آقای لاکغوا، که البته همه به اسم کوچیک صداش می کردن، همسایه ی رو به روی من اون ور خیابون بود. فرانسوی خوش قد و بالایی با موهای بور بلند که انگار کاری نداشت جز این که توی تراس بزرگ رو به خیابونش بشینه و آفتاب بگیره و روز به روز برنزه تر و خوشایندتر بشه. 
آقای لاکغوا تنها زندگی می کرد. حتا ندیده بودم دختری وارد خونه اش یا از خونه اش خارج بشه. خب این یه مقدار شک بر انگیز بود برای آدم خوش فرمی مثل اون، ولی از طرفی هم خوشحال کننده بود و باعث می شد آدم فکر کنه می تونه شانسی اون ور خیابون داشته باشه. 
آقای لاکغوا علاوه بر هیکلی خوش و پوستی زیبا و موهایی دلبر، یک بچه گربه ی ملوس هم داشت با چشم هایی سبز آبی و موهای بلند سفید. حتا من که میانه ی خوبی با گربه ها ندارم هم کم  و بیش عاشق بچه ی گربه ی ریز شیطونش شده بودم. روزی نبود که آقای لاکغوا بره سوپر مارکت سر خیابون و با یک خروار غذای گربه بر نگرده. روزی نبود که لم بده زیر آفتاب و بچه گربه رو نذاره روی گودی بین گردن و شونه ی چپش و با انگشتای کشیده اش موهای نرم بچه گربه رو نوازش نکنه. روزی نبود که آقای لاکغوا دم در ایستاده باشه و بچه گربه گردنش رو نماله به مچ پای قوی اش و چشماشو خمار نکنه. عاشقانه ای بین شون در جریان بود که مطمئنم همه ی خیابون ،از زن و مرد، بهش حسودی می کردن. حالا که فکر می کنم شاید همین عاشقانه بود که نذاشت هیچ وقت بیش از حد احوال پرسی های معمول و تعریف از بچه گربه حرفی دیگه ای با آقای لاکغوا بزنم. اصلن جاش نبود. درسته که آقای لاکغوا همیشه لبخندی به لب داشت که دندون های سفیدش پشتش می درخشیدن، اما یه چیزی هم توی چشماش که همیشه از شدت آفتاب کمی تنگ شون کرده بود وجود داشت، و یه چین کمرنگ جدی هم بالای ابروهاش بود که بهت می گفت زیادی صمیمی نشو. البته که همه ی اینا وقتی بچه گربه رو بغل کرده بود و نوازش می کردن ناپدید می شدن و فقط یه نگاه عاشقانه باقی می موند که دوخته شده بود به چشم های سبز آبی خمار بچه گربه.
اون روزی که رعد و برق می زد و بارون شلاقی می بارید، من طبق معمول نشسته بودم روی کاناپه ی زیر پنجره و لپ تاپ رو گذاشته بودم روی پاهام و هر از چند گاهی نگاهی به تراس آقای لاکغوا مینداختم. مطمئن بودم توی این بارون امکان نداره بیاد توی تراس، اما خب دست خودم نبود. همون لحظه ای که لپ تاپ رو گذاشتم کنارم روی کاناپه و خواستم نیم خیز بشم که برم یه چای برای خودم بیارم دیدم در خونه ی آقای لاکغوا باز شد. کامل نه، فقط لای در باز شد و دست آقای لاکغوا تا بازو ازش اومد بیرون و بچه گربه رو که از گردن توی دستش گرفته بود رها کرد روی پله ها و تق، در رو بست. من همون جور نیم خیز خشکم زد. بچه گربه هم چهار دست و پا فرود اومد روی پله ی دوم از بالا و خشکش زد. یک قرن و نیم هر دو به همون حالت موندیم. بچه گربه که از تک تک موهای سفیدش آب می چکید نوک یه پاش رو گذاشت روی پله بالایی و گردن کشید سمت در. اما به محض این که در بزرگ سیاه بسته رو دید پاشو گذاشت پایین دوباره. چرخ زد و سه تا پله ی دیگه رو اومد پایین. چند دقیقه ای تکون نخورد. دوباره چرخ زد و از پله ها رفت بالا. در بسته بود. حتا نزدیکش هم نشد. سرش رو انداخت زیر و از پله ها اومد پایین. چند قدم رفت سمت چپش، زیر گلدون بزرگی که همسایه ی آقای لاکغوا زیر دیوار خونه اش توی پیاده رو گذاشته بود. کمی ایستاد زیر برگ های ریز گلدون و دوباره چرخ زد سمت پله ها. این بار تا پله ی سوم بیشتر بالا نرفت. برگشت زیر گلدون. سرشو برگردوند و نگاهی به پله ها انداخت، بعد دوباره انداختش زیر و کنار دیوار رو گرفت و رفت.