت را خنک. و این تقابل حس رخوت خوبی به دنبال دارد، جور خوبی آرام و بی خیالت می کند. برای همین است که همه ی استرس و حالت تهوع نیم ساعت پیش از بین رفته است. برای همین است که می توانم توی صندلیم فرو بروم، آهسته آهسته چای بنوشم و هیچ نگویم. و او را ببینم که قوری اش را خالی کرده، آب جوش اضافه سفارش داده است و منتظر است. منتظر است که من حرف بزنم. بگویم که چرا ناگهان از آن سر دنیا اینجا ظاهر شده ام که یک چای نعنا بنوشم و برگردم. من لبخند می زنم. بی اینکه نگاهم را بدزدم، توی چشم های آبیش نگاه می کنم و لبخند می زنم. 

“دیگر عاشقت نیستم”. می بینم که چشم هایش یک نیم لحظه می لرزد. ” هنوز بی نهایت جذابی، اما عاشقت نیستم”. این را در حالی می گویم که یک وری نشته ام روی صندلی، یک پایم را انداخته ام روی پای دیگرم، دست راستم به فنجان چای رو ی میز است و دست چپم از بازو روی پشتی صندلی. کمرم صاف است و مستقیم توی چشم هایش نگاه می کنم. اما مطمئن نیستم راست بگویم. بیشتر می خواهم ثابت کنم بزرگ شده ام، برایم مهم نیست، آن دخترک احساساتی بیچاره ای که التماس می کرد برای دیدنش نیستم. انگار می فهمد راست نمی گویم. می خندد. قاه قاه می خندد و از پنجره ی باران خورده بیرون را نگاه می کند. ناگهان جدی برمی گردد طرفم که “تو هم بی نهایت جذابی”!

از کافه که بیرون می آییم می پرسد “حوصله داری راه برویم”؟ پرسیدن دارد؟ خودش هم می فهد نباید سوال می کرده است، منتظر جواب نمی ماند و دستش را می اندازد دور شانه هایم. دخترک آن روزها من را همان طور فنجان به دست توی کافه جا می گذارد و دستش را حلقه می کند دور کمر او. من از پنجره می بینم شان که راه می افتند زیر باران. صدای خنده های دخترک را می شنوم و حتا انگار می بینم که سرش را روی سینه ی او می گذارد. ته دلم برای دخترک خوشحال می شوم. هر چند به ایستگاه مترو که برسند من منتظرم که دست دخترک را بگیرم، موهای آبچکانش را خشک کنم، ببوسمش و تا کنم و بگذارمش توی جیبم. بعد که او بغلم کرد و خواست برود، دست هایم را حلقه کنم دور گردنش، روی نوک انگشت هایم بلند شوم و ببوسمش، طولانی… بعد دست چپم را بگذارم روی شانه اش و دست راستم را روی سینه اش که یعنی “برو” و برود. و من همانجا میخکوب شوم و یک نفس عمیق بکشم و نگاهم بیفتد به تابلوی ایستگاه های مترو و انگار که به خط میخی نوشته شده باشد تلاش کنم بفهمم کجا هستم و کجا باید بروم. و ناگهان ظاهر شود، اشاره کند به اسم یکی از ایستگاه ها روی تابلو، من لبخند بزنم و سرم را تکان دهم که یعنی “گرفتم” و ناپدید شود…