از آن سر کشور، با وجود برف و برنامه ی به هم ریخته ی قطارها خودم را می رسانم به فرودگاه. غیر از خانم اطلاعات و آقای کرایه ی ماشین هیچ کس نیست. دور وبر را نگاه می کنم و راه می افتم سمت انتهای سالن که صدایم می کنی. بغلت می کنم. می بوسمت. باز بغلت می کنم. موهای فرفریت را به هم می ریزم و فشارت می دهم و دوباره می بوسمت.
 
توی شهری که نه مال من است و نه مال تو راه می رویم. حرف می زنیم، من کمتر، تو بیشتر. دست های مان را فرو کرده ایم توی جیب مان، گوش گیرهایمان را گذاشته ایم و روی گوش مان و همچنان می لرزیم. تمام مدت شام را هم حرف می زنیم (می زنی!). گاهی غبطه می خورم که این همه حرف داری. به همه ی آدم هایی که حرف دارند غبطه می خورم. من میگوهایم را نصف می کنم و سرم را تکان می دهم. شرابم را مزه مزه می کنم و سرم را تکان می دهم. چنگال می زنم از پاستای تو می خورم و سرم را تکان می دهم. نهایتن وسط حرف هات هم با دهان پر یک اوهوم می گویم. آخرش هم نمی فهمم تو چطور غذایت را تمام می کنی و همه اش هم نگرانم انقدر بلند حرف می زنی که، توی آن فضای نیمه تاریک که سعی کرده اند مثلن رمانتیک جلوه اش دهند، بهمان تذکر بدهند! راه برگشت را تقریبن می دویم تا هتل بسکه سرد است و می خزیم زیر پتوی چاق و گرم و همه ی دلتنگی ها بخار می شوند.
 
صبح زود تاریک سخت است از لابلای پتو و ملافه و بازوهای تو در آمدن. اما فکر یک آخر هفته ی تمام کنار تو بودن تا خانه گرم نگه ام می دارد. یک آخر هفته ی تمام هیچ کاری نداریم جز این که توی اتاق گرم لم بدهیم، حرف بزنیم، بخندیم، چای بخوریم، فیلم نگاه کنیم، ببوسیم، بغل کنیم، در هم بپیچیم، بغل کنیم، ببوسیم، و باز بغل کنیم… بودنت خوب است. این که با همه ی وجود هستی. این که مثل همیشه فکرت پرواز نمی کند. این که همه اش می خندی. این که حواست هست حتا نصفه شب هم بیدار شوی و بغلم کنی. این که لیوان چای داغ را بیاوری توی اتاق و بپرسی “قند یا نبات”؟ این که سوپ جو بپزی برایم، با جعفری تازه. این که علف بکشیم با هم توی کوچه پس کوچه های یخ و من هی بخواهم اهمیت این قضیه را به تو بفهمانم که “این اولین پک زندگی منه”. 
 
بودنت خوب است، این که ساعت ها می توانیم حرف بزنیم (همچنان من کمتر، تو بیشتر). که خودمان را و همه ی رابطه های مان را حلاجی کنیم. که به تو پیشنهاد بدهم کدام رابطه ی مریضت را قطع کنی و کدام رابطه ی هیجان انگیز را استارت بزنی. که به من اطمینان بدهی ما با آدمها مشکل نداریم، با نفس رابطه های انحصارطلب مشکل داریم. که باز هم ساعت ها حرف می زنیم (حالا من اندکی بیشتر از قبل) و نگران خراب شدن هیچ چیزی نیستیم.
 
بودنت خوب است، اما هر دو می دانیم که این ناماندگاریش است که خوبش می کند. آخر هفته که تمام شود هر کس می رود پی زندگی مه آلود خودش، پی رابطه های عجیبش. ولی بیا این آخر هفته های هر از چند گاهی را از دست ندهیم، خب؟