ساعت نه صبح دوشنبه، هنوز کرخ از آخر هفته ی کوتاه، هنوز خوابالود و گیج و مه آلود، مثل هوای بیرون، موبایلم توی جیب راست شلوار جینم بیپ می زند. هیچ کس را ندارم که نه صبح دوشنبه برایم پیغام بفرستد. دستم را می لغزانم توی جیبم و گوشی را در می آروم. اسم دکتر سین را که می بینم چشم هایم سیاهی می رود. پیغامش را که می خوانم گوشی را قفل می کنم و می گذارم توی جیبم. انگار مه وارد اتاق شده است، وارد کله ی من. صاف می نشینم روی صندلی و سعی می کنم ایمیلی که باز کرده بودم را بخوانم. چشم هایم روی کلمه ها سر می خوردند، اما پیغامی به مغزم نمی فرستند. دهانم خشک شده و کمرم و دست هایم و ذهنم. بلند می شوم و آدم آهنی وار از توی مه ها خودم را به دستشویی می رسانم. آب می زنم به صورت داغم و آب می ریزم توی گلوی خشکم. توی آینه که نگاه می کنم قیافه ام طبیعی است. برمی گردم پشت میزم. گوشی را در می آورم و به صفحه ی سیاهش خیره می شوم. می گذارمش سمت چپ کی برد و برمی گردم سراغ ایمیلی که باز کرده بودم. یعنی جواب بدهم؟ یعنی مثل خودش بی خیال شوم، انگار نه انگار پیغامش را دیده ام؟ یک جواب خیلی خنثا بدهم؟ یک جوابی بدهم که احساس کند سیلی خورده توی صورتش؟ نه، نباید اصلن جواب بدهم. گوشی را برمی دارم و دوباره پیغامش را می خوانم. ساده است. هیچ بار خاصی ندارد. تصمیم می گیرم همان جواب خنثا را بنویسم. وقتی می فرستمش دست هایم دور گردن دکتر سین حلقه شده، سرم را از روی سینه اش بلند می کنم، خودم را روی نوک انگشتهایم بالا می کشم و می بوسمش… اگر فقط به اندازه ی ذره ای احتمال این باشد که این لحظه دوباره اتفاق بیفتد… 
هنوز در ابر و مه معلقم…