می خواهم برایت بنویسم در راه برگشت چقدر بغل دستی ام اذیتم کرد. فکر می کنم برای تو چه اهمیتی باید داشته باشد که داستانی به این خسته کنندگی و بی فایدگی را بشنوی. اما می نویسم، نهایتش نخوانده رد می کنی. یا کمی بدبینانه تر، بد و بیراهی توی دلت می گویی که انقدر پرت و پلا نوشته ام.
 
برایت ایمیل می زنم و جواب نمی دهی. یک روز می گذرد. فکر می کنم چرا منتظرم که یک روز نشده جواب ایمیلم را بدهی؟ مگر تو کار مهم تری جز ایمیل من را جواب دادن نداری؟ چرا باید از بین این همه آدمی که برایت ایمیل می زنند مال من را سریع جواب بدهی؟ مگر من چه مزیتی به همه ی آدم های دیگری که می شناسی شان دارم؟ گاهی فکر می کنم حتا من را یادت می رود، گاهی که توی فیس بوک از دیدنم متعجب می شوی. اما باز یک ایمیل دیگر می فرستم که “من را یادت رفته؟” تا مجبور شوی جواب بدهی.
 
دلم می خواهد بگویم تعطیلاتت را بیایی پیش من. بعد فکر می کنم چرا باید تعطیلاتت را بیایی پیش من؟ این همه کار دیگر می توانی بکنی که کمتر حوصله سر بر باشند. چرا باید این همه راه را بیایی که بنشینیم به چه کنیم چه کنیم کردن؟ ولی می گویم، یک جوری که انگار واضح است که باید تعطیلاتت را بیایی پیش من.
 
بار آخری که می بینمت، دلم می خواهد خوشحال شوی از دیدنم. نمی شوی! نمی بینم که خوشحال شوی. دلم می خواهد ببینم که لبخند می زنی، که چشم هایت برق می زنند. نمی بینم. و فکر می کنم اصلن چرا باید از دیدن موجود حوصله سر بری مثل من خوشحال شوی؟ من که نه حرفی برای گفتن دارم، نه حتا در جواب حرف های تو غیر از سر تکان دادن و نهایتن “اوهوم” گفتن عکس العمل دیگری دارم. من که هیچ ایده ای ندارم دلم می خواهد کجا برویم، چه کار کنیم، چه بخوریم. من که زود خسته می شوم. من که تحمل آدم های زیاد را ندارم. من که باید بعد از یک پیاده روی طولانی بخوابم، به جای اینکه نیم ساعت آخر سفرم را کنار تو باشم. 
 
در را که پشت سرم می بندی و چمدانم را که دنبال خودم می کشم، فکر می کنم “تمام شد”. فکر می کنم به خانه که رسیدم برایت یک یادداشت تشکر بنویسم، که انقدر مهربان بودی و دست از سرت بردارم. فکر می کنم توهم آدم خاصی برای تو بودن را، مثل توهم آدم خاصی برای خیلی های دیگر بودن، کنار بگذارم و باور کنم که بود و نبود من ذره ای هم زندگیت را تغییر نخواهد داد.
 
 فکر می کنم کاش اقلن این بار آخری خوشحال شده بودی از دیدنم. کاش قبل از این که در را ببندی لبخند زده بودی اقلن. تا من چمدانم را ول می کردم و دستم را می گذاشتم روی گونه ات و لبهای به لبخند باز شده ات را می بوسیدم. حتا این هم مهم نیست، کاش فقط خوشحال شده بودی.