سر یکی از کلاس های زبان مان، آنجا که باید یاد بگیریم راجع به خانواده مان حرف بزنیم، وقتی از پسر هم گروهی ام پرسیدم خواهر و برادر داری؟ گفت نه. گفت من اصلن خانواده ندارم. پرسیدم پدر و مادر؟ گفت نه. خاله، عمو، پدر بزرگ مادر بزرگ؟ گفت نه، من اصلن خانواده ندارم. نوبت گروه ما که شد راجع به خانواده ی هم گروهی مان حرف بزنیم، گفتم ژُت (اسمش بود) اصلن خانواده ندارد. معلم پرسید هیچ کس؟ گفتم هیچ کس! و کسی تعجب نکرد.  ژُت راجع به خانواده ی من حرف زد و معلم رفت سراغ گروه بعدی. درست است که من تعجب نکردم، انگار که یکی از طبیعی ترین اتفاق های دنیاست هیچ خانواده ای نداشتن، اما فکرش از سرم بیرون نمی رفت. همان موقع دلم خواست با ژُت دوست می شدم و بعد ژُت فقط مال من بود! 
من همیشه از خانواده ی آدم ها می ترسم، از دوست های شان می ترسم، از همکارهای شان، از جمع های شان… من قرن های نوری از این آدم ها فاصله دارم. شوخی های شان را نمی فهمم، اشاره های شان را نمی گیرم. توی خاطرات شان جایی ندارم. موجود کوچکی هستم آن گوشه کنار ها، جمع شده و فرورفته در لاک خودش، که سعی می کند حرف ها را دنبال کند، گاهی لبخند بزند و توی دلش غل غل کند که هیچ نمی فهمد. و هی دورتر و دورتر شود.
من آدم ها را تمام و کمال برای خودم می خواهم. نه که همیشه بخواهم، اما وقتی هستند، باید تمام و کمال باشند، بی متعلقات. بی متعلقاتی که من را می ترسانند و دور می کنند. و همین توهم ترس است که نمی گذارد به خیلی از آدم ها نزدیک شوم. که هر وقت می خواهم قدمی بردارم فکر می کنم در زندگی این آدم جایی جز گوشه کنارها نخواهم داشت و درجا می زنم. این را تا همین لحظه نمی دانستم. یعنی آگاهانه نمی دانستم. از آن حقیقت های دردناک است که وقتی فهمیدی اش دیگر نمی شود ندیدش گرفت. باید درد کشید و درمان پیدا کرد. و این یعنی باز هم تلاش، باز هم تمرین، باز هم جنگ درونی. 
کاش می شد فقط می رفتم ژُت را پیدا می کردم به جای همه ی این ها..