پوست آرنج دست چپم همیشه خشکه. همیشه فکر می کنم باید لوسیون یا کرم یا همچین چیزی بمالم روی آرنجم که خشک نشه، همیشه هم یادم می ره. بعضی جاها خجالت می کشم از آرنج دست چپم. همیشه سعی می کنم حواسم باشه که مرتب و تمیز و تا حد امکان زیبا باشم. اما این آرنج دست چپ همیشه لوم می ده که به اندازه ی کافی حواسم نبوده. حالا نه این که آرنج دست راستم خیلی جذاب باشه، نه، اما آرنج دست چپ با این پوست خشک و سفید اصلن چیز خوشایندی نیست. فکر کنم اولین بار سر کلاس زبانه که طبق معمول حوصله ام سر رفته و هوای کلاس گرم و خفه و بد بوئه و من کلافه، که انگشت های دست راستم رو می کشم روی زبری آرنج دست چپم. زبری دلپذیریه. شروع می کنم با ناخن هام لمسش کردن و کم کم پوستهای خشک رو کندن…
 
از روز اول هفته تا الان که روز سوم هفته است، هر روز به محض خونه رسیدن کفش هام رو در آوردم، لباس هام رو عوض کردم، یه ساندویچ درست کردم، یه لیوان آب پرتقال برداشتم و جست زدم روی تخت. و همون طور که لپ تاپ رو باز می کردم و ایمل هام رو چک می کردم ساندویچ رو بلعیدم و آب پرتقال رو سر کشیدم و نشستم زل زدم به لپ تاپ تا ساعت شده 12 شب. لپ تاپ رو بستم و خزیدم زیر پتو. امروز هم قرار نیست فرقی بکنه. نشستم زل زدم به لپ تاپ و پوست خشک آرنج دست چپم رو می کنم، عین یه حرکت آئینی. انگار که قراره در نتیجه زل زدن به لپ تاپ و کندن پوست خشک آرنج معجزه ای اتفاق بیفته. معجزه می تونه این باشه که لاک ناخن هام پاک بشه، چون از سه روز پیش همه شون لب پر شدن و زشت. یا می تونه این باشه که لباسایی که یک شنبه شستم از روی بند رخت و لباسایی که از اول هفته پوشیدم از روی تخت تا بشن و برن توی کمد. یا این که یه دوستی که فراموشش کردم یه پیغام بده که دلش برام تنگ شده. یا حتا می تونه این باشه که یه نفر یه عکسی ازم بذاره توی فیس بوک که من تا حالا ندیدمش و دارم می خندم توی عکسه، شدید می خندم و هوا آفتابیه.