وسط خانه هنرمندان که چاب چاب چاب می بوسیم، نگران هیچ چیز نیستم.  چنان ایستاده ای کنارم که همه ی دنیا هم متحد شوند دستشان به من نمی رسد. به محض این که می روی اما طوفان می شود انگار و من مچاله می شوم زیر یکی از قفسه ها به دیدن کیف پول ها مثلن و سی دی و کتابی که از تو گرفته ام را سفت می چسبم که امنیت بودنت برگردد. فایده ندارد. زیپ پول خردهای یک کیف پول حنایی را باز می کنم و خودم را جا می کنم توش به خواندن کتابت.