مشتری امروز زن سی و هشت ساله ای است با موهای لخت مشکی. دور چشم هایش مداد پررنگ مشکی کشیده است و رژ لبش زرشکی غلیظ است. به محض این که می نشیند می پرسد می تواند سیگار بکشد؟ می تواند! زیر سیگاری سفید را جلویش روی میز کوتاه شیشه ای می گذارم. سیگاری آتش می زند و می گوید می خواهد بمیرد. مشتری ها معمولن این طور شروع نمی کنند! سعی می کنم خیلی با اعتماد به نفس اما دوستانه بگویم ما برای همین اینجا هستیم. برای این که شما بدون هیچ نگرانی بمیرید. برای این که خیال تان از بابت خانواده تان، کارتان، اموال تان، و همه چیز راحت باشد و در آرامش بمیرید. می گوید نگران هیچ چیز نیست، من هم لازم نیست نگران باشم، فقط می خواهد بمیرد…
 
زیباست! جور عجیبی زیباست. حیف است که همین جور فقط بخواهد بمیرد. اصولن باید بپرسم آرزویی دارد قبل از مرگش یا نه، اما به نظرم سوال بیهوده ای است. راستش را می گویم. می گویم می دانم سوال بیهوده ای است، اما موظفم بپرسم. می گوید درست حدس زده ام. چه فرقی دارد که آرزویی داشته باشد یا نه. مجبورم انگیزه اش را هم بپرسم. من اصولن همیشه با این بخش از ثبت نام مشکل دارم. انگیزه ی آدم ها مال خودشان است. شاید دوست نداشته باشند من انگیزه شان را بدانم. اما در دوره ی آموزشی فشرده ی یک روز و نیمی ام یاد گرفته ام که باید یک جوری غیر مستقیم شروع کنم و اگر جواب نداد مجبورم مستقیم انگیزه شان را بپرسم. می گویم که خیلی زیباست و چرا می خواهد این زیبایی بمیرد؟  پک عمیقی به سیگارش می زند و لبخند کمرنگی، نه مهربان، لبخندی از رضایت، نشان این که به زیباییش آگاه است و انگار اصلن برای همین می خواهد بمیرد. دود سیگارش را بیرون می دهد و می گوید عاشق بوده است و دیگر نیست. به نظر شخص من دلیلش چندان قابل قبول نیست. می گوید نه تنها دیگر عاشق نیست، که فهمیده تمام این سال ها عاشق دروغی بزرگ بوده است. خب، عاشق یک دروغ بزرگ بودن ناراحت کننده است، اما کشنده نیست. می خواهم بگویم حیف است که بمیرد. باید به خودش فرصت بدهد، زمان همه چیز را حل می کند… شاید اشتباه کرده باشد، شاید دوباره عاشق شود. آدم ها راحت تر از آن که فکرش را بکنند فراموش می کنند. فقط کمی زمان لازم دارد… اما من فقط مسؤول ثبت نام هستم و امضا کرده ام که به مشتری ها مشاوره نمی دهم. این تخصص روان شناس ها و مشاورهای مؤسسه است، حتا با وجودی که من یک سال درسش را خوانده باشم. پیشنهاد می دهم برویم توی باغ. قبول می کند و سیگار دیگری آتش می زند.
 
روی صندلی های راحتی زیر آفتاب که می نشینیم می گوید قرار بوده فردا پسرک به خشکی برگردد. چیزی توی گوش هایم زنگ می زند. می گوید سه هفته ی پیش پسرک را در باری که شب اول هم را بوسیده بودند دیده، در حالی که قرار بوده روی کشتی باشد. و همه ی این سه هفته سایه ی پسرک شده. پسرک را با همه ی دخترکانی که برگشتنش را بعد از ماه ها جشن گرفته اند دنبال کرده است. حتا به خودش زحمت نداده داستان جدیدی سر هم کند. برای همه همان داستان جذاب ماه ها روی کشتی کار کردن و فقط یکی دو روز وقت داشتن. و او، مثل همه ی دخترکان دیگر، این داستان را باور کرده است، به همین سادگی، به همین ساده لوحی. پسرک هیچ وقت روی کشتی نبوده است و او هیچ وقت حتا به خودش اجازه نداده که شک کند در این داستان. آفتاب چشم هایم را می زند. می گوید نه این که پسرک انقدر مهم باشد، اما خودش مهم است. نمی تواند خودش را در چنین مضحکه ای ببیند، خودش را برای چنین حماقتی ببخشد. برای همین تقاضای وقت اضطراری کرده. ترجیح می دهد فردا قبل از این که پسرک مثلن به خشکی برگردد کار تمام شده باشد. 
 
مدارک را قبل از ظهر، توی دو تا پوشه تحویل کریستانا می دهم، همراه با نامه ی استعفایم. می گویم که متأسفم، اما هیچ وقت امضا نکرده ام که خودم یکی از مشتری ها نباشم. گونه ی کریسناتا را که خشکش زده می بوسم و خواهش می کنم چمدان کوچک سبزش را که همیشه توی اتاقش است قرض بگیرم. وسایل شخصی ام را که یک مشت کتاب بیشتر نیست توی چمدان می ریزم و راه می افتم به سمت جزیره.
 
اتاق کوچک موقتی را که نشانم می دهند فقط می پرسم می توانم تویش سیگار بکشم؟ می توانم!