می نویسم دلم نمی خواهد سوءتفاهمی پیش بیاید. حتا اگر همه چیز را همین الان با این ایمیل خراب کنم، بهتر از این است که چند وقت بعد با سوءتفاهم خراب شود. 
می نویسم توی همین مدت کوتاه یک گوشه ی ذهنم مدام به این فکر کرده که اصلن با هم باشیم دیگر، همین طور شاد و خوشحال و فان.  ولی بقیه ی ذهنم تا توانسته وات-ایف آورده و آن گوشه را خفه کرده. برای همین است گیجم.  می دانم که رابطه ی ثابت نمی خواهم. از طرفی هم فکر می کنم که شاید بخواهم! ولی می ترسم، خیلی زیاد می ترسم. انگار به محض این که رابطه ای بخواهد تعریف مشخصی پیدا کند احساس خفگی می کنم و باید بزنم بیرون. زیادی عادت کرده ام به بی خیالی تنهایی زندگی کردن.
می نویسم من با تو می توانم حرف بزنم، می توانم بخندم، می توانم خوش باشم و همین چیزهای ساده ضروری های زندگی من شده اند که توی همه ی رابطه ها به دنبال شان می گردم و پیدا نمی کنم. 
باز هم تکرار می کنم که گیجم، که ذهنم پر از سوال است، که نمی خواهم سیگنال اشتباهی بدهم و دوباره تکرار می کنم نمی خواهم سوءتفاهم ایجاد کنم و باید بدانی من هیچ ایده ای ندارم که چه می کنیم!
 
می نویسد چقدر فکر! من انقدر پیچیده فکر نمی کنم! می گذارم طبیعی پیش برویم، همین طور خوشحال و فان. 
می نویسد من هم انقدر به زندگی تنهایی عادت کرده ام (تو بخوان لذت می برم) که بفهمم حست را در مورد رابطه و هیچ مشکلی نیست. 
می نویسد من آدم دو سال پیش نیستم، آدم یک سال پیش هم نیستم. ذهنم به دنبال سیگنال ها نمی گردد، طبیعی رفتار می کند.
 
باید بنویسم که من هم عوض شده ام و باید یک نفس عمیق بکشم و فرصتی که برای خندیدن دارم را از دست ندهم.