هفت ساله ام. غروب جمعه است و من گریه می کنم. به مادرم که دلیلش را می پرسد می گویم سرم درد می کند. دیده ام مادرم گاهی که میگرنش عود می کند گریه اش می گیرد از درد. خودم اما نمی دانم برای چه گریه می کنم.
 
ده ساله ام. تازه خانه مان را عوض کرده ایم. مدرسه ی من را هم. به مناسبت دهه ی فجر رفته ایم نمایشگاه هوایی رو به روی پارک ارم. وقتی بر می گردم خانه گریه می کنم. نمی دانم برای چه. به مادرم هم همین را می گویم. می گوید مگر می شود آدم نداند برای چه گریه می کند. مدرسه که می روم گریه ام بیشتر می شود. صبح ها پایم را که از روی میله ی فلزی زیر در مدرسه رد می کنم می زنم زیر گریه. یک روز صبح هم همان وقتی که می خواهم چسب کفش های سبزم را ببندم و کیفم را بندازم روی کولم گریه می کنم. می گویم مدرسه نمی روم. پدر و مادرم می گویند که پس مجبورند پرونده ی من را از مدرسه بگیرند و بزنند زیر بغلم و من مجبورم بی سواد بمانم و حمال شوم. در آن لحظه حمال شدن برای من خیلی مهم نیست، به شرط این که مدرسه نروم. پدرم شخصن به مدرسه می بردم و با ناظم مدرسه حرف می زند. ناظم من را مأمور آبخوری می کند و من نمی فهمم این که نگذاری ملت بعد از خوردن زنگ آب بخورند چطور می تواند جلوی گریه هایم را بگیرد. اما لابد ناظم چیزی می دانسته که من نمی دانستم. بعد از مدتی گریه هایم تمام می شوند. یادم نمی آید کی و چطور، اما به همان بی دلیلی که شروع شده بودند تمام می شوند.
 
بیست و خورده ای ساله ام. قرار است ازدواج کنم و از ایران بروم. همسر آینده ام ناگهان شغلش را ار دست می دهد و اعلام می کند بعد از رفتن از ایران نمی تواند هزینه ی تحصیلات من را بدهد. من باید یک دیپلمه ی مهندسی را نصفه ول کرده بمانم. من گریه می کنم. چهل روز تمام گریه می کنم. گاهی مادرم هم با من گریه می کند که نمی توانیم هیچ کاری کنیم چون جلوی فامیل آبروی مان می رود. من روز چهلم که با همسر آینده ام رفته ایم کارت های عروسی مان را تحویل بگیریم انقدر گریه می کنم که همسر آینده ام به پدرم اعلام می کند دیگر نمی خواهد با من ازدواج کند.
 
نزدیک های سی سالگی ام. می خواهم از ایران بروم. سه سال است که می خواهم از ایران بروم. راهی پیدا نمی کنم. همه ی دانشگاه ها ردم می کنند. گریه می کنم. هر روز گریه می کنم. دلیلش را می دانم و نمی دانم. می دانم که باید بروم، اما نمی دانم چرا گریه می کنم. همه از دستم کلافه شده اند. ترجیح می دهند با من حرف نزنند، چون من در جواب فقط گریه می کنم. پیش مشاور می روم، هر هفته. قیل و بعد از مشاوره گریه می کنم. گاهی حتا توی مشاوره هم گریه می کنم. قبل از این که همه ی اطرافیانم تصمیم بگیرند دیگر مرا حتا نبینند، کارها درست می شوند و می روم.
سی و خورده ای ساله ام. زندگی آرام و یکنواخت می گذرد. ذره به ذره دنیای جدیدم را خلق کرده ام و گاهی که مرورش می کنم فکر می کنم بعضی جاها را می شد تمیزتر کار کنم، رنگی تر کنم، با مزه تر، هیجان انگیزتر. اما ته ته دلم خوشحالم از دنیایی که ساخته ام.  گاهی غر می زنم، زیر لب. گاهی دلتنگ می شوم. گاهی اشتباه می کنم. گاهی اشتباه های بزرگ می کنم. گاهی پل هایی را خراب می کنم که نتیجه اش روی یک تخته شناور ماندن است. اما دوام می آورم. چیزی هست مثل خورشید، دور و روشن، که گرمم می کند. که در هر حال صبح به صبح طلوع می کند. ابر هم که باشد می دانم هست، شب هم که باشد می دانم هست. انقدر در همه ی ذرات دنیای جدیدم هست که گاهی نگران می شوم. نگران روزی که اگر نباشد چه؟ حتا لحظه ای فکرش را هم نمی کنم. خورشید که نباشد زندگی نیست، به همین سادگی. اما و اگر هم ندارد که خودم را درگیر تحلیلش کنم. 
همان سی و خورده ای ساله ام که خورشیدم ناپدید می شود. به همین راحتی یک روز دیگر نیست. و به همین راحتی من یخ می زنم… نابود نمی شوم، یخ می زنم. همان طور یخ زده می روم سر کار و همان طور یخ زده بر می گردم و همان طور یخ زده می مانم تا صبح شود. فقط گریه می کنم… هیچ کس هم نیست که دلیلش را بپرسد. پس با صدای بلند گریه می کنم، راحت، رها. و خط های کمرنگ زیر چشمم عمیق و عمیق تر می شوند و موهای سفیدم بیشتر و بیشتر و می شوند و هر بار که خودم را در آینه می بینم بهت زده و بهت زده تر می شوم و کم تر و کم تر خودم را می شناسم و گم و گم تر می شوم. شاید یکی از همین روزها ناپدید شوم. یکی بیاید روی من، روی صندلی شرکت بنشیند و لاگ آف کند و با اکانت خودش وارد کامپیوترم شود.