پسرک تپلی چشمای آبیش برق می زد وقتی می پرسیدی پسرش کی دنیا میاد پس و یه جور خوبی می گفت “نمی دونم”، که یعنی خب معجزه ی بچه همینه دیگه، هیچی راجع بهش نمی دونی. قرار بود جمعه به دنیا بیاد پسرش، اونجوری که دکترا گفته بودن. اما جمعه اومد سر کار. پرسیدیم چی شد، گفت “نمی دونم”! هنوزم یعنی معجزه ی بچه همینه دیگه، گاهی از همون اول می ذاردت سر کار. دوشنبه که اومد گفت دیگه هی نپرسین چی شد، وقتی میام سر کار یعنی بچه هنوز نیومده. 

گذشت و گذشت تا جمعه صبح یک هفته بعدش بالاخره عکس بچه رو گذاشت روی فیس بوک که “دختر” ما دنیا اومد، که یعنی هنوز می بینین معجزه ی بچه رو تا لحظه ی آخر! دختر ریز و فسقلی اش، با کلی سیم و لوله وصل بهش باید چند روزی می موند بیمارستان. من دلم لرزید، برای پسرک تپلی با چشم های آبیش و برای دختر ریزش با اون همه سیم و لوله. 

امروز ایمیل اومد که دخترک چهار روزه ی ما مشکل مغزی داره و هر چی دکترا تلاش کردن کمکش کنن فایده نداشته، که دختر ما قراره بمیره، معلوم نیست کی، اما قراره بمیره، که ما باید با زیباترین دختر دنیا خداحافظی کنیم همین روزا، که دختر رویاهای ما برای همیشه تو رویاهای ما می مونه… من دلم شکست. بی حس موندم پشت کامپیوتر و اشکام رو خوردم… چقدر باید غم انگیز باشه که آدم بیاد بنویسه دخترکم همین روزا قراره بمیره. چقدر باید دردناک باشه… 

من غمگینم، به هم ریخته ام، پر از گریه ام. من دلم می خواد فقط پسرک تپل چشم آبی رو بغل کنم و هیچی نگم…