وسط گیلاس دوم کنیاکه که می فهمم عاشق شدم. به همین سادگی. فقط یه لحظه است که از ذهنم می گذره “انگار عاشق شدم” و خودمو دربست می سپرم دست حس جدیدم.

عاشق شده ام، درست مثل سیزده سال پیش. همون قدر بی تاب، همون قدر خوشحال، همون قدر شکننده و حساس، همون قدر پر انرژی. فرقش اینجاست که دیگه زمانی برای تلف کردن و از دست دادن ندارم. به محض این که پام به خونه می رسه لباس رزمم رو از توی چمدون بالای کمد درمیارم و می رم توش. این بار با نصف دنیا فاصله باید بجنگم تا کنارم باشی. این بار قوی ترینم.

پر از آرزو هستم، پر از رویا، پر از تصویرهای رنگی براق. بازوهام برای بغل کردنت و دیگه از دست ندادنت گِز گِز می کنند. درست یک سال گذشته از روزی که آرزو کردم دوباره عاشقت بشم. این آدمی که الان هستم عاشق این آدمی بشه که تو الان هستی. و شد. بعد از همه ی بالا پایین رفتن ها و با سر زمین خوردن ها و دور شدن ها و محو شدن ها، این آدمی که الان هستم، این آدمی که تو الان هستی رو دید و آنن عاشقش شد. زیباست، با شکوهه، باور نکردنیه… من لحظه شماری می کنم برای رسیدنت. من بال بال می زنم برای رسیدنت.

من قوی ترین، سبک ترین، خوشبخت ترین و شادترینم.