با عکاس مصری که به نظرم آدم جالبی آمده بود حرف می زنیم (صادقانه یادم نمی آید راجع به چه چیزی!) که می پرسد “هابی” ام چیست. من هم جواب حاضر و آماده ام در این جور موقعیت ها را تحویلش می دهم “فیلم می بینم”. و البته که سوال کلیشه ای و اعصاب خورد کن بعدی که “چه فیلم هایی”؟ من هیچ وقت نمی دانم جواب این سوال را چه باید بدهم. البته که به جواب های احتمالی فکر کرده ام “تراژدی، کمدی، فیلم های کمی پیچیده، کارتون، فانتزی های غیر اکشن، کلن فیلم اکشن نه، شاید کمی رمانتیک، فیلم های تین ایجری حتا گاهی…” و همیشه هم فکر کرده ام این جواب ها یا هیچ تصویری از من ارائه نمی دهند، یا تصویر آدم شلخته ی در همی را نشان می دهند که البته چندان هم بیراه نیست، اما تصویر ایده آلی برای نشان دادن در لحظات اول آشنایی هم نیست. بنابراین جواب شسته رفته تَرَم را تحویل می دهم “فیلم های وودی آلن رو دوست دارم” و درست در همان لحظه ای که عکاس مصری ابراز حیرت علاقه مندانه اش را از شنیدن نام “وودی آلن” نشان می دهد پسر دیگری در حال رد شدن از درگاه آشپزخانه به تراس است که متوقف می شود و می گوید “وودی آلن؟” و کل نیم ساعت بعد به بحث ما سه نفر حول وودی آلن می گذرد. 
معلوم می شود نفر سوم اصالتن ترك است و …. (باز هم صادقانه یادم نمی آید چه کار می کند!)، و مهم این که در خانه ویدئو پروژکتور دارد و یک دنیا فیلم. البته صحبت که پیش می رود می فهمم خیلی هم سلیقه ی فیلمی مشترکی نداریم، اما سفارش می کنم فیلم های فرهادی را ببیند و او هم یک فیلم ترک به من سفارش می کند. عکاس مصری هم این وسط ها حوصله اش سر می رود و به بهانه ی نوشیدنی قل می خورد آن طرف درگاه، توی آشپزخانه. (از اولش هم معلوم بود اهل فیلم نبود، حتا اسم “همه ی آنچه راجع به سکس می خواستید بدانید…” را هم نشنیده بود!)
من و اصالتن ترک هم بعد از این که قرار می گذاریم برنامه ای بگذاریم و جمعی را هم دعوت کنیم خانه اش و “جدایی نادر از سیمین” و “چهارشنبه سوری” و فیلم ترکی او را ببینیم قل می خوریم سمت موخیتوهای روی میز آشپزخانه. و همان موقع است که اصالتن ترک (که ظاهرن حتا از من هم واقع بین تر است) می پرسد چطور همه ی اینها را هماهنگ کنیم؟ و چون قبلن اعلام کرده از فیس بوک متنفر است ابراز امیدواری می کنم که حداقل ایمیل داشته باشد که در تماس باشیم. که دارد! گوشی ام را می دهم دستش آدرس ایمیلش را بنویسد و رویم را که برمی گردانم تو را می بینم که لبخند می زنی. توی هفت سال پیش مثلن، یا شاید ده سال پیش، با همان چشم های سیاه عمیق و با همان لبخند. می پرسم “به چی می خندی؟” و تو هی لبخند می زنی. اصالتن ترک موبایلم را پس می دهد، من یک لیوان موخیتو برمی دارم و می لغزم کنار تو که داری به حرف های عکاس مصری با دختر ونزوئلایی و پسر ایرانی گوش می دهی و گه گاه سرت را بر می گردانی طرف من و ادای تعجب در می آوری از شنیدن حرف های شان. من البته که چیزی از حرف هایشان نمی شنوم. فقط محو چشم های تو شده ام و حرکات نشان از تعجب دار صورتت. چطور این همه ساعت مهمانی متوجه حضورت نشده بودم؟ چطور این همه وقتم را کنار مکزیکی هایی که باربیکیو می کردند و پسر اسپانیایی که می خواست انگلیسیش را تقویت کند و دختر لهستانی غش غش خنده ای و حتا عکاس مصری و فیلم بین ترک تلف کرده بودم؟ چرا همین دم آخری که به محض این که آخرین قطره ی موخیتو را از نی بالا بکشم باید بروم تو را دیدم؟ حتا اسمت را هم نمی دانم. یک لیوان کوچک موخیتو، که نصف بیشترش هم یخ است انقدر طول نمی کشد که برسیم به آنجا که گوشی ام را بدهم دستت ایمیلی چیزی از خودت بنویسی. حالا هم که محو صحبت جهان سومی ها شده ای و من حتا یک کلمه هم پیدا نمی کنم که از صحبت های آنها جذاب تر باشد و صورت تو را بدون شکلک های تعجب سمت من برگرداند. 
عکاس مصری ظاهرن از این بحث هم حوصله اش سر می رود و بهانه ی موخیتو از جمع فاصله می گیرد و می رود کنار میز به صحبت با اسپانیایی و لهستانی. دختر ونزوئلایی انگار از چیزی عصبانی شده، بلند بلند حرف می زند، داد می زند در واقع سر پسر ترک که “تو واقعن اینو قبول داری؟” و پسر ترک با خونسردی می گوید “آره” و دختر فریادی می کشد و شعله ور می پرد توی تراس. پسر ترک هم ابروهایش را بالا می برد به همراه شانه هایش و سر می خورد سمت میز. دیگر چیزی نمانده که تو با تعجب گوش کنی. پشتت را از لبه ی کابینت جدا می کنی که جاری شوی سمت موخیتو ها… می پرسم “من قبلن تو رو دیدم؟” سرت را کج می کنی و نگاهم می کنی، با یک لبخند کمرنگ. منتظرم بگویی” یعنی یادت رفته منو؟” یا “خب منم دیگه!” یا “شوخی می کنی؟” اما تو هیچ نمی گویی و همین طور با چشم های سیاه عمیق و لبخند کمرنگت نگاهم می کنی. من دلم می خواهد بغلت کنم و بگویم چقدر دلم برایت تنگ شده است. این تنهای تنها چیزی است که می خواهم، بغلت کنم و بگویم چقدر دلم برایت تنگ شده است…