راه می افتم سمت سوپرمارکت. دلم می خواهد پلاستیک دستم را بگیرم توی هوا که باد بزند زیرش و من را با خودش ببرد. می دانم چنین اتفاقی نمی افتد، پس وارد سوپرمارکت می شوم. چیزها را همین طور می اندازم توی سبد، بی اینکه ایده ای داشته باشم چه هستند. دستم می خورد و یک بسته مرغ را می اندازم زمین، بعد یک پاکت آبمیوه را، بعد یک مایع ظرفشویی را. (واحد اندازه گیری مایع ظرف شویی چیست؟) بیرون که می آیم دلم می خواهد همین جور توی سرما راه بروم و باد توی صورتم بخورد. نمی خواهم برگردم خانه. خانه خفه ام خواهد کرد. خانه که باشم عر خواهم زد. (از این اصطلاح متنفرم، اما دقیقن کاری است که می کنم.) عر می زنم و غذا می خورم، عر می زنم و ظرف می شویم، عر می زنم و چت می کنم، عر می زنم و می نویسم، عر می زنم و موسیقی گوش می دهم، عر می زنم و می خوابم، عر می زنم و خواب می بینم. همین بعد از ظهری که از شدت عر زدن بیهوش شدم احساس کردم که لایه ی ظریفی زیر پوستم در حال شکل گیری است. یک چیزی شبیه آنچه بدن نئو را می پوشاند وقتی انگشتش به آینه می رسد. حالا نه به آن شدت، اما دقیقن به همان شکل. گذاشته بوده من بخوابم و نفهمم، اما من گاهی به آنچه درم اتفاق می افتد آگاه تر از آنم که خودم فکر می کنم. این لایه ی ظریف که مثل یک شبکه ی نازک سیمی است درست زیر پوستم قرار گرفته. همان موقعی که خواب بودم به سرعت رشته های نقره ای کمرنگ به شکل تار و پود در هم تنیده بودند و هی بلند تر و بلند تر شده بودند تا کل بدنم را فرا گرفتند. من سوزشش را سر انگشت هایم که پوستش نازک تر است حس کردم و سردی اش را همه جا و خوم را زیر پتو مچاله کردم. 

می دانم که این شبکه ی ظریف به تدریج ضخیم تر و محکم تر خواهد شد. بار اولش که نیست! اما زمان می برد و درد دارد لعنتی.. مثل همین حالا که پشت گردنم فعال است و من نمی توانم گردنم را به عقب خم کنم یا به اطراف بچرخانم. این یعنی گردن مهم ترین عضو بدن انسان است؟ چون سر بهش وصل است و ستون مهره ها از آن طرف؟ چون مهمترین بخش های عصبی بدن در این نواحی هستند؟ یا دلیل دیگری دارد؟ به هر حال باید برای این فرایند دردناک آماده باشم و برای اینکه هر از گاهی یکی از اعضای بدنم بی حرکت شود. بعد از همه ی اینها مرحله ی منعطف سازی شروع می شود، مرحله ای که باید این لایه ی حالا سنگین و محکم را ورز بدهم که بخشی از خود پوست و گوشتم بشود. این هم زمان می برد، حتا شاید بیشتر از قبلی. و درد؟ البته! و باید حواست باشد و خیلی دقیق باشی که سر تیز سیم ها پوستت را پاره نکنند. یک جور هنرمندانه مآبی باید فرایند همسان سازی را انجام دهی. همه ی اینها که تمام شد (که شاید ماه ها بعد باشد) بالاخره نوبت این می رسد که بتوانی لخت جلوی آینه بایستی و از بدن ورزیده ات با برق کمرنگ نقره ایش لذت ببری یا شاید بروی دعوا کنی و کتک بخوری و ببینی چقدر کمتر از قبل دردت می آید!