باید همون موقعی که توی اون مهمونی ظاهر شدی می فهمیدم که داره یه اتفاقی می افته. مثل آدمایی که دم مرگ شون جلوی کسانی که دوست شون دارن ظاهر می شن. باید می فهمیدم یه چیزی داره می میره. 
من هنوز از شوک در نیومدم. هنوز حتا ضربه رو کامل نخوردم، روی اسلو موشنم انگار و یه درد اسلوموشنی هم داره توی وجودم پخش می شه، بی انتها و همه چیز رو می خوره و یه حفره ی بزرگ به جا می ذاره فقط. یک شبح معلق کمرنگ شدم که تلاش می کنه وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده. با جدیت کارهای روزانه اش رو دنبال می کنه. حتا برنامه می ریزه برای سفر سپتامبر، سفر کریسمس، سفر… بعدش رو بعدن فکر می کنه. هیچ مهم نیست که سفر بعدیش قرار بود دیدن تو باشه. حتمن وقت زیاده برای برنامه ریزی سفر تابستون سال بعد و حتمن جا زیاده برای رفتن، آمریکای لاتین، شرق دور، سیبری، اصلن همین جنوب اسپانیا. 
درد می کشم. اشک می ریزم. عر می زنم. درد می کشم… درد می کشم… خودم را آزاد گذاشته ام که درد بکشم، که بشکنم، که مچاله بشم. هیچ هم نمی گم باید قوی باشم، باید محکم باشم، باید عبور کنم… نه، باید اعتماد کنم به این درد، باید خودمو بسپرم دستش، بدون جنگ، بدون مقاومت، دربست تسلیم.