سلام، پیتر (جان، جو، ولفگانگ، تیم، ویلیام، آلبرتو، دنیل، …).
الکس، از دیدنت خوشوقتم.
اهل کجایی؟
اوه.. آیران!
تو همین شهر زندگی می کنی؟
کدوم محله دقیقن؟
محله ی خوبیه. هم خونه ای داری یا…؟
چقدر اجاره می دی؟
خوبه شانس آوردی با همچین قیمتی… 
چند وقته اینجایی؟
اینجا رو دوست داری؟
درس می خونی یا…
آها، چی کار؟
کارت هم تو همین شهره؟
اسمشو نشنیدم، کجا هست؟
چه جوری رفت و آمد می کنی؟
قصد داری اینجا بمونی؟
خب آره، اوضاع کشورتون خیلی مناسب نیست. اونجا باید برقع بپوشین دیگه؟
اوه.. اوکی! فکر می کنی بالاخره چی می شه وضعیت آیران؟ 
اوکی.. پس من دیگه در این مورد نمی پرسم. آخرین بار کی آیران بودی؟
اوه.. خیلی زیاده. همه ی خانواده ات اونجان؟
پس تنها زندگی می کنی؟
دوست پسر یا دوست دختر چی؟
اوقات فراغتت رو چه جوری می گذرونی؟
چه جور فیلمایی؟
اوه.. منم فیلمای وودی آلن رو دوست دارم. چه جور موسیقی ای گوش می دی؟
مگه می شه موسیقی گوش ندی؟
خب، همون کم هم چه جور موسیقی ای رو ترجیح می دی؟
خیلی عجیبه! دیگه چه کارهایی می کنی؟
اِ… چه جالب! راجع به چی می نویسی؟
یعنی دقیقن چه داستان هایی از زندگی خودت؟
آدرسش چیه من بخونم؟
اِ… فقط عربی می نویسی؟
آها.. آره، زبان شما فارسیه. من یه آبجو بگیرم، تو که الکل نمی خوری؟
اِ… پس برا تو هم آبجو بگیرم؟
برای چی الان نمی خوری؟
ولی فردا که شنبه است، سر کار نمی ری.
آها.. منطقیه خب. پس فقط شنبه شب ها مشروب می خوری؟
پس تو کلن اهل چی هستی؟ وقت آزادت رو چیکار می کنی؟
یعنی چی هیچ کار؟ مثلن با دوستات نمی ری بیرون؟
چند تا دوست داری مثلن؟
فقط یکی دو تا؟ اینجوری که باید خیلی تنها باشی. به نظر من باید توی جمع های بیشتری وارد بشی. آدم های بیشتری بشناسی. اینجوری از تنهایی در میای و بالاخره چند تا آدم پیدا می شن که برات جذاب باشن و بتونی باهاشون دوست بشی.  البته به نظر میاد تو کلن آدم ساکتی هستی. نه خیلی حرف می زنی ،نه خیلی سوال می پرسی. ولی اینجوری نمی تونی به آدم ها نزدیک بشی. آدم ها دوست دارن باهاشون ارتباط برقرا کنی. در موردشون سوال کنی، کنجکاو باشی که بشناسی شون. اگه حرف نزنی و سوال نپرسی که هیچ اتفاقی نمی افته. به نظر من برو یه سر توی جمع اکسپَت ها. خیلی آدمای افاده ای هستن، اما آدم خوب هم توشون پیدا می شه گاهی. به هر حال حد اقلش اینه که می تونی یه نت وورک خوب پیدا کنی. خب، من از دیدنت خوشحال شدم الکس. شب به خیر.