مرا تعمیم ندهید. من حالم از تعمیم داده شدن به هم می خورد. هی نگویید “شما زن ها”، “شما ایرانی ها”، “شما تحصیل کرده ها”، “شما مهاجرها”، “شما کارمندها”.. من را که می اندازید میان میلیون ها آدم دیگر نمی توانم نفس بکشم، نمی توانم حرف بزنم، نمی توانم فکر کنم. حتا تصور احاطه شدن با این میلیون ها آدم باعث می شود احساس خفگی کنم. بارها مستقیم و غیر مستقیم خواهش کرده ام که تعمیمم ندهید. مثل مشاورهای احمقی می شوید که آمار را می گذارند جلوی شان و شما را به زور می چپانند توی یکی از گروه ها و فکر می کنند شناخته اندتان و می توانند درمان تان کنند. 
 
بله، برای من مهم است که متفاوت باشم. که من را به راحتی پرت نکنید توی “شما زن ها”. که به خودتان زحمت دهید فرق من را با نیم جمعیت دنیا پیدا کنید. که احترام بگذارید به فردیتم، به متمایز بودنم، به همه ی تلاشی که می کنم تا خودم باشم. ساده است همه ی آدم ها را دسته دسته بگیرید کف یک دست تان و قضاوت کنید. اما من همه ی “شما زن ها” نیستم. من حتا نماینده ی “شما زن ها” هم نیستم، حتا یکی از “شما زن ها” هم نیستم. من فقط خودم هستم. من با “شما زن ها” مشکل دارم، از “شما زن ها” منتفرم. با جدا سازی اش و با تعمیمش، هر دو، مشکل دارم. چطور می توانید به خودتان اجازه دهید که کل آدم های دنیا را با خطی دو قسمت کنید و یک قسمتش بشود “شما زن ها” با همه ی پیش فرض های شما از “شما زن ها” و بعد با دو انگشت پشت یقه ی من را بگیرید و ببرید بالای قسمت “شما زن ها” و انگشت های تان را از هم باز کنید و از آن بالا سقوط کردنم را تماشا کنید و دستی با چانه تان بکشید و خرسند باشید که “شما زن ها” را دسته بندی تر و تمیزی کرده اید و شناخته اید و خودتان هم بروید با خیال آسوده بنشینید به بررسی “شما زن ها”.
 
مرا تعمیم ندهید. هر چه تلاش کنید هم نمی روم در قالب های از پیش ریخته شده تان. من برای “خودم” بودن جنگیده ام و باز هم می جنگم، تا ابد هم لازم باشد می جنگم. 
 
لطفن      مرا      تعمیم      ندهید     .