سی و دو سالگی سن عجیبی است. نه چون سی و دو ساله شدم بگم، همیشه می دونستم. فکر می کردم آدم توی سی و دو سال هر کاری لازم بوده انجام داده لابد و زندگیش می تونه تموم بشه همونجا. اگه تموم نشه یکنواخت و خالی و سرد می شه. سی و دو سالگی عجیبه، چون دقیقن همین اتفاقا توش می افته. بزرگ می شی، با تجربه، سخت، قوی، تنها. به رویاهات رسیدی دیگه. سربالایی های نفس گیر رو گذروندی. اونایی که دوست شون داشتی رو از دست دادی. اشک هات رو ریختی. سفت و سرد شدی. روزهات خالی، اما طولانی می گذرن. هی فکر می کنی دیگه چی؟ به فرض که زمستون هم گذشت، بعدش؟
سی و دو ساله که شدی یا باید زندگی تموم بشه، یا باید معجزه ای اتفاق بیفته، یا محکومی تو یه خلاء خاکستری دست و پا بزنی. من راه اول رو ترجیح می دادم، اتفاق نیفتاد. تنها معجزه ی سی و دو سالگی هم می تونه بچه دار شدن باشه. یه بهانه ی دائمی واسه ادامه ی زندگی تا معلوم نیست کی. اینم راه من نیست، قطعن نیست. من زدم به عاشقی، با این که سی و دو سالگی سن عاشق شدن نیست، سن فارغ شدنه، از همه چی.
من یه چراغ قوه پرت کردم ته خلاء خاکستری و دست و پا می زنم. بلکه یه روز معجزه ی سی و دو سالگی چراغ قوهه رو تبدیل به خورشید کنه ته تونل.
نه، نباید انقدر طولانی می شد…