چمدانم را دنبالم مى كشم و در خروجى جلويم باز مى شود. چشمم مى افتد به هزارها نفرى كه آن رو به رو ايستاده اند. مثل هميشه كه از جمعيت وحشت مى كنم، آب دهانم را قورت مى دهم و نفس عميقى مى كشم. حالا بين اين هزار ها نفر چطور پيدايت كنم؟ اصلن مطمئن نيستم قيافه ات يادم مانده باشد. همان لحظه مى بينمت كه درست همان رو به رو ايستاده اى. لبخند كمرنگى مى زنم، چشمكى مى زنى و راه مى افتيم، من سمت راست، تو سمت چپ، تا پشت جمعيت به هم برسيم و هم را بغل كنيم.. تو توى بغل من گم مى شوى انقدر لاغر شده اى! اما با همه ى لاغريت چمدان را از دستم مى گيرى و مى گويى “امروز به اندازه ى كافى با اين تفريح كرده اى”. و بعد لابد همه ى راه را توى تاكسى حرف مى زنيم، من كه يادم نيست..

با اين كه دير وقت است، من سر حالم. پيشنهاد مى دهى برويم پياده روى. راه مى افتيم توى كوچه هاى تاريك دم كرده ى پر از بوى گلهاى شبانه و با دور تند همه ى داستان هاى اين مدت را تعريف مى كنيم، تعريف مى كنى! به اتاقت كه بر مى گرديم تشك بادى را با سر و صدا باد مى كنى و مى نشينى رويش. اعتراض مى كنم كه تو روى تخت خودت مى خوابى، من روى تشك بادى. مى گويى اگر تشك بادى مى خواهم بايد بجنگم.. و مى جنگيم، نرم، مخملى.. و هر دو مغلوبه، تشك بادى را وسط اتاق ول مى كنيم و فشرده مى شويم روى تخت باريك.
از صبح روز بعد سايه ات مى شوم. صبحانه را كه آماده مى كنى، پشت لپ تاپت كه مى نشينى، دنبال كارهايت كه مى روى، تمرين كه دارى، با دوست هايت كه بار مى روى، برنامه ى شلوغت را كه بالا و پايين مى دوى، من سايه ات هستم. هيچ از تو نمى خواهم فلان جاذبه ى توريستى را نشانم بدهى، يا تاريخچه فلان چيز را تعريف كنى.. من فقط تو را در زندگى شلوغت دنبال مى كنم، انگار كه هيچ كار مهم ترى در اين دنيا وجود نداشته باشد. من آرام مى گيرم، ته نشين مى شوم، ملايم و آبى. من مى توانم تا ابد ناپديد شوم و فقط سايه ى تو باقى بمانم. گاهى بغلت كنم، ببوسمت، و اصرار كنم چيزى غير از ميوه بخورى كه محو نشوى. من مى توانم همه ى گذشته و آينده ام را، انگار كه هيچ وقت نبوده اند، بفروشم به اين صلح و آرامش و موجود بى نام و نشان اثيرى اى شوم كه فقط دنبال تو جارى است.
انقدر نازك و حريروار مى شوم كه يادم مى رود مى شود با تو حرف بزنم. شب آخر كه به خودم مى آيم، وقتى فقط چهار ساعت به پروازم مانده، تصور مى كنم كه مى رويم توى بالكن مى نشينيم و تا لحظه ى آخرى كه تاكسى برسد را حرف مى زنيم. كه من همه ى اينها را به تو مى گويم، كه تو درك مى كنى و حتمن چيزى دارى بگويى كه آرامش من ابدى شود. فقط چهار ساعت به پروازم مانده كه روى تخت دراز مى كشم و با صداى زنگ ساعت چشم هايم را باز مى كنم. تو فشرده در كنارم چشم هايت را باز مى كنى و من بغض و عصبانيت و بد و بيراه هايم را همه با هم قورت مى دهم. خوابم برده.. همه ى آن چهار ساعت ارزشمند آخر را خوابم برده و تو بيدارم نكرده اى. تا به خودم بيايم تاكسى دم در است. چمدانم را در صندوق عقب مى گذارى و از كنار كوچه ى تاريك دم كرده دست تكان مى دهى.
من مجبورم چمدان سنگينم را دنبالم بكشم و به ميدان جنگم بازگردم و از همه ى اينها عطر گل هاى شبانه ى اولين پياده روى مان را به خاطر بسپرم و گه گاه آه كوچكى بكشم و براى تو شعر بنويسم! 
من گم تر شده ام!