سر کار هستم که تلفنم زنگ می خورد. کد ایران را که می بینم دلم می لرزد. باید اتفاقی افتاده باشد که این موقع روز زنگ زده اند. از اتاق می روم بیرون. “الو…” مادرم است، گریان. به خودم می گویم آرام باش، نباید اتفاق خیلی بدی افتاده باشد (اتفاق خیلی بد یعنی مرگ!). اقلن برای مادر نباید اتفاقی افتاده باشد. برای بقیه ی اعضای خانواده هم نباید اتفاق خیلی بدی افتاده باشد، چون در این صورت مسوولیت خطیر اطلاع رسانی به من را یکی از اعضای فامیل به عهده می گیرد. اگر برای کس دیگری هم اتفاق خیلی بدی افتاده باشد که خیلی وحشتناک نیست. اگر هم فقط اتفاق کوچکی باشد برای یکی از اعضای خانواده، باز هم زیاد جای نگرانی نیست. همه ی این ها در همان لحظه ی گفتن “سلام، چه خبر شده” از ذهنم می گذرد. می گوید دلش برایم تنگ شده بوده است و بلند بلند گریه می کند. معذرت می خواهد که با اینکه می دانسته سر کار هستم زنگ زده است. دلش خیلی تنگ شده بوده و نمی توانسه طاقت بیاورد. می خواسته فقط صدایم را بشنود. من؟ هیچ نمی توانم بگویم. من آدم اینجور لحظه های احساسات غلیظ نیستم. در حالت عادی هم حرف کم می آورم، چه برسد به چنین حجم احساساتی. قربانش می روم، می گویم هر وقت دلش خواست زنگ بزند، می گویم شب زنگ می زنم حسابی حرف بزنیم، می گویم آرام باشد. چه بگویم دیگر؟ که می روم می بینم شان؟ دروغ کوچکی نیست، نمی روم. که بیایند پیشم؟ مگر دست من است؟ سفارت گفته همه ی وقت های ویزایش پر است تا معلوم نیست کی. طبق معمول این شرایط، من ناتوان مطلقم… هق هق های پشت تلفن بند نمی آید. باز معذرت خواهی می کند که زنگ زده. می گوید داشته کاغذ هایم را زیر و رو می کرده که کارتی را که دوستانم موقع رفتن برایم نوشته اند دیده و دیگر دلش طاقت نیاورده. می فهمم احساساتش را. او هم اندازه ی من ناتوان است، حتا بیشتر از من…

تلفن را که قطع می کنم چیزی توی ذهنم وول می زند. می دانم نباید اهمیت بدهم. می دانم باید به مادرم فکر کنم که چقدر دلش برای من تنگ شده است و به این شرایط مزخرف که مادرم نمی تواند هر وقت دلش خواست دخترش را ببیند. اما چیز دیگری هست که حواسم را پرت می کند. می دانم اگر لحظه ای نوک انگشتم هم بهش برسد، رشد خواهد کرد، منفجر خواهد شد. “داشته کاغذ هایم را زیر و رو می کرده”. کاغذ های من، که یک عمر مخفی شان کردم. به چه اجازه ای کاغذ های من را زیر و رو می کرده؟ کاغذ های شخصی من! خودم خنده ام می گیرد. اجازه اش را خیلی وقت پیش خودم صادر کردم. همان وقتی که با یک چمدان بیست کیلویی و یک کوله ی پنج کیلو و نیمی رفتم فرودگاه و باقی زندگیم را گذاشتم هر تصمیمی می خواهند برایش بگیرند. بارها تصورشان کردم که توی همه ی کمد ها و کشوها و جعبه ها را می کاوند و با لذتی شهوانی همه ی آنچه را سال ها مخفی کرده بوده ام کشف می کنند. همه ی یادداشت های شخصی، عکس ها، یادگاری ها، لوازم آرایش فاسد، لباس زیرهای کثیف… 

حالا دیگر چیزی ندارم که مخفی کنم. می توانم حتا پسوورد ایمیلم را بگذارم روی صفحه ی فیس بوکم، هر کس خواست بردارد ایمیل هایم را چک کند و بفهمد چه آدم مزخرفی هستم. مگر غیر از این است که هستم؟ مخفی کردن ندارد! این روزها داستان هایم را، پیش از آنکه فرصت مزمزه کردن دوباره شان را داشته باشم، از زبان دیگران می شنوم. گاهی با شاخ و برگ اضافی، گاهی تراژیک تر. گاهی باورم نمی شود چنین آدمی می تواند وجود خارجی داشته باشد. این روزها من هم مثل بقیه در یک تنگ شیشه ای زندگی می کنم. مهم هم نیست. یک “ترومن شو” آگاهانه است که ظاهرن همه لذتش را می برند. همان لذت شهوانی که کاویدن وسایل شخصی یک شخص مرده به آدم می دهد. این روزها وارد بازی عجیبی شده ام. به هر حال، باید به قوانین بازی احترام گذاشت.