سرک می کشم توی بالکن و به جز دختر صاحب خانه یک سر تراشیده هم می بینم. فکر می کنم معقول ترین آدم دنیاست و خوشحال می شوم. بعد یادم می آید معقول ترین آدم دنیا مسافرت است و تا هفته ی بعد بر نمی گردد. بر می گردم توی اتاق و فکر می کنم “آدم جدید”. گاهی وقت ها دیدن آدم های جدید که از همه ی لحظه های زندگی آدم اطلاع نداشته باشند اتفاق خوبی است. شادمانه و سبک سرانه به بالکن بر می گردم و مراسم معرفی را به جا می آوریم. به محض این که می نشینم آقای سر تراشیده می گوید که من را قبلن دیده! یک اهممم نا محسوسی می کنم و فکر می کنم که البته قیافه اش کمی آشنا هست… می گوید در یک جلسه ی مدیتیشن من را دیده. می گویم آها.. بله، ظاهرن من خیلی قوی و شدید مشغول مدیتیشن بودم، چون او سومین نفریستکه می گوید من را آنجا دیده و من یادم نیست! آقای سر تراشیده اندکی، فقط اندکی جا می خورد و می گوید که البته فقط همان یک جلسه را رفته چون بعد از آن جلسه ها از دوشنبه به سه شنبه منتقل شدند و او سه شنبه ها مشغول بود. می گویم اتفاقن من هم فقط همان یک جلسه را رفتم و فهمیدم مدیتیشن مال من نیست. آقای سر تراشیده اندکی بیشتر جا می خورد. (دختر صاحب خانه ما را ترک کرده است، احتمالن فکر کرده این “من شما را قبلن دیدم” ها قرار است به جای خوبی برسد).  ادامه می دهم که من مدیتیشن را درک نمی کنم. می گوید خیلی خوب است که، کمک می کند ریلکس شوی، به مشکلاتت فکر نکنی. و توضیح می دهد که البته خودش هم به روش خودش مدیتیشن می کند؛ مثلن صبح ها که از خواب بیدار می شود سعی می کند همان طور درازکش بماند و به چیزی فکر نکند… می گویم، نه، من اصلن با کل قضیه مشکل دارم، چرا باید به مشکلاتت فکر نکنی؟ من به مشکلاتم فکر می کنم، هر وقت هم بخواهم تصمیم می گیرم که فعلن کمی به فکرم استراحت بدهم، ولی نمی فهمم یعنی چه که به هیچ چیز فکر نکنی؟ بعد که به هیچ چیز فکر نکردی چه؟ اصلن چرا باید به هیچ چیز فکر نکنی؟ آقای سر تراشیده حالا گیج شده و دست و پایش را گم کرده است. توضیح می دهد که خب شاید همه مثل من نباشند و به ابزاری مثل مدیتیشن احتیاج داشته باشند!!! می گوید البته خودش هم هیچ وقت نشده که مطلقن به هیچ چیز فکر نکند، اما کسانی که این تجربه را داشته اند می گویند تجربه ی بی نظیری است. می پرم وسط حرفش که، تجربه ی بی نظیری است که چه؟ اینها حتا آدم های بهتری هم نیستند. من انتظار دارم اینها آدم های بهتری باشند، انتظار دارم ببینم نتیجه ی تلاش شان چه نمود بیرونی ای دارد، انتظار دارم ببینم بودن کنار چنین آدمی چه فرقی با بودن در کنار آدم های دیگر دارد. نه، مدیتیشن مال من نیست… و آقای سر تراشیده که به بهانه ی شراب آوردن بلند می شود کم کم، تأیید می کند که نه، مدیتیشن لابد مال من نیست!