من يک کارمند جزء مؤسسه هستم. در واقع مسؤول ثبت نام. مؤسسه واقع در یک ساختمان ویلایی زیبا وسط یک باغ پر از گل و گیاه است. دور تا دور ساختمان شیشه است و آفتاب همیشه پخش است روی سنگ های سفید و سبز سالن اصلی. من توی همین سالن اصلی می نشینم. در واقع من تنها کسی هستم که در سالن اصلی می نشینم. دفتر رئیس بزرگ طبقه ی بالاست. غیر از من و رئیس بزرگ، کریستانا، همسر زیبای رئیس بزرگ، هم توی این ساختمان کار می کند، طبقه ی بالا. بقیه در شعبه ی دیگر مؤسسه کار می کنند که از اینجا دور است. شغل من در واقع پذیرش و ثبت نام است. درست است که شغل درخور تحصیلاتم نیست، اما دوستش دارم. شش مرحله امتحان پشت سر گذاشتم تا از بین سه هزار و سیصد و نود و یک نفر انتخاب شوم. در واقع اول سه نفر بودیم که قرار بود سه ماه آزمایشی کار کنیم. یکی که دختر بود سر دو هفته استعفا داد و دیگری که پسر بود بعد از یک ماه منتقل شد به شعبه ی دیگر مؤسسه. رئیس بزرگ و کریستانا از من و کارم راضی هستند. 
 
فعلن مشتری زیادی نداریم. برای همین من بیشتر وقتم آزاد است که کتاب بخوانم یا در اینترنت بچرخم یا حتا توی باغ آفتاب بگیرم. کسی کاری ندارد وقتم را چطور می گذرانم، به شرطی که کارم را درست انجام دهم. من معتقدم آدم هایی زیادی هستند که دلشان می خواهد مشتری ما باشند، اما از وجود مؤسسه خبر ندارند. فقط کمی تبلیغات لازم است. رئیس بزرگ اما می گوید هنوز زود است. مؤسسه هنوز نوپاست و مشتری های فعلی کافی هستند. من خب به هر حال تحصیلات زیادی در زمنیه ی بازاریابی و تبلیغات و این مزخرفات دارم، اما در واقع خوشحالم که لازم نیست از دانشم استفاده کنم. چون به نظر من تبلیغات چیزی جز کلاه گذاشتن سر مردم نیست، که با اعتقادات من منافات دارد. من همین کار ثبت نامم را انجام می دهم و وقت اضافه ام را در باغ می چرخم.
 
پذیرش مشتری در واقع از طریق ایمیل انجام می شود. مشتری ها ایمیل می زنند و وقت ملاقات می گیرند. یکی از دلایلی که کارم را دوست دارم هم همین است، مجبور نیستم از صبح تا شب تلفن جواب بدهم. روزی یکی دو تا وقت ملاقات هم بیشتر نمی دهیم. مشتری که وارد می شود من باید بلند شوم، میزم را دور بزنم، خودم را معرفی کنم و با مشتری دست بدهم. بعد باید دعوتش کنم روی مبل های چرمی سبز و لمیویی توی سالن بنشیند و بپرسم نوشیدنی میل دارد یا نه. اگر میل داشت از بار گوشه ی سالن برایش نوشیدنی بیاورم و اگر نه روی یکی از همان مبل ها، هر کجا به نظرم راحت تر است بنشینم و ثبت نام را شروع کنم. پروسه ی ثبت نام ممکن است ده دقیقه ای تمام شود. ممکن هم هست ساعت ها طول بکشد. برای همین من آزمون انعطاف پذیری را پشت سر گذاشته ام. درست است که من یک کارمند جزء بیشتر نیستم، اما در حوزه ی خودم اختیار تام دارم. مثلن می توانم هر جور دلم خواست لباس بپوشم، کت و دامن با کفش پاشنه دار، تاپ و شلوارک، جین و تی شرت، حتا لباس شب! می توانم وقت مشتری را هر موقع خواستم تعیین کنم. می توانم روی هر مبلی دلم خواست بنشینم و مشتری را ثبت نام کنم. می توانم حتا بنشینم روی زمین. می توانم ثبت نام را ساعت ها کش دهم. می توانم مشتری را به ناهار دعوت کنم، یا به قدم زدن و آفتاب گرفتن در باغ. (وقتی این هم آزادی عمل دارم چرا باید به این فکر کنم که شغلم مناسب با تحصیلاتم نیست؟) بعد از این که پروسه ی ثبت نام مشتری تمام شد، مشتری را به بیرون باغ هدایت می کنم و به ساختمان بر می گردم. نکته ی مهم این است که برای من تمام مشتری ها مساوی هستند، در واقع باید باشند. جنسیت، سن، طبقه ی اجتماعی، نژاد، هیچ کدام نباید ذره ای تغییر در احترام من به مشتری و گذراندن وقت لازم با او ایجاد کنند. برای همین یک روز و نیم آموزش فشرده در این زمینه دیده ام. مرحله ی بعد کار دسته بندی و بسته بندی مدارک ثبت نام و تحویل آنها به کریستانا در طبقه ی بالاست. اگر مشتری دیگری داشته باشیم این پروسه باز تکرار می شود. اگر نه، ایمیل ها را که چک کردم و قرار ملاقات ها را که تعیین کردم کارم رسمن تمام شده است و می توانم بروم. بله، من حتا ساعت کاری مشخصی هم ندارم و می توانم هر وقت کارم تمام شد بروم. 
 
بعضی روزها که مشتری بعد از ظهر هم دارم و کارم زیاد طول می کشد، برایان می آید مؤسسه دنبالم. من عاشق روزهایی هستم که برایان می آید دنبالم. می نشیند روی نیمکتش ته باغ و من بعد از اینکه مشتری را به بیرون از باغ هدایت کردم می دوم به طرفش. من را محکم بغل می کند و طولانی می بوسد. من عاشق بوسه های طولانی برایان هستم. بعد قدم زنان به سمت ساختمان می رویم و همان طور که من مدارک را جمع و جور می کنم، او دوتا نوشیدنی آماده می کند که بعد از تحویل مدارک به کریستانا می نوشیم و می رویم برای شام. البته که این اتفاق ممکن است یک تا دوبار در ماه بیفتد. برای همین لذت بخش است. اگر قرار بود هر روز این مراسم تکراری را اجرا کنیم که سال ها قبل همدیگر را ول کرده بودیم به هوای زندگی هیجان انگیزتر. برایان روی کشتی کار می کند و نهایتن سه چهار روز در ماه کنار من است.