نشانه ى پيرى است؟ نشانه ى آدم بالغى شدن؟ نشانه ى تسليم؟ نشانه ى خستگى؟ يا كلن خيلى مهم نيست؟

دچار “بازگشت” شده ام. به خانواده ام فكر مى كنم. به اين كه بروم ببينم شان. مسافرت برويم با هم. ياد دوستان قديمم مى افتم. دلم مى خواهد با دوستان قديمم حرف بزنم. بدانم كجاى زندگى اند. دلم مى خواهم آدم هاى مجازى كه مى شناسم را از نزديك ببينم و با هم چاى بنوشيم. دلم مى خواهد با بعضى ها فيلم ببينم، با بعضى ها راه بروم، مثل قديم.

نمى دانم بايد مبارزه كنم با اين حس ها يا آزادشان بگذارم. فريبنده اند. شيرين و خطرناك. اندكى وا بدهم تسخيرم مى كنند و رها شدن از دست شان آسان نخواهد بود.

فعلن اسير رخوت گرم و نرم شان شده ام. بايد ولى تكانى بخورم و تكليفم را يكسره كنم.  شايد كمى ديرتر ولى..